ماجراهای ME & MY FIRST MOVIE

14 مه 2012

در این مدت که دوباره گم و گور شده بودم یکی از کارهای هیجان انگیز زندگیم را انجام دادم  : اولین فیلمم را فیلمبرداری کردم .ولی طبق معمول که نمیشود آب خوش همینطور یکهو از حلقوم من پایین برود ، این فیلمسازی ما هم کلی داستان وماجرا داشت . دارادادامب !ماجراهای می اند مای فرست موی :

بنده طبق عرق جبین بی جیره و مواجبی که سالها در عرصۀ تئاتر ریخته ام  چون میدانستم که یکی از سختترین کارهای دنیا جفت و جور کردن چند تا بازیگر و هماهنگی آنها در یک زمان مشخص است و اصولا هر آدم معمولی که  شما هر روز میبینید که عاطل و باطل افتاده گوشه خانه همین که اسمش  بشود بازیگر، یکهو به طرز غریبی از دسترس خارج میشود ، حالا دنبالش ندو پس کی بدو … این شد که بنده روز اول که قلم در دست گرفتم و فیلمنامه خودم را با نام خدا آغاز کردم ، گفتم در این بی کس و کاریِ غربت ، دیگر نه از دوستان بازیگرم خبری هست نه حتی یک بامرام آمریکایی میتوانم پیدا کنم که بیاید دو کلوم جلوی دوربین من  به عنوان بازیگر، انگلیسی بلغور کند . این شد که فیلمنامه ای نوشتم  بدون دیالوگ ،که نقش اصلی آن از آدمیزاد به دور است و یک فقره گل است که همه جا در این جنگل بزرگ و سرسبزی که ما زندگی میکنیم ریخته …

در حواشی داستان گلِ من ،سه نفر آدمیزاد هم تردد داشتند که چون فقط نقششان در حد تردد بود ،به خیال خودم از همین دوستان و آشنایان بامرامی که در آمریکا پیدا کرده ام هم میتوانستم استفاده کنم ، ولی باز برای محکم کاری با یکی از دوستانم ، خانم سین ،که میدانستم وقت آزاد زیاد دارد از یک ماه قبل صحبت کردم و او هم ما را مرام کش کرده و با فراغ بال قبول کرد  …این را تا اینجای ماجرا داشته باشید…

معلم ما گفته بود که هر کدام از ما مجبوریم درفیلمِ یکی  از همکلاسیهای خودمان شرکت کنیم و یک همکلاسی را هم در فیلم خود به کار بگیریم و این قضیه کاملا اجباری است. من هم  در کلاس هی چشم گرداندم و دیدم غیر از ازجی (دوست با نمک ایرانیمان )چه کسی اطرافم نشسته ، و آن کسی نبود جز بِلِیز! Blaise

بِلِیز چیزی تو مایه های بلدوزرخودمان است .مردی با حدود دو متر قد و طاس طاس که خیلی هم با کسی همکلام نمیشود ولی طبق قانون تمامِ آدم گنده ها که همه قلبهای کوچکی دارند این بلیز هم خیلی آدم خوبی به نظر میامد و خیلی هم مودب است . به طرز عجیبی هر وقت سرفه اش میگیرد و تنهایی سرفه میکند خیلی آرام و طبق عادت  به یک شخص خیالی میگوید EXCUSE ME  و معلوم هم نیست واقعا مخاطبش چه کسیست !چون اصولا  در این کلاس به دلیل کمبود نفرات همه با فاصله از هم مینشینند و سرفه کردن کسی به کسی ربطی ندارد مخصوصا وقتی که معلم دارد درسش را میدهد! بلیز یک روز همان اوایل ترم خودش به من گفت که من درگروه هیچکس نیستم اگر خواستی بگو من در فیلمت کمک کنم . من هم گفتم باشه اگه کمک خواستم  بهت میگم  .

زمان گذشت  و من اصلا به هم گروهی فکر هم نکردم.. تا اینکه روزی که معلممان مجبورمان کرد که خیلی ضرب الاجل یکی را به عنوان هم گروهی خودمان  سر کلاس معرفی کنیم ،من با وجود اینکه بغل دستی دیگرم «مارکو» از دستم ناراحت شد یاد بلیز افتادم . مارکوهم موجود عجیبیست ، در کلاس دیگرم هم ،همکلاسی هستیم .روزهای اول با کشف این موضوع، من به خیال خام اینکه  به دلیل تعدد کلاسهای مشترکمان ،شاید بتوانم از او برای خودم یک دوست آمریکایی دست و پا کنم چند باری با او هم کلام شدم. ولی او مرا به طرز عجیبی یاد معتادها میندازد ، خیلی کش دار حرف میزند و همیشه هم خسته است. شبها دیر میخوابد ورفتن به کلاسی زودتر از 1 بعد ازظهر برایش مثل مرگ است (البته در این یک مورد با هم خیلی تفاهم داریم ).عاشق کلاسهای آن لاین است و یاس فلسفی عمیقی در چهره و کلامش نهفته است .میخواهد نویسنده شود چون یک نویسنده نیازی ندارد از خانه خارج شود. تا همین چند هفته پیش موهایش بلندتر از من بود ولی یکروز در حالیکه کچل کرده بود آمد سر کلاس . وقتی دلیلش را پرسیدم گفت من هر سه سال یکبار موهایم را میزنم !مثل طالبان ریش میگذارد چون میگویدحال ندارد ریشش را بزند ، و از ریش زدن متنفر است .یک روز خیلی قبلتر از بلِیز ،سر آن یکی کلاس ،ایمیلش را به من داده بود که اگر خواستم هم گروهم شود .

وقتی معلم داشت اسم همگروهیمان را میپرسید مارکو که همیشه در این کلاس بغل دستیم است ،سرش را به من نزدیک کرد و کش دار گفت یادته بهت گفتم همگروهی میخوای؟حالا من همگروهت هستم یا نه ؟ من هم من من کنان الکی گفتم من قبلا با بلیز صحبت کرده ام و او هم گروهی من است .  مارکو با دلخوری گفت حالا که من همگروهی تو نیستم پس من هم اسم تو را به عنوان همگروهیم نمیدهم ! من هم خیلی خوشحال در جواب معلم که کی در گروه توست؟بدون اینکه روح بلیز از این تصمیم خبر داشته باشه با صدای بلند گفتم بِلِیز ..  بلیز چشمانش برقی زد و انگشت بیلاخش را به سمتم نشانه رفت ولی چون منظور بدی نداشت من هم به او لبخندی زدم و بلیز شد همگروهی من .

حالا برویم سر داستان اول ، چند بار با خانم سین در مورد اینکه نقشش چیست و کل ماجرای فیلم چیست گپ مختصری زده بودم و منتظر بودم که معلم اجازه فیلمبرداری بدهد که شروع کنم … که از بخت بد من درست دو هفته قبل از شروع فیلمبرداری ،شوهر خانم سین با وجود شاغل بودن ،کار پردرآمدتری در یکی از شهرهای دوردست کلیفرنیا پیدا کردو آنها مرا با اشک و آه از دست دادن یک دوست و بازیگر تنها گذاشتند  و به شهر دیگر رفتند .

من در حالیکه کاسۀ چه کنم در دستم گرفتم، دور و اطراف را نگاهی کردم و یکهو چشمانم برق زد که به به ! یک انسان فول تایم بیکار در اطرافم پیدا شد :خواهر یکی از دوستانم  که به تازگی با ویزای توریستی به آمریکا آمده و پی گیر پیدا کردن راهی برای گرین کارت است . او نه شوهری داشت که بخواهد در شهر دیگری کار پیدا کند ،نه خودش شاغل بود که بخواهد تغییر شغل بدهد و برود ،ونه قصد این را داشت که تغییر مکان بدهد . با او صحبت کردم و او هم به رسم رفاقت و دوستی و مهربانی از پیشنهادم استقبال کرد و قرار شد که به جای خانم سین در فیلمم بازی کند …درست سه روز قبل از فیلمبرداری بنده یک خبر عجیبی از این خواهرها شنیدم …در نهایت حیرت خبردار شدم که خواهرمهربان بدون داشتن گرین کارت ،کار پیدا کرده و دقیقا از فردایش شاغل میشود !! دقیقا یعنی دو روز قبل از فیلمبرداری من !!

