در این مدت که دوباره گم و گور شده بودم یکی از کارهای هیجان انگیز زندگیم را انجام دادم : اولین فیلمم را فیلمبرداری کردم .ولی طبق معمول که نمیشود آب خوش همینطور یکهو از حلقوم من پایین برود ، این فیلمسازی ما هم کلی داستان وماجرا داشت . دارادادامب !ماجراهای می اند مای فرست موی :
بنده طبق عرق جبین بی جیره و مواجبی که سالها در عرصۀ تئاتر ریخته ام چون میدانستم که یکی از سختترین کارهای دنیا جفت و جور کردن چند تا بازیگر و هماهنگی آنها در یک زمان مشخص است و اصولا هر آدم معمولی که شما هر روز میبینید که عاطل و باطل افتاده گوشه خانه همین که اسمش بشود بازیگر، یکهو به طرز غریبی از دسترس خارج میشود ، حالا دنبالش ندو پس کی بدو … این شد که بنده روز اول که قلم در دست گرفتم و فیلمنامه خودم را با نام خدا آغاز کردم ، گفتم در این بی کس و کاریِ غربت ، دیگر نه از دوستان بازیگرم خبری هست نه حتی یک بامرام آمریکایی میتوانم پیدا کنم که بیاید دو کلوم جلوی دوربین من به عنوان بازیگر، انگلیسی بلغور کند . این شد که فیلمنامه ای نوشتم بدون دیالوگ ،که نقش اصلی آن از آدمیزاد به دور است و یک فقره گل است که همه جا در این جنگل بزرگ و سرسبزی که ما زندگی میکنیم ریخته …
در حواشی داستان گلِ من ،سه نفر آدمیزاد هم تردد داشتند که چون فقط نقششان در حد تردد بود ،به خیال خودم از همین دوستان و آشنایان بامرامی که در آمریکا پیدا کرده ام هم میتوانستم استفاده کنم ، ولی باز برای محکم کاری با یکی از دوستانم ، خانم سین ،که میدانستم وقت آزاد زیاد دارد از یک ماه قبل صحبت کردم و او هم ما را مرام کش کرده و با فراغ بال قبول کرد …این را تا اینجای ماجرا داشته باشید…
معلم ما گفته بود که هر کدام از ما مجبوریم درفیلمِ یکی از همکلاسیهای خودمان شرکت کنیم و یک همکلاسی را هم در فیلم خود به کار بگیریم و این قضیه کاملا اجباری است. من هم در کلاس هی چشم گرداندم و دیدم غیر از ازجی (دوست با نمک ایرانیمان )چه کسی اطرافم نشسته ، و آن کسی نبود جز بِلِیز! Blaise
بِلِیز چیزی تو مایه های بلدوزرخودمان است .مردی با حدود دو متر قد و طاس طاس که خیلی هم با کسی همکلام نمیشود ولی طبق قانون تمامِ آدم گنده ها که همه قلبهای کوچکی دارند این بلیز هم خیلی آدم خوبی به نظر میامد و خیلی هم مودب است . به طرز عجیبی هر وقت سرفه اش میگیرد و تنهایی سرفه میکند خیلی آرام و طبق عادت به یک شخص خیالی میگوید EXCUSE ME و معلوم هم نیست واقعا مخاطبش چه کسیست !چون اصولا در این کلاس به دلیل کمبود نفرات همه با فاصله از هم مینشینند و سرفه کردن کسی به کسی ربطی ندارد مخصوصا وقتی که معلم دارد درسش را میدهد! بلیز یک روز همان اوایل ترم خودش به من گفت که من درگروه هیچکس نیستم اگر خواستی بگو من در فیلمت کمک کنم . من هم گفتم باشه اگه کمک خواستم بهت میگم .