باز بنده ماندم و حوضم !  کاسه چه کنم را کوبیدم بر فرق سرم که ای وای حالا تا دو روز دیگر بازیگر از کجا پیدا کنم ؟.. زنگ زدم به خانم نون ، یکی از دوستانم که او هم محصل است و طبیعتا مثل من بیکار: «الو خانم نون دستم به دامنت جمعه میتونی سه ساعت بیای تو فیلم من از جلوی دوربین رد شی؟ خانم نون هم با مهربانی استقبالی کرد و گفت باشه فقط بذار اول زنگ بزنم به بوی فرندم شاید ما بخوایم جمعه بریم بیرون … و درست چند دقیقه بعد ،گوشی من لرزش خفیفی کرد حاوی این پیغام که متاسفانه ما میخوایم جمعه بریم بیرون و من نمیتونم تو فیلمت باشم . ولی خانم نون نمیدانست که با این بیرون رفتن چه لگد بزرگی به بخت خودش زد !چون میتوانست با گفتن یک بله به فیلم من  ،حتی  به صورت مصلحتی ، یک پیشنهاد کاری خوب  با حقوق مکفی دقیقا در روز فیلمبرداری  از یکجایی بگیرد و در این بحران بیکاری او هم شاغل شود.

بعد از این خبر، من گوشیم را با خونسردیی که نمیدانم حاصل کدام ژن نهفته است ،بدون اینکه آب در دلم تکان بخورد برداشتم و به این فکر کردم که ای کاش از اول با همان بچه های کلاس هماهنگ میکردم که یکهو یاد بلیز افتادم !که ای دل غافل اصلا یادم رفته بود که باید با او هم هماهنگ کنم !هرچند که اصلا در فیلم من ،این غول بیابانی هیچ نقشی نمیتوانست داشته باشد و از آن روز همش داشتم فکر میکردم  که با بیرون پریدن این اسم بی ربط از دهانم فقط برای فرار از شر معلم و مارکو ،حالا باید او را مسئول چه کاری  در فیلمم کنم که خدا را خوش بیاید؟ ولی مجبور بودم که حتما از او کمک بگیرم  . با گوشی تکست دادم که بلیز جان قربان سر کچلت بروم !فدای قد و بالای درازت! من میخواهم جمعه فیلمبرداری کنم ، تو میتوانی بیای؟ و باز گوشی لرزش خفیفی از ترس صدای کلفت بلیز کرد و بلیز جوابم را داد ! …

وقتی جوابش را خواندم  دستی بر سرم کشیدم و دیدم درست دو طرف فرق سرم دو برجستگی کوچک شبیه شاخ درامده ! پیغام او حتی از کوچ کردن خانم سین به دوردستها و کار پیدا کردن خواهری در انتظار گرین کارت هم عجیبتر بود!! بلِیز گفت که این کلاس را با وجود اینکه فقط سه هفته به پایان ترم مانده ، با وجود تمام A هایی که سر کلاس گرفته ،مجبور شده به دلایلی حذف کند و دیگر نمیتواند برای کمک به من بیاید !!!! همینطور هاج و واج بخت و اقبال خودم بودم  و داشتم به این فکر میکردم که ای دل غافل دوباره ماخواستیم یک کاری بکنیم دنیا کن فیکون شد! لابد این بلیز هم یک جایی از دنیا یک کار نون و آب دار بهش پیشنهاد شد و رفت ! ولی چون در زمینۀ داستانهای باورنکردنی ید طولایی دارم و  دیگر پوستم کلفت شده ، باز ککم نگزید و فقط کمی به شانس خودم خندیدم .یکهو ساعت را نگاه کردم، پنجشنبه ساعت 11 شب بود و من هنوز برای فیلمبرداری فردا نه بازیگر داشتم و نه گروه، در یک لحظه دیدم که استرس دارد کم کم به سراغم میاید  ولی خوشبختانه در همان نطفه سریع مچش را گرفتم …گفتم ای راساراساداموس پیشگوییت چیه؟ و دیدم ته دلم از آرامش عجیبی رنج میبرم و میدانم که همه چیز درست میشود، پس منتظر اتفاق خوب شدم …که یکهو تلفن زنگ زد ..

خواهر مهربان بود .گفت «از اونجایی که بدجور دستت تو پوست گردو مونده و نتونستی کسی رو جای من پیدا کنی، الان خبر دادند که  من این جمعه آف هستم ! «از او خواسته بودند که شنبه سرکار برود و حالا که بیکار شده  بود ،میتوانست دوباره برای بازی بیاید!من کمی اشک شوق ریختم و به او گفتم چه لباسی برای فیلمبرداری بپوشد وقرار و مدارمان را برای فردا ساعت 1 تنظیم کردم ..

خوشحال از اینکه بیخودی خون خودم را کثیف نکرده بودم ، سریع وسایل فیلمبرداری را جمع و جور کردم . به طوریکه این سرعت عمل بنده تا 5 صبح طول کشید و  توانستم لش خود را در ساعت 5:30 دقیقه بامداد به تختخواب برسانم واز فرط استرس ظهر الی الطلوع ساعت 12 بیدار شدم که 1 برویم برای فیلمبرداری.

این داستان ادامه دارد ولی فعلا تا همینجاش هم کلی طولانی شد . من  موندم شما چطور حال داشتید تا اینجا رو بخوانید؟! اگر فکر کردید که ادامه میدهم ،جا دارد باز یادی کنم از گیگیلی که من اگه بخوااااااممم نمـــــــی توووونــــــــــــــــــم!


سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش!

10 آوریل 2012

امروز آخرین روز تعطیلات بهاری کالجمان است . نه اینکه خیال کنید تعطیلات اینجا هم مثل ایران چند هفته و چند ماه طول بکشد ها . تعطیلات ما فقط یک هفته بود که برای من به اندازۀ یک نصف روز گذشت . قبل از اینکه تعطیلاتم شروع شود برای خودم یک لیست بلند بالا تهیه کرده بودم از اینکه چه کارهایی انجام بدهم . حالا که تعطیلات تمام شد لیستم را که نگاه میکنم محض رضای خدا حتی یک دانه از آن کارها را انجام نداده ام که دلم خوش باشد که مفید بوده ام . یعنی اگر به جای من یک تکه لبو افتاده بود در این خانه ، لا اقل شکم چهارتا مورچۀ آواره و یتیم و دربه در این خانه و آن خانه سیر میشد این شب عیدی و از من مفیدتر بود. حتی یک سری هم به این وبلاگ فکستنی نزدم چهار خط بنویسم که مثلا یک کاری انجام داده باشم  . یادش به خیر در همین پست قبلی نوشتم که چقدر همۀ نمره هایم بیست شده حالا در این یک هفته حتی تکالیفم را هم ننوشتم ،اصلا میخواهم همه اش را صفر بگیرم! آخه از من زبان نفهمِ یول چه انتظاری میرود که بتوانم تفسیر خبر و نشست خبری بنویسم! اصلا چی بنویسم ؟راجع به کدام خبر بنویسم ؟من چه میدانم در این آمریکا که همۀ اخبارش این روزها شده سو استفاده جنسی و ارتباط معلمها در مدارس با شاگردانشان و تعطیلی مدارس ،چه خبر است که حالا بخواهم تفسیرش کنم آن هم به زبان انگلیسی ! این معلمها هم توقعها دارند از آدم ! همین میشود که آدم یکهو ترک تحصیل میکند و بی سواد میماند دیگه ! معلممان میگفت میانگین سواد مخاطبان تلویزیون در آمریکا کلاس پنجم است! هر که را میبنم اینجا فوق فوقش کالج را تمام کرده باشد . دانشگاه رفتن اینجا خیلی کم اتفاق میافتد مگر اینکه طرف خودش یا والدینش خارجی باشند که به سوات موات اهمیت بدهند . خب وقتی کارشان با همین چهارکلاس سواد راه می افتد مگر مغز خر خورده اند بروند دانشگاه خودشان را انتر و منتر این استادها و تکالیف زیاد و کتابهای گنده و امتحان کنند! در ایران هم بس که درس خواندن راحت بود همه وقتی شروع میکردند کم کم تا لیسانس را می رفتند . به خصوص اگر چند ماهی برای کنکور وقت میگذاشتی ودانشگاه دولتی قبول میشدی که دیگه 4 سال بخور و بخواب شیرین در انتظارت بود . کل درسی که من در دانشگاه تهران خواندم برای واحد انقلاب و عربی و دینی و فارسی و از اینجور واحدهای عمومی بود . بقیه اش چهارتا دانه ورق بود که باید شب امتحان حفظ میکردیم و البته بهترین قسمتش کلاسهای عملیمان بود که همان چهارتا ورق را هم نداشت . حالا سر پیری افتاده ایم دست این اجنبیها که هر روز هر روز از آدم انتظار مشق شب و تحقیق و امتحان دارند.

میخواستم یک مقاله ای ،تفسیری چیزی بنویسم راجع به  اخبار شروع جنگ با ایران و انرژی هسته ای و این حرفها و از مضرات آن برای آمریکا بگویم که چقدر آمریکا دوباره زیان مالی میبیند و چقدر دوباره آدم بیگناه و این سربازهای ننه مرده کشته میشوند و آخرش هم مثل عراق و افغانستان هیچی به هیچی، بلکه  هوای جنگ از سرشان بیفتد! ولی هر چه فکر کردم دیدم این کار خیلی تحقیق میخواهد و من که فعلا ماتحت را داده ام هوا نمیتوانم جمعش کنم . اصلا چه شد که به این فکر افتادم ؟ از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان یک روز معلممان خیلی احساسات مرا جریحه دار کرد. تو این گیر و دار که ما همه ش استرس این را داریم که نکند حرف و حدیث جنگ با ایران یکهو جدی شود . او تمام مثالهایی که میخواست برای توضیح درسش بدهد در مورد بمب اتم داشتن ایران بود ،خلاصه در آن کلاس هر کس هم که سرش در اخبار خاله زنکی آمریکا و کون و کپل کارداشیان و لبهای آنجلینا جولی بود و اصلا نه تا به حال اسم انرژی هسته ای را شنیده بود و نه ایران را ،تا آخر کلاس احتمالا یک چفیه می بست و میرفت خط مقدم جبهه برای جنگ با ایران . میخواستم یک مقاله ای چیزی بنویسم که لااقل این معلممان بفهمد که ایران حالا حالاها عرضۀ بمب درست کردن را ندارد و واقعا برای دنیا سود خالص است نه ضرر، این کشورها  ازجمله خود ایران بیخود شلوغش میکنند که سودهای دیگر ببرند ،ولی گشادی اجازه نداد که در پاسداری ازمردم کشورم بکوشم .خلاصه بدانید و آگاه باشید اگر جنگ شد مقصرش ماتحت من بوده و بس !

اصلا آدمیزاد چرا اینجوری است ، وقتی کار داری همه اش خیال میکنی که اگر کار نداشتی الان کرۀ ماه بودی .ولی همین که بیکار میشوی دیگر باید با بلدوزر از جا بلندت کنند و تمام زندگی میشود بطالت محض! من در این یک هفته فقط حدود 150 دست با گوشیم بازی کرده ام و هرازگاهی در تختخواب از این رو به آن رو شده ام که زخم بستر نگیرم ! البته یکی از کارهایی که خیلی وقتم را گرفت دنبال خانه گشتن بود ،که از بازی کردن با گوشی هم عبث تر بود .چون بعد از اینهمه گشتن به این نتیجه رسیدم که همین جا که هستیم بمانیم . دیدید، یک وقتهایی میخواهی یک کاری بکنی کم مانده از آسمان هم سنگ ببارد؟ من در این آمریکا کلا دوبار خانه عوض کرده ام که هر دوبار هم پیدا کردن خانه ،یک روز و نیم بیشتر طول نکشید . ولی این دفعه حدود یک ماه است که من و آقای شلغم داریم تمام سایتهای دنیا را چک میکنیم ، تحقیقات میدانی میکنیم ، خیابان به خیابان کوچه به کوچه میگردیم ولی هنوز که هنوزه یک خانه ای حتی در حد و اندازۀ خانۀ فعلیمان که واقعا دلم را زده پیدا نکرده ایم . هر جا رفته ایم یا بد بوده، یا گران بوده ، یا اصلا خانه خالی نداشته اند ، یا داشته اند نشانمان نداده اند گفته اند برو بعدا بیا !!

من یک اعتقادی دارم ،وقتی در راه یک چیزی سنگ بیفتد  و هی بیخودی پیچیده و مشکل شود ، آن کاررا برای همیشه رها میکنم و انجام نمیدهم . چون همیشه  بعدها به این نتیجه رسیده ام که چه خوب شد که نشد .نمیدانم چطور باید تفسیرش کرد ولی انگار یک نیرویی وجود دارد که من را از کارهایی که به نفعم نیست دور میکند . مثلا نمیدانم ماجرای تافل من یادتان هست یانه ؟در مهاجرسرا منتشر کرده بودم . اگر هم نخواندید بعدا برایتان همینجا میگذارم . دیگر کم مانده بود سونامی بیاید سر جلسۀ امتحان اینقدر که اتفاقات عجیب و غریب برایم افتاد حالا که یکسالی از آن میگذرد فکر میکنم چه خوب شد که موفق نشدم در شرایط انسانی امتحان بدهم و نمره خوب بگیرم ،چون اگر این اتفاق میافتاد من الان داشتم سالی 45000 دلاربی زبان  برای چیزهایی که الان دارم مجانی یاد میگیرم میدادم و احتمالا فایده ای هم برایم نداشت .

من نه آدم دین داری هستم و نه به مسلک خاصی  معتقدم و نه خرافاتیم ،ولی اینقدر این اتفاق در زندگیم تکرار شده که نمیتوانم به این معتقد نباشم که هر چیزی که برایم پیش میاید بهترین است و هر چیزی که نمیشود انجامش داد به صلاح من نیست که انجام گیرد . هیچ دلیل منطقی برای اثبات وجود چنین چیزی در دنیا وجود ندارد ولی اسناد و مدارک زندگی من میگوید که این نیرو لا اقل در زندگی من خیلی وجود دارد و همیشه هم کار کرده . برای همین من همیشه در اعماق وجودم یک آرامش عجیبی دارم ،همیشه تمام اتفاقات را با آغوش باز میپذیرم و همیشه معتقدم که در آینده هر چیزی که پیش میاید به نفع منست . جالبست که همیشه هم راضی برمیگردم . خلاصه که حال و حوصلۀ حرص و جوش خوردن و اعصاب خوردی را هم ندارم . سانی با دیدن من به شدت به این معتقد است که خدا همیشه برای آدمهای تنبل میسازد . مثلا همین سانیِ ما از همان زمان که طی یک حادثه به جای انگلیس در ایران متولد شد و وارونه سُر خورد به خاک پاک ایران ، در صدد این بود که از ایران برود و انقدر دوید که تازه بعد از سی و چند سال و تجربۀ اتفاقات گوناگون و فرازو نشیبهای بسیار توانست پایش را از خاک وطن بیرون بگذارد. آن وقت من حتی حال نداشتم به این قضیه جدی فکر کنم از ایران بروم یا نه و بعدش هم که یکروز دلم خواست بروم ،حتی ذهنم درگیر این نشد که چگونه و یکهو زد لاتاری برنده شدم .با اینکه به شدت معتقدم که «سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش» ،تیکِ روانیِ من در سخت کوشی و کندن پوستِ خودم ،در زمینه کارهای هنری و کارهای بی جیره و مواجب است . اگر یک کار را شروع کنم بدون اینکه زمان و پول برایم کوچکترین اهمیتی داشته باشد اینقدر انرژی میگذارم که تقریبا در آخر کار باید جسد مرا با خاک انداز جمع کرد. برای همین است که بعد از اینهمه سال دویدن هنوز که هنوزه به هیچ کجا نرسیده ام ،چون در زمینه کارم به طرز احمقانه ای سخت کوشیِ بی جهت میکنم وآخرش هم  آب از آب تکان نمیخورد. البته از وقتی آمده ام آمریکا سعی کرده ام خودم را اصلاح کنم و دنبال هنر هم ندوم .ماتحت را فراخ تر کرده ام و هی دارم بادش میدهم و هیچ کاری نمیکنم ،ببینم بلاخره کی دنیا با شیوۀ تنبل پرورَش نگاهی به من میاندازدو کارها خود به خود راست و ریس میشود . فعلا که دارم درس میخوانم و اوضاع خوب است ،تا ببینم آینده چه سورپرایزهایی برایم خواهد داشت .این جملۀ گیگیلی خیلی مناسب حال من است : من اگه بخوام هم نمـــــــــــــی تــــــــــــــــونم!