زمان گذشت و من اصلا به هم گروهی فکر هم نکردم.. تا اینکه روزی که معلممان مجبورمان کرد که خیلی ضرب الاجل یکی را به عنوان هم گروهی خودمان سر کلاس معرفی کنیم ،من با وجود اینکه بغل دستی دیگرم «مارکو» از دستم ناراحت شد یاد بلیز افتادم . مارکوهم موجود عجیبیست ، در کلاس دیگرم هم ،همکلاسی هستیم .روزهای اول با کشف این موضوع، من به خیال خام اینکه به دلیل تعدد کلاسهای مشترکمان ،شاید بتوانم از او برای خودم یک دوست آمریکایی دست و پا کنم چند باری با او هم کلام شدم. ولی او مرا به طرز عجیبی یاد معتادها میندازد ، خیلی کش دار حرف میزند و همیشه هم خسته است. شبها دیر میخوابد ورفتن به کلاسی زودتر از 1 بعد ازظهر برایش مثل مرگ است (البته در این یک مورد با هم خیلی تفاهم داریم ).عاشق کلاسهای آن لاین است و یاس فلسفی عمیقی در چهره و کلامش نهفته است .میخواهد نویسنده شود چون یک نویسنده نیازی ندارد از خانه خارج شود. تا همین چند هفته پیش موهایش بلندتر از من بود ولی یکروز در حالیکه کچل کرده بود آمد سر کلاس . وقتی دلیلش را پرسیدم گفت من هر سه سال یکبار موهایم را میزنم !مثل طالبان ریش میگذارد چون میگویدحال ندارد ریشش را بزند ، و از ریش زدن متنفر است .یک روز خیلی قبلتر از بلِیز ،سر آن یکی کلاس ،ایمیلش را به من داده بود که اگر خواستم هم گروهم شود .
وقتی معلم داشت اسم همگروهیمان را میپرسید مارکو که همیشه در این کلاس بغل دستیم است ،سرش را به من نزدیک کرد و کش دار گفت یادته بهت گفتم همگروهی میخوای؟حالا من همگروهت هستم یا نه ؟ من هم من من کنان الکی گفتم من قبلا با بلیز صحبت کرده ام و او هم گروهی من است . مارکو با دلخوری گفت حالا که من همگروهی تو نیستم پس من هم اسم تو را به عنوان همگروهیم نمیدهم ! من هم خیلی خوشحال در جواب معلم که کی در گروه توست؟بدون اینکه روح بلیز از این تصمیم خبر داشته باشه با صدای بلند گفتم بِلِیز .. بلیز چشمانش برقی زد و انگشت بیلاخش را به سمتم نشانه رفت ولی چون منظور بدی نداشت من هم به او لبخندی زدم و بلیز شد همگروهی من .
حالا برویم سر داستان اول ، چند بار با خانم سین در مورد اینکه نقشش چیست و کل ماجرای فیلم چیست گپ مختصری زده بودم و منتظر بودم که معلم اجازه فیلمبرداری بدهد که شروع کنم … که از بخت بد من درست دو هفته قبل از شروع فیلمبرداری ،شوهر خانم سین با وجود شاغل بودن ،کار پردرآمدتری در یکی از شهرهای دوردست کلیفرنیا پیدا کردو آنها مرا با اشک و آه از دست دادن یک دوست و بازیگر تنها گذاشتند و به شهر دیگر رفتند .
من در حالیکه کاسۀ چه کنم در دستم گرفتم، دور و اطراف را نگاهی کردم و یکهو چشمانم برق زد که به به ! یک انسان فول تایم بیکار در اطرافم پیدا شد :خواهر یکی از دوستانم که به تازگی با ویزای توریستی به آمریکا آمده و پی گیر پیدا کردن راهی برای گرین کارت است . او نه شوهری داشت که بخواهد در شهر دیگری کار پیدا کند ،نه خودش شاغل بود که بخواهد تغییر شغل بدهد و برود ،ونه قصد این را داشت که تغییر مکان بدهد . با او صحبت کردم و او هم به رسم رفاقت و دوستی و مهربانی از پیشنهادم استقبال کرد و قرار شد که به جای خانم سین در فیلمم بازی کند …درست سه روز قبل از فیلمبرداری بنده یک خبر عجیبی از این خواهرها شنیدم …در نهایت حیرت خبردار شدم که خواهرمهربان بدون داشتن گرین کارت ،کار پیدا کرده و دقیقا از فردایش شاغل میشود !! دقیقا یعنی دو روز قبل از فیلمبرداری من !!
باز بنده ماندم و حوضم ! کاسه چه کنم را کوبیدم بر فرق سرم که ای وای حالا تا دو روز دیگر بازیگر از کجا پیدا کنم ؟.. زنگ زدم به خانم نون ، یکی از دوستانم که او هم محصل است و طبیعتا مثل من بیکار: «الو خانم نون دستم به دامنت جمعه میتونی سه ساعت بیای تو فیلم من از جلوی دوربین رد شی؟ خانم نون هم با مهربانی استقبالی کرد و گفت باشه فقط بذار اول زنگ بزنم به بوی فرندم شاید ما بخوایم جمعه بریم بیرون … و درست چند دقیقه بعد ،گوشی من لرزش خفیفی کرد حاوی این پیغام که متاسفانه ما میخوایم جمعه بریم بیرون و من نمیتونم تو فیلمت باشم . ولی خانم نون نمیدانست که با این بیرون رفتن چه لگد بزرگی به بخت خودش زد !چون میتوانست با گفتن یک بله به فیلم من ،حتی به صورت مصلحتی ، یک پیشنهاد کاری خوب با حقوق مکفی دقیقا در روز فیلمبرداری از یکجایی بگیرد و در این بحران بیکاری او هم شاغل شود.