عید آمد و ما لختیم…

29 مارس 2012

امروز آخرین امتحان ثلث اولم را دادم و مثل یک محصل خوب و درسخوان با یک کارنامۀ درخشان به خانه آمدم . به طرز باور نکردنی همۀ نمره هایم 20 شد که ترجمۀ خارجکیش میشود A ، چند تا آفرین و صد آفرین هم در زیر تکالیف مدرسه ام گرفتم که آنها بیشتر از بیستها به تنم چسبید .حتی یکی از تکالیفم که نقاشی فیلممان بودکه این خارجیها به آن Story board میگویند را هزار و سیصد آفرین گرفتم ،که همانا excellent است و خیلی خر کیف شدم ،چون به گمانم تنها اکسلنت کلاس من بودم. خلاصه که در این مدت که بنده نبودم و شما وظیفۀ خطیرغبار روبی از این مکان مقدس را بر عهده داشتید ،من مشغول زدنِ ؟ … خر که اینجا پیدا نمیشود ، دانکی هم گفتیم کسی سراغ نداشت … حتی یک گربه هم پیدا نکردیم که آتشش بزنیم دلمان خنک شود… این شد که فقط توانستیم سنجابهای ویلان و آویزان از این دارو درختها را مورد هدف  قرار دهیم که آن زبان نفهمها هم خیال کردند غذاست و اصلا فرار نکردند. این شد که یکی زدیم بر سر خودمان و یکی بر سر کتاب و اینهمه آفرین و صد آفرین به ارمغان آوردیم ،بلکه این آقای شلغم سرش را بالا بگیرد و کمی پز ما را پیش در و همسایه و دوست و آشنا بدهد ،ولی او اصلا پز که نداد هیچ ، حتی رویش هم نمیشود به کسی بگوید این بادمجانِ ما که من باشم ،هنوز سواتش راست و ریس نیست و اکابر میرود در این سن و سال !

اینطور میشود که جوانان ما ترک تحصیل میکنند ،معتاد میشوند ،میافتند در جوب . مگر از اول همۀ جوبها پر آدمیزاد بود؟ نه والا، بچه که بودیم از جوب جلوی خانۀ عمه بزرگه فقط موش در میامد این هوااا! که گربه های محل همه متواری میشدند به دوردستها و گیاه خواری میکردند. اصلا همۀ این بدبختیها از همین کارتهای صد آفرین شروع میشود که کسی به روی خودش نمیاورد ! حالا جایزه نخواستیم ، من که از اولش هم میدانستم آن جامدادیِ زیپی را ،مامان خریده بود داده بود به معلم ، وگرنه چرا جایزۀ نگارکه شاگرد دوم بود جامدادی دکمه ای بود؟ از آنهایی که دو طرفش در دارد و مداد تراشش با یک دکمه میزند بیرون که آدم حیرت میکند از اینهمه پولداری؟! به گمانم یک کشوی کوچک هم کنار درش داشت که پاک کن صورتیش را میگذاشت در آن . ما که همیشه از این پاک کنهای دوطرفه داشتیم که یک ورش خودکار پاک میکرد یک ورش مداد. اصلا از همان اول دبستان هم که خودکار دستمان نمیدادند باید آینده نگری میکردیم برای غلطهای خودکاری ،با این پاک کنهای دوطرفه که جای خودکار را فقط سوراخ میکرد.همیشه هم گولمان میزدند که اینها از آن پاک کن رنگیها بهتر است و کاغذ را سیاه نمیکنند. اصلا اگر بهتر بود چرا ارزانتر بود؟ خود بابا همیشه میگفت هیچ ارزونی بی علت نیست هیچ گرونی بی حکمت ! و پشت بندش هم میگفت که این انگلیسیها میگویند ما اینقدرپولدار نیستیم که جنس ارزان بخریم . حالا چرا به ما که رسید تمام حکمت و علت واصل فقر و کلا فلسفۀ وجودیِ دنیا رفت زیر سوال؟!

مدرسه ها هم که باز میشدند مامان میرفت بازار و با یک کارتون لوازم تحریرو کتاب و دفتر و کاغذ کادو و مُشما(مشمع ،مشماع ، مُشبا، بُشمبا اصلا هرچی تو میگی) میامد خانه که البته دیگر ماهیچوقت رنگ آنها را نمیدیدیم . همان روز همه اش را در هفت سوراخِ انباریِ زیر پله قایم میکرد وماه به ماه جیره مان را میداد. دفترهایمان هم نه  یک عکس دیجیمون داشت ،نه یک اسپایدر منی ،کلاه قرمزیی چیزی رویش بود . جلد مقواییِ نازک که یک کم آب دهان میت رویش پاشیده بودند و آبی شده بود یا سبز یا زرد،باید به ضرب و زور کاغذ کادو خوشگلش میکردیم . کتابهایمان را هم میپیچیدیم لای کاغذ و مشماع و هفت جور زره آلات دیگر که مبادا در طول سال خط وخشی به آن بیفتد .

قدیمترها بابا یک جور جلد چسبان از فرنگ آورده بود که تا سالیان سال با وسواس خاصی با اتو میچسباند به کتابهایمان و  خودش هم با یک ماژیک بزرگِ خطاطی اسممان را با خط خوش  مینوشت روی کتاب وجلد را میچسباند رویش که تا آخرسال کتاب نوی نو می ماند. اینطوری میشد که من و سانی در بین هم کلاسیهایمان که جلد کتابشان زرورق وکاغذ کادو و روزنامه و کاغذ ساندویچ بود پولدار به نظر میامدیم و کتابهایمان را میگذاشتیم در معرض دید نگار و شیوا  با آن جامدادیهای دکمه ای و خط کشهای چند بعدیشان بلکه حسودیشان شود . ولی همه خیال میکردند که کتاب ما جلد نشده و فقط کمی برق میزند و اینطور میشد که ما مجبور میشدیم برای این ندید بدیدهای جد و آباد فرنگ نرفته بگوییم که ما چقدر خارجی هستیم و دیدن این جلدهای خارجکیِ براق چشم بصیرت میخواهد.

بعدها که این جلد خارجیها هم تمام شد ،بابا مینشست با حوصله و سلیقۀ فراوان با یک مشمای کلُفت که مامان از بازار میخرید و همیشه دنبال ضخیم ترینش میگشت ،تمام کتاب و دفترهای ما را جلد میکرد ،جوری که یک میل هم اینور و آنور نشود ،من هم می نشستم وردستش و چسبها را بزرگ و کوچک قیچی میکردم  و بابا مدام گوشزد میکرد که چرا این اینقدر بزرگه ؟چرا این اینقدر کوچیکه؟

بزرگتر که شدیم دیگر نه مامان حوصله داشت نه بابا ، ما ماندیم و یک عالمه کتاب و دفتر که باید مینشستم تنها تنها جلدش میکردم . هر چقدر هم سعی میکردم که این اضافۀ مشما در قسمت شیرازۀ کتاب را جوری ببُرم که جفت و جور شود آخرش یا کم میامد یا زیاد . آیدا همیشه مسخره ام میکرد. از دبستان با هم دوست بودیم و همیشه سر یک میز مینشستیم . او از سلیقۀ عجیبی رنج میبرد .کتاب و دفترهایش با آن مشماهای  لیز پِرپری همیشه شبیه جلد جارجیِ بابا  اتو کشیده بودند .انگار همۀ چسبها را با خط کش اندازه میگرفت ،  و همیشه مشمای بالای شیرازۀ کتاب صاف و اندازۀ اندازه  بود.به گمانم از بچگی خودش تمام کتاب و دفترهایش را جلد کرده بود که به این تبحر رسیده بود .خب این طور میشود که بچه های مردم پیشرفت میکنند و ما هنوز نمیتوانیم مُفمان را بالا بکشیم !

نزدیک عید هم که میشد مامان در سرمای سیاه زمستان صبح الی الطلوع شال و کلاه تنمان میکرد ، آویزان اتوبوس و مینی بوس میرفتیم نمایشگاه بین المللی لباس .که چه ؟ که آنجا ترافیک است بابا حوصله ندارد نمیتوانیم با ماشین برویم . که چه بشود؟ که لباس عید برایمان بخرد. لباس عید که چه عرض کنم کل خرید لباس سالِ ما همان یک روز بود که از صبح تا وقتی با تیپا از نمایشگاه بندازنمان بیرون داشتیم در این غرفه ها سگ دو میزدیم .گاهی جهت چک کردن قیمتها و پسندیدن لباسها چند باری کل نمایشگاه را بالا و پایین میکردیم و آخرسر درب سالنها را میبستند و هر چه به آن سربازه میگفتیم آقا لباسی که ما میخواهیم در این سالن بود بذار ما بریم تو وگرنه  یک سال لخت و عور می مانیم ،به کتش نمیرفت که نمیرفت. البته خرید کردن ما مشقات دیگری هم داشت، تازه بعد از اینکه قیمت و جنس لباس مورد نظرتوسط مامان تایید شد ،ما میرفتیم پی نخود سیاه تا مامان مرحلۀ اصلی خرید که چانه زدن است را با موفقیت انجام دهد ، گاهی ما چند دور میزدیم برمی گشتیم ،ولی مامان هنوز داشت جدو آباد فروشنده را جلوی چشمش میاورد ، خیلی اوقات مامان برنده میشد و با خوشحالی چندرغاز را میگذاشت کف دست فروشنده و با حالت عجیبی متواری میشد .خیلی اوقات هم فروشنده راضی نمیشد و مامان با اوقات تلخی لباس را میکرد در کیسه و به سختی اسکناسها را از کیف کهنۀ کرم رنگش در میاورد به فروشنده میدادو ما هم پا به پای مامان غصه میخوردیم که عجب کلاه بزرگی به سرمان رفت با این لباس گرانقیمت . آن وسط مسطها هم حدود 3-4 بعد ازظهر مامان یک ساندویچی چیزی برایمان میخرید و ما خوشحال ازاینکه بعد از سالی ،ماهی ،غذای بیرون خوردیم، انگار قند داده باشی به الاغ ،چهار نعل تا شب  برایش میتاختیم.

سخت ترین قسمت خرید شب عید ، زمان بسته شدن غرفه ها و حجوم مردم به خیابان بود با کوهی از خرید. در سرمای سگ لرزِ دم عیدِ خیابان اوین آن هم در پاسی از شب ،در آن صف بلند مینی بوس ،در حالیکه از گوشهایمان هم کیسه آویزان بود خدا خدا میکردیم که ترافیک باز شود و یک سواریِ پدر بیامرز راضی شود بدون گرفتن حق حساب خون پدرش ما را تا یک جا برساند ،که در تمام آن سالها هیچوقت  کسی پیدا نشد که نشد.

بهترین قسمتش وقتی بود که خسته و کوفته میرسیدیم خانه و بی اعتنا به دیر وقت بودنِ شب و درد پاهایمان ،تمام کیسه ها را با ذوق پهن میکردیم وسط خانه که هم مامان زیر زیرکی بتواند یک شوی لباس از خریدهای ارزان قیمتش برای بابا که سرش یا در روزنامه بود یا تلویزیون اجرا کند و همین که ما بتوانیم تقسیم غنائم کنیم و لباسهای بهتر نصیبمان شود . چون مامان خیلی از لباسها را بدون در نظر گرفتن فرد خاصی باتوجه به قیمت و جنسش میگرفت و معلوم نبود که آن لباس نصیب من میشود یا سانی . مامان می نشست وسط خانه و لباسها را یکی یکی رو میکرد وهر که زودتر ابراز علاقه میکرد ،دیگری خودش را به خاطر مرام و معرفت خواهرانه کنار میکشید و آن لباس نصیب او میشد .ولی همیشه باید تعداد برابری لباس برمیداشتیم ،که این خودش باعث میشد که خیلی از لباسهایی که دوست داریم به خاطر مرام خواهری نصیب دیگری شود و خیلی از آنها که دوستش نداریم را مجبور شویم تا آخر سال بپوشیم . تا آخر سال که چه عرض کنم ، تقریبا تمام این لباسها یک جورهایی شریک زندگیمان میشدند چون بدمصبها مرگ نداشتند . هر چه می پوشیدیم آخ نمیگفتند .

مامان استعداد عجیبی در پیدا کردن بهترین جنسها با ارزانترین قیمتها داشت ، و همیشه یکی از افتخاراتش این بود که توانسته مقداری از پولی که بابا برای خرید شب عید داده بود که معمولا کافی هم نبود و با هزار جور اوقات تلخی گرفته میشد را پس بیاورد . البته بعدها فهمیدم که خیلی اوقات مامان از حقوق ناچیز معلمیش که در طول یکسال جمع کرده بود میگذاشت روی پول بابا ، وهمیشه بعد از خرید مفصل شب عید یک مقدار از پول را پس میاورد که بابا ذوق کند. ما هم مثل دیوانه ها به نوبت میدویدیم در آشپزخانه و زود لباسهای جدید را یکی یکی تنمان میکردیم و برای بابا شوی لباس اجرا میکردیم ، بابا نیمچه نگاهی از لای روزنامه به ما میکرد و هر چه می پوشیدیم میگفت خیلی قشنگ است و مامان با آب و تاب فراوان تعریف میکرد که آنرا چندرغاز گرفته و جنسش هم خیلی خوب است. تا اینکه به قسمت لباسهای خریده شده برای بابا میرسیدیم که همیشه مامان چندتایش را برای تولد بابا که روز سوم عید است قایم میکرد و بقیه را با نگرانی خاصی با کلی مقدمه چینی رو میکرد و بابا بدون اینکه نگاهی به آنها بیندازد یکجوری وانمود میکرد که من که لباس نمیخواستم اینها چیه خریدی؟و مامان نگاه خسته ای به او میکرد و شروع میکرد به تعریف کردن با آب و تاب از جنس لباس و قیمت مناسبش و بابا میپرسید پس برای خودت چی خریدی؟  وسهم مامان از این کوه لباسهای نو همیشه فقط یک جین شش تایی جوراب نازک پاریزین بود که از دستفروش خریده بود .

بزرگتر که شدیم مامان دیگر ما را به نمایشگاه نبرد چون معتقد بود که جنسهایش آشغال شده و دیگر نمی صرفد. ما که نفهمیدیم که کی مامان به این نتیجه رسید !چون آخرین لباسهایی که از نمایشگاه خریدیم هم ،سالیان سال، یار قار ما درمهمانی وعروسی و تولد و عید دیدنی بودند .

با اینکه مامان در سالهای اخیر بر عکس گذشته ،مدام در پی دور ریختنِ هر چیزیست که یک کم بوی کهنگی بدهد  و یکی از همین روزها بابایم را هم میگذارد دم در ،ولی امسال که به ایران رفتم با کمال تعجب یکی از لباسهای نمایشگاه را در یکی از کمدها دیدم که انگار همین الان از فروشگاه خریداری شده .این لباس را من 17 سال پیش خریده بودم و چون مد هم برای خودش سیاره ایست و هر چند سال یکبار میرسد به نقطۀ اول ، کاملا طبق مد روز به نظر میامد  و البته نوی نو. قدیمترها که هشتمان از گروی نهمان درنیامده بود خیلی از لباسها ،سالیان سال در چمدانهای کف کمد بایگانی میشدند تا مد یک مدار کامل را طی کند و دوباره قابل استفاده گردند.خیلی وقتها میشد که من و سانی یکی از لباسهای جوانی مامان و بابا که طبق مد روز شده بود را در چمدان کشف میکردیم و میپوشیدیم . به خصوص آنها که سالها پیش از فرنگ آمده بود و به طرز عجیبی همیشه شیک به نظر میامدند . البته من به خاطر قد بلندم انتخابهای بیشتری داشتم ومیتوانستم لباسهای جوانی بابا که خیلی هم رویشان حساس بود را هم کش بروم ، در عوض کفشهای ظریف جوانی مامان فقط اندازۀ پای سانی میشدند و من همیشه در حسرت آنها ماندم  …

ای روزگار !دیدی چی شد؟! وقتی شروع به نوشتن کردم میخواستم چهارخط از شب عید امسالمان برایتان بگویم و کنسرت کامیار و عکسهایی که  گرفتم را بگذارم ،ولی نمیدانم چرا یکهو از هزار سال پیش سر دراوردم … شاید دفعۀ دیگرآن قصه ها را هم برایتان تعریف کردم. در هر صورت آمده بودم  نوروز را تبریک بگویم .

امیدوارم هر جای این سیارۀ نه چندان بزرگ که هستید حالا که سیاره مان دور بعدی خود را شروع کرده ، زندگی شما هم دور جدید خودش را در بهترین مود خود آغاز کند و تمام مسیر برایتان پر از دلخوشیهای کوچک و بزرگ باشد که همیشه چشمانتان بخندد.


اگر بار گران بودیم رفتیم…

9 مارس 2012

سلام بر تمام دوستان آشکار و مخفی … به سفارش جناب شلغم تصمیم گرفتم عده ای را از نگرانی دربیاورم ، باز هم به مرام آقای شلغم که به فکرتان بود . وگرنه من بدم نمیاید هرازگاهی خودم را لوس کنم و اذهان عمومی را جریحه دار کنم ،هرچند که شما باز هم از پیلۀ خودتان درنیامدید و باز هم به شکل جهانگرد (کارتون ممول )این یقه تان را دادید بالاتر، موهایتان را ریختید تو صورتتان  و خیلی آروم و بی صدا از اینجا رد شدید خیال کردید من نمیفهمم . ولی من فهمیدم ،نه به خاطر امکانات ورد پرس که آمار شما را یواشکی به من میدهد ،بلکه چون کلا آدم فهمیده ای هستم .