بعد از این خبر، من گوشیم را با خونسردیی که نمیدانم حاصل کدام ژن نهفته است ،بدون اینکه آب در دلم تکان بخورد برداشتم و به این فکر کردم که ای کاش از اول با همان بچه های کلاس هماهنگ میکردم که یکهو یاد بلیز افتادم !که ای دل غافل اصلا یادم رفته بود که باید با او هم هماهنگ کنم !هرچند که اصلا در فیلم من ،این غول بیابانی هیچ نقشی نمیتوانست داشته باشد و از آن روز همش داشتم فکر میکردم که با بیرون پریدن این اسم بی ربط از دهانم فقط برای فرار از شر معلم و مارکو ،حالا باید او را مسئول چه کاری در فیلمم کنم که خدا را خوش بیاید؟ ولی مجبور بودم که حتما از او کمک بگیرم . با گوشی تکست دادم که بلیز جان قربان سر کچلت بروم !فدای قد و بالای درازت! من میخواهم جمعه فیلمبرداری کنم ، تو میتوانی بیای؟ و باز گوشی لرزش خفیفی از ترس صدای کلفت بلیز کرد و بلیز جوابم را داد ! …
وقتی جوابش را خواندم دستی بر سرم کشیدم و دیدم درست دو طرف فرق سرم دو برجستگی کوچک شبیه شاخ درامده ! پیغام او حتی از کوچ کردن خانم سین به دوردستها و کار پیدا کردن خواهری در انتظار گرین کارت هم عجیبتر بود!! بلِیز گفت که این کلاس را با وجود اینکه فقط سه هفته به پایان ترم مانده ، با وجود تمام A هایی که سر کلاس گرفته ،مجبور شده به دلایلی حذف کند و دیگر نمیتواند برای کمک به من بیاید !!!! همینطور هاج و واج بخت و اقبال خودم بودم و داشتم به این فکر میکردم که ای دل غافل دوباره ماخواستیم یک کاری بکنیم دنیا کن فیکون شد! لابد این بلیز هم یک جایی از دنیا یک کار نون و آب دار بهش پیشنهاد شد و رفت ! ولی چون در زمینۀ داستانهای باورنکردنی ید طولایی دارم و دیگر پوستم کلفت شده ، باز ککم نگزید و فقط کمی به شانس خودم خندیدم .یکهو ساعت را نگاه کردم، پنجشنبه ساعت 11 شب بود و من هنوز برای فیلمبرداری فردا نه بازیگر داشتم و نه گروه، در یک لحظه دیدم که استرس دارد کم کم به سراغم میاید ولی خوشبختانه در همان نطفه سریع مچش را گرفتم …گفتم ای راساراساداموس پیشگوییت چیه؟ و دیدم ته دلم از آرامش عجیبی رنج میبرم و میدانم که همه چیز درست میشود، پس منتظر اتفاق خوب شدم …که یکهو تلفن زنگ زد ..
خواهر مهربان بود .گفت «از اونجایی که بدجور دستت تو پوست گردو مونده و نتونستی کسی رو جای من پیدا کنی، الان خبر دادند که من این جمعه آف هستم ! «از او خواسته بودند که شنبه سرکار برود و حالا که بیکار شده بود ،میتوانست دوباره برای بازی بیاید!من کمی اشک شوق ریختم و به او گفتم چه لباسی برای فیلمبرداری بپوشد وقرار و مدارمان را برای فردا ساعت 1 تنظیم کردم ..
خوشحال از اینکه بیخودی خون خودم را کثیف نکرده بودم ، سریع وسایل فیلمبرداری را جمع و جور کردم . به طوریکه این سرعت عمل بنده تا 5 صبح طول کشید و توانستم لش خود را در ساعت 5:30 دقیقه بامداد به تختخواب برسانم واز فرط استرس ظهر الی الطلوع ساعت 12 بیدار شدم که 1 برویم برای فیلمبرداری.
این داستان ادامه دارد ولی فعلا تا همینجاش هم کلی طولانی شد . من موندم شما چطور حال داشتید تا اینجا رو بخوانید؟! اگر فکر کردید که ادامه میدهم ،جا دارد باز یادی کنم از گیگیلی که من اگه بخوااااااممم نمـــــــی توووونــــــــــــــــــم!

نوشته شده توسط راساراسا 