غرض از مزاحمت این که آمدم بگویم ،بنده هیچ ناخوشی ندارم و سُرو مُر و گنده نشسته ام روی یک کاناپۀ چرمی که آدم پوست تنش میچسبد بهش واعصابش خرد میشود، در حالیکه لای کتاب دفترهایم غرق شده ام  و خانه از انفجار عجیبی رنج میبرد ،دارم اینها را برایتان مینویسم که بدانید و اگاه باشید که بنده به قول شاعرسینا حاجزی خوبم خوبم خوبم خوبم خوب (دو مرتبه) .

دوستانِ آشکارم کامنتهایی داده بودند که بنده را  یک کم به فکر فرو برد وسر در جیب مراقبت فرو کردم ببینم مگر چه نوشته بودم که شما آرزو کردید واقعیت نباشد ؟!!ولی متاسفانه در جیبِ مراقبتِ بنده چیزهای دیگری بود که خوبیت ندارد اینجا ازشان چیزی بگویم .ولی در عوض یک رازی را باید خدمت شما الی الخصوص شما دوستان مخفی که همه تان شبیه جهانگرد و برونکا هستید، عرض کنم که بنده به دلیل داشتن خواننده هایی از دوستان واقعی در دنیای واقعی ،متاسفانه نمیتوانم مثل خیلی از وبلاگنویسان چاخان و پاخان سرهم کنم و تخیلاتم را به عنوان واقعیت زندگی و خاطراتم جا بزنم ،چون دوستانم سریع میفهمند و اگر دهانشان چفت و بست درستی نداشته باشد که بعید میدانم داشته باشد ،یکهو میایند اینجا حیثیت بنده را جلوی  شما  آدم مخفیها میبرند ویا ممکن است از بنده درخواست حق السکوت کنند که باز هم نمی صرفد.

هرچند که خیلی دلم میخواست یک دل سیر همۀ شما را میگذاشتم سرِ کارو قه قه بهتان میخندیدم که اینقدر مخفیانه نروید و بیایید. به تلافی  همۀ عز و جزهایی  که زدم که بابا یک کلوم نظر بده و تو باز هم یقه ات را دادی بالاتر و رد شدی . ولی بلاخره تو اون دنیا یک پل صراطی هم هست  که اول و آخرش باید از رویش رد شوید و همان موقع که دارید ترسان و لرزان ازروی پل رد میشوید و نگرانید که بیفتید درآتشی که خدا روشن کرده جهت رسیدگی به اعمال شنیعتان، میبینید که من به صورت کاملا ژانگولر در حالیکه از زیر پل به صورت مخفیانه ای آویزان بودم و کمی تا قسمتی هم کباب شده ام ،یک هو میایم بالا و اگر هنوز لباس تنتان باشد یقه تان که در این دنیا همیشه تا نوک بینی میدادید بالا را میگیرم .اگر هم نعوذبالله لباس تنتان نباشد که سریع چشمانم را درویش میکنم و در حالیکه در دلم دارم به شکم گنده تان  میخندم و سعی میکنم به پایینترش نگاه نکنم ،یک پِخ محکم میکنم، از آن پخهای ناجور که قبض روح شویدو به این ترتیب با هم بی حساب میشویم .

جهت از نگرانی در آوردنِ دوستان آشکارِ بنده که اصلا هم شبیه جهانگرد و برونکا نیستند و من همۀ آنها را به صورت سیندرلا و سفید برفی وپری دریایی واون پسر خوشگله تو ممول و پسر پادشاه و رابین هود میبینم ،باید عرض کنم که نوشتۀ قبلی من کاملا واقعی بود ،شاید تلخ به نظر میامد ولی خاطرات بازیگریم بود و گریه هایی که به جای نقشم روی صحنه کردم ولی اصلا جای هیچگونه نگرانی ندارد چون بنده از وقتی که پایم را به آمریکا گذاشتم بازیگری را هم مثل خیلی چیزهای دیگر بوسیدم گذاشتم کنار و دیگر روی هیچ صحنه ای رویت نخواهم شد، در نقشی فرو نخواهم رفت ، بنابراین گریه هم نخواهم کرد خیالتان راحت باشد .

از اینها که بگذریم همانطور که از حضور فعالِ این روزهایم در وبلاگم( که چندوقتی شده بود مرکز پرورش عنکبوت و سوسک ) مشهود است ،بنده شدیدا مشغول درس خواندن هستم! .حدود یک ماه هر هفته امتحان دارم . آن هم چه امتحاناتی . خدا بدهد برکت به این چاپخانه ها و کارخانجات تولید کاغذ و قلم و نویسنده های آمریکا که کتابهای ما هر کدام 500 صفحه کمتر نیستند و بنده با ماتحتی نه چندان سالم باید بشینم و در حالیکه دوسال از خدا کوچکترم یکی بزنم بر سر خودم و یکی بر سر کتاب وهنوز درس بخوانم .

تازه در همین اثنا ،خانۀ فعلی که در آن ساکنیم به شدت دل بنده را زده و به جناب شلغم فرمودم که به مدیر ساختمان خبر بدهد که ما دیگر رفتنی هستیم ، اگر بارگران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم آن هم به انگلیسی ،

if we were heavy , we are leaving.. if we were unkind , we are leaving  و قرار است تا سه هفتۀ دیگر این خانه را به مقصد نامعلومی تخلیه کنیم . در همین گیر و دار درس و امتحان هر روز باید برویم خانه های نه چندان خوب این اطراف را رصد کنیم و دست از پا درازتر برگردیم ببنیم بلاخره کجای این شهر یک خانۀ باب میل پرنسس خانم پیدا میشود آن هم با اجارۀ کم !

آخر این پرنسس خانم که بنده باشم در سفر اخیرشان به خانۀ پدری یک هو نگاهشان افتاد به سقفهای بلندِ عمارتهای تهرانی ، کفهای سنگ شده و سرامیک شده ، خانه های درندشت با  مطبخهای بزرگ و دلشان از کلبۀ کوچک خودشان با آن سقف کوتاه ، کف موکت شده و لانه زنبوری به نام کیچِن kitchen گرفت وهر دو پای مبارکشان را به زور کردند در یک لنگه کفش و گفتند پیف پیف اینجا بو میدهد ،باید از اینجا برویم . شلغم بیچاره هم قبول کرد و حالا دربه در دنبال یک سقفِ بلند و کیچن فراخ دارد خیابانها را گز میکند.

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان شلغم خان امروز یک خانه ای پیدا کردند که به دل پرنسس خانم نشست . این خانه در یک مجموعۀ خیلی سرسبز و پردرخت واقع شده که اصلا شبیه مجموعه ها و شهرکهای درهم تنیدۀ اینجا نیست، بیشتر حالت مناطق ویلایی را دارد و خانه هایش هم به همان سبک و سیاق هاوس house است . خانه بزرگتریست از این لانۀ مورچه ای که داریم ، یک بالکن بزرگ دارد که جان میدهد برای قلیان کشیدن ، و تاکنون غیر از پرندگان و چرندگان هیچ موجود بچه داری در آن محدوده رویت نشده . آخر این پرنسس خانم اعصاب مصاب درست و حسابی که ندارند  اگر صدای جیغ بچه چه جهت بازی و شادی وچه جهت ونگ زدن و نق نق  تا چند فرسخی محل استقرارشان شنیده شود باز میگویند که پیف پیف اینجا بو میدهد . آخر پرنسس خانم کمی هم خنگ و خول هستند و هنوز فرق بو و صدا را نمیفهند . فعلا فقط این عمارت کنونی مقبول افتاده که آن هم 300 چوقی گرانتر است و هم اینکه ماشین ظرفشویی ندارد . و از آنجایی که تاکنون در دنیا دیده نشده که پرنسسی به امور ظرفشویی و مطبخ و رُفت و روب و پخت و پز علاقه ای داشته باشد این هم یکی از نکات منفی این خانه است که آنرا بو دار میکند. البته یخچال هم ندارد که آنرا به بزرگی خودمان میبخشیم و چشممان کور دندمان نرم میرویم یکی میخریم وتا ابد وبال گردن خودمان میکنیم . ولی این خانه در بین تمام خانه هایی که این اطراف دیده ام که مخصوص قشر ما اشراف زاده های بدبخت و بیچاره است  ، خیلی خانۀ متفاوتیست و همین متفاوت بودن فضایش که انگار در یک جنگل چند تا کلبه وجود دارد باعث شده که به دل پرنسس خانم بنشیند . حالا اگر خدا خواست و پیغمبر همکاریهای لازم را کرد و امام هم راضی بود ونامه اش را پیوست کرد و پرنسس هم نق و نوق اضافی نکرد و ما این خانه را گرفتیم عکسهایش را برایتان میگذارم . تا از لای یقه تان که تا نوک دماغتان بالا کشیده اید و موهای یک وریتان که روی چشمانتان ریخته اید آنرا ببینید .الان که فکرش را میکنم یک کم هم شبیه برادر نل هستید !


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

6 مارس 2012

من اشتباه کردم باید فقط بغض میکردم و نمیگذاشتم اشکم بسُرد روی گونه هایم . آن زمانها که گویا خیلی هم دور نیست ولی برای من به اندازۀ یک عمر دور شده ، همین سه سال پیش را میگویم شاید هم کمتر،وقتی ترکش کردم هنوزروی صحنه بودم ، کشورم را میگویم. نیمی از راه را تا برسم اینجا ، جایی بین هوا و زمین هنوز در حال بازی بودم ، آلمان را میگویم . آن زمانها که انگار هزاران سال پیش است و به اصرارتو قبول کردم که در اجرای آلمان هم حاضر شوم . بلند پروازیم میگفت نه نیاز به این ویزاهای مجانی دولتی دارم و نه ندید بدیدِ کشور جدیدم، وقتی دارم به بهشت برین کوچ میکنم . گفتم خودم  برایتان بازیگر پیدا کرده ام ، خودم با او کار میکنم .حتی رضایتش هم گرفته ام. گفتی« نه فقط تو میتوانی! ما را وسط راه رها نکن ».گفتم «ویزایم دارد تمام میشود هزارو یک کارِ نکرده دارم ، بگذار بروم  به زندگیم برسم . هنوزوقت نشده خانواده ام را ببینم ،حتی نشد کلاس زبان بروم از دست این صحنۀ طلسم شده که مرا رها نمیکند این دم آخری »مدیر و رییس را واسطه کردی، گفتی «من برنامه ها را تغییر میدهم ما زودتر اجرا میکنیم وتو با خیال راحت برو به غربت  ابدیت .»در راه مهاجرت بودم ، به اصرار تو قبول کردم ونمیدانی هنوز بعد از دوسال و اندی چقدر ممنونم برای تمام آن اصرارها و تجربۀ شیرین آخرین سفر. بلیط بعیدم پرواز یک طرفه ای شد از آلمان به آمریکا . نمیدانم آن من بودم یا یک نفر شبیه من، ولی هر که بود انگار هشت نه سالی میشد که کم پیش میامد در نقش خودش بوده باشد! خاطراتم را که ورق میزنم همیشه خودم را در یک حال به یاد می اورم در حال بازی.

روز بله برانم را یادت است؟ از اجرای مشهد میامدیم . حتی وقت نشد که لباس بخرم . خواهرم جای من به بازار رفت و با سلیقۀ خودش که  اصلا هم به من نزدیک نیست لباسی خرید برای این عروس دیوانه که رسم و رسوم را هم نمیفهمد! …روز عقدم دوان دوان از ادارۀ تئاتر با دستهای زردچوبه ای دویدم به سمت محضر .تمرین داشتیم با آنهمه زردچوبه و شمع و پلاستیک. یادم است دستهایم زرد زرد بود وقتی حلقه را کردی بر انگشتم .آن موقعها کردلیا بودم ،انگار شاه لیر را هم مثل بقیۀ چیزها جایی در انباری خانۀ پدری جا گذاشتم و شاید هم بخشیدم به کسی!… یادت است که به نشانۀ تقدیر از بازیگر ناچاری که در روز فوت مادربزرگ عزیزش داشت مردم را روی صحنه میخنداند دسته گل بزرگی گرفتم؟ مردم برایم دست زدند !مگر مرگ هم دست زدن دارد؟مگر دلتنگی من برای صدای نازک مادربزرگ ، دستهای مهربانش و کیفش که همیشه پر از شکلات و آدامس بود برای ما که قدمان از او خیلی بلندتر شده بود، دست زدن دارد؟ مگر دیدار ما که شده سالی یک خواب، آن هم درهمان خانه قدیمی که پر از طاقچه و دالان بود با یک حیاط بزرگ و حوض بدون ماهی و درخت انجیر و دل من که هنوز پر میکشد برای دیدنش ،دست زدن دارد؟… یادت است صدایم از فرط بیماری در نمیامد ولی با زور آمپول و قرص و شربت و نشاسته در حالیکه از تب میسوختم شدم همان کلفت چاق پیر که دوستش داشتی؟ گفت «من شما را جایی ندیده ام؟» گفتم «چرا همین یک ساعت پیش روی سن!» گفت  «وای تو چه جوان و لاغری!!»… یادت است که گفتم من نمیایم ،این نمایش کمدی مسخره را تمامش کنید همه اش هم تقصیر من! من گردن میگیرم! بگویید بازیگرمان دیوانه است میخواهد علیه نظام بشورد !مردم دارند در خیابان کشته میشوند !من خسته ام از این سالن پر از بسیجی! خسته ام از این همه ریا! من هم 25 بهمن در خیابان بودم و تسخر از اینکه برخلاف مسیر! خودم را میان فشار جمعیت هل دادم و از آزادی رفتم به چهار راه ولیعصر ،به تئاتر شهر، به مخروبۀ قدیمیِ خودمان که توالتهایش را هم سالن تئاتر کرده اند برای پاسخگویی به اینهمه دانشجو و دست اندر کارالاف تئاتر !  گفتند« نه ،همه مان ممنوع الکار میشویم باید ادامه داد! » و ادامه دادیم ! ادامه دادیم به عنوان بازیگران بی جیره و مواجب تئاتر که نه اسم و رسمی از آنان باقی می ماند و نه قبض آب و برق و اجاره خانه شان پرداخت میشود.

ولی همۀ این کارها را کردم نه به امید یک قران دستمزد کارگری که باید از هفت خوان رستم میگذشت و یکسال بعد در حالیکه ارزشش نصف شده بود با هزار منت به دستم می رسید و نه به امید آتیۀ روشن و رسیدن به شهرت در فیلمهایی که سرقفلیش به نام فک و فامیلِ تو ودخترهای خوشگل و پسرهای پولدار محله تان بود که تمام تجربه شان از هنر قرار گذاشتن دم درسینما آزادی بود. زندگیم را وقف کردم برای اینکه دیوانه وار دیوانه بودم . نمیتوانستم رهایش کنم ، بازیهای کودکیم را میگویم . میدویدم کنار بچه های 5-6 ساله و به بهانۀ یاد دادن بازی به آنها یک دل سیر  بازی میکردم ،نوجوانیم را میگویم . و حالا انگار هزار سال پیر تر، من مانده ام و تنها عروسکم  که نشسته کنار پنجره و شبانه روز بیرون را نگاه میکند . انگار او هم هزار سال پیر شده ، عروسکِ بزرگ زردم  را میگویم که به اصرار خواهرم از ایران آوردم . نه ،حالا که فکرش را میکنم اصرار او نبود . کمی در چشمهای دکمه ایش خیره شدم ، هیچوقت او را اینطور غمگین ندیده بودم ، انگار هزار سال دلتنگم بود. شاید دیوانه باشم ، ولی بعضی عروسکها از خیلی از آدمها بیشتر میفهمند . نمونه اش همین پگاه ،عروسک خواهرم را میگویم . مدتیست که بدجور افسرده شده . حوصلۀ جمع را ندارد . هربار که با دخترخاله هایم در اتاق خواهرم جمع میشدیم . می دیدم که پگاه کلافه شده از شلوغی .ولی این را فقط ما میفهمیم . من و خواهرم و دیوانه هایی مثل ما . من آن را برایش خریده بودم وقتی سه ساله بود شاید هم هفت ساله ، خریدمش چون خودم آرزوی داشتنش را داشتم ، یک عروسک بزرگ با بدن پارچه ای و موهای کاموایی، افسوس که خودم خیلی بزرگ بودم برای داشتنش .میگفت پگاه یک بار گریه کرده ،و من حرفش را باور کردم . آخر،تمام این بیست و چند سال همیشه کنارش خوابیده ومن خوب میدانم که اگر عروسک را در تختت بگذاری زود گریه کردن را یاد میگیرد . مگر نه اینکه تنها جای محرم در خانه برای یک دل سیر گریه کردن جایی بین پتو و بالشت است به بهانۀ خوابیدن؟

… نه نباید میگذاشتم اشکم سربخورد روی گونه هایم . تمام بازیم اشتباه بود. تمام آن سالها اشتباه کردم .میگفت «فقط تو میتوانی این نقش را دربیاوری وقت داری؟ »میگفتم «متن را بده اگر خوشم آمد میایم .» ولی دروغ میگفتم همه اش متن نبود خیلی وقتها از متن هم خوشم میامد ولی از اینکه تو کارگردانم باشی بدم میامد . از تو بدم نمیامد . از کارگردانی شلخته ات بیزار بودم . از اینکه نمی توانی دو تا صحنه را به هم جفت و جور کنی . از اینکه خلاقیت و زمان کش آمدۀ چند ماهه ،واژه های  بی معنایی بودند در ذهن تو .از اینکه من به جایت فکر کنم ،من به جایت تحلیل کنم ، من به جایت طرح بدهم و تو خیال کنی که کارگردانی همینست! «نه نمیتوانم ، یعنی حالا که فکرش را میکنم وقتش را ندارم ، خودت میدانی که سرچند تا کار دیگر هم هستم.»و تو دلخور و ناراحت می رفتی و به این فکر میکردی که لابد خودم را میگیرم از سر جایزه های دوزاریی که گرفتم . ولی کاش هر بار که اسمم را میخواندند که روی سن بروم نگاهی به صورتم می انداختی .چشمهایم همیشه از تعجب گرد میشد که چرا من؟! اولین جایزه ام را یادت است؟ نقش من حتی شاید 10 خط هم نبود در نمایشنامه ای که دختر موطلاییِ دانشگاهمان نوشته بود . وقتی اسمم را خواندند چشمهایم گرد شد!پیش خودم گفتم که اینها دیوانه شده اند مگر یک نقش ده خطی هم جایزه دارد ؟! ولی تو چشمهای مرا ندیدی ! دومین جایزه ای که گرفتم هم اشتباه بود ! «چرا هنوز میگویید که یکی از بهترین بازیهایم بود؟» به استادم میگویم در آخرین سفرم به ایران ! همه اش اشتباه بود استاد اشتباه! الان که فکرش را میکنم میبینم که من اصلا اشتباهی بازیگر شدم. من این کار را بلد نبودم . ولی شما اشتباهی به من جایزه دادید . از من اشتباهی تعریف کردید  ومن خیال کردم اینها حقیقت دارد و اشتباهی نیست. باورم شدکه کارم را درست انجام داده ام !ولی همه اش اشتباه بود، اشتباه محض . اگر اشتباه نبود نباید میگذاشتم اشکم سر بخورد روی گونه ام . چرا یادم رفت زندگیم را تماشا کنم و از خودم یاد بگیرم ؟ مگر هر بار که گریه ام میگیرد فقط بغض نمیکنم؟ مگر هر بار که چشمانم پر از اشک میشود فقط صورتم را برنمیگردانم به طرف دیگر و با خنده یک چیز بی ربط نمیگویم؟مگر تا یک قطره از اشکم در برود زود پاکش نمیکنم که کسی آنرا نبیند؟ مگراشک فقط برای خلوت آدم نیست؟جایی بین پتو وبالشت؟ چرا گذاشتم اشکم قل بخورد روی گونه ام؟ آن هم بدون شرم ،جلوی چشم آنهمه تماشاگر !

همه اش اشتباه بود !و تو هم داری اشتباه مرا تکرار میکنی ،بازیگر بزرگ! اشتباه مرا خیلی ها تکرار میکنند ! اصلا انگار این اشتباه نهادینه شده در بازیهای الکی ما !چرا وقتی جلوی دوربین گریه میکنی حتی دستت را بالا نمیاوری که اشکت را پاک کنی سوپر استار؟ چرا با اشکهایت شو اجرا میکنی که آهای مردم خوب دیدید؟ اشکهایم را هم پاک نمیکنم که همه خوب متوجه آن شوند!آهای مردم ببینید من بلدم در دنیای  فیلم  که همه چیز الکیست ،فیلم است ،الکی گریه کنم و شما خیال کنید که واقعیست! هرچند که آنرا هم بلد نیستی! اگر بلد بودی کسی به من سر صحنۀ فیلم برای گریه کردن، قطرۀ چشم تعارف نمیکرد و بعد چشمانش گرد نمیشد از اینکه بگویم خودم میتوانم گریه کنم!

ولی ای کاش گریه نمیکردم !باید فقط بغض میکردم ، مثل زندگی . باید از اینکه کسی اشکم را ببیند شرمم میشد مثل زندگی . باید اشکهایم را از لای بغض به سختی قورت میدادم مثل زندگی . ولی ما همه اشتباه میکنیم . چون بازیمان مثل زندگی نیست ، فقط گاهی زندگیمان مثل بازیست. کاش به جای تعریفهای الکی به من میگفتی اشتباه کردی، تمام آن سالها را اشتباه کردی .تو بازی بلد نبودی! و حالا که از صحنه بیرون افتادم ،بازیگریم را که ورق میزنم هیچ نقطه درخشانی در آن نمیبینم .


فرش قرمز هفتصد شانۀ ایرانی

1 مارس 2012

میخواهم قبل از اینکه مطلبم را بخوانید اگر این فیلم را ندیده اید حتما ببینید : (البته اگر حوصله اش را ندارید در طول نوشته ام احتمالا دستگیرتان میشود قضیه چه بوده)

لابد خیلی از شماها این را دیده اید. این فیلم مربوط به چند روز قبل از اسکار است . اول که این فیلم را دیدم کلی خوشحال شدم که چه عجب یک نفر به ذهنش رسید اسپانسر لباس هنرمندان ایرانی که در جشنواره های معتبر خارجی حضور پیدا میکنند شود و آبروی ما را بخرد. والا به خدا هر وقت یک بازیگر زن ایرانی را در فرش قرمزهای خارج از کشور ،با تیپهای عجق وجق ژولیده میبینم ،همیشه به خودم میگویم این خارجی ها چی راجع به زنان ما فکر میکنند ؟ وقتی هنرمند و سلبریتیش این باشد ببین مردم عادی کوچه و بازارشان چطور لباس میپوشند!

خانم نون کاف که در جشنوارۀ کن فقط یک کشکول و تبرزین  کم داشت و دست حق به همراهش ،یاهو کنان رفت روی فرش قرمز ، درویش وار وبدون آرایش مشهود ! خانم جان شما یک زمانی که اتفاقا خیلی قدیم ندیمها هم نیست سمبل زیبایی ایران بودی .حالا  به جای اینکه خوشگلیهایت را به این اجنبیها هم نشان دهی و مایۀ افتخار ما شوی ،رفتی در پوست درویش؟آن هم در نقش داور؟!  البته کسی دلش نمیاید به یک هنرمند حتی در نقش داور هم شیر سماور حواله کند ولی ما از شما انتظار بیشتری داشتیم .حالا هر چقدر هم پیش خودمان بگوییم این بندۀ خدا محدودیتِ حجاب داشته  وباید سادگی و قناعت پیشه میکرده تا ممنوع الکار نشود باز یک گوشۀ ذهنم قلقک داده میشود که مگر با لباسِ پوشیده نمیشود خوش پوش و شکیل بود؟ اینهمه دختر در و داف ریخته در خیابانهای شهر که از فشن تی وی هم جذاب تر لباس میپوشند.البته با آن مانتوی گل و گشاد باعث شد که آقایانِ صاحب جان و مال وناموس و این دنیا و آن دنیای مردم ، به خاطر نیمی از موهایش که بیرون بود زیاد از دستش ناراحت نشدند و به جزای آن دنیا  که از تک تک موهایش آویزان خواهد شد و جِز جیگر خواهد گرفت بسنده کردندودر این دنیا مجازاتش نکردند .

ولی خانم گاف ف که  دیگر محدودیت حجاب نداشت داشت؟ مدتی بود که به میمنت و خوشی  از کشور گل و بلبل و هنرپرومان متواری شده بود . او هم برای اولین فیلم هالیوودیش (BODY OF LIES) بدون اینکه موهایش را شانه کند با سارافون مدرسه رفت روی فرش قرمز! حتی یادم است یک خبرنگار خارجی گفت که او مثل بچه ها لباس پوشیده البته درست یادم نمیاید جمله اش چه بود ولی بار منفی داشت.  من دوباره هاج و واج ماندم که این چه طرز لباس پوشیدن در یک مراسم رسمیست که همه فقط برای عکس گرفتن از تو آمده اند دختر؟!

خانم لام ۀ جیمی هم که سنگ تمام گذاشت !وقتی که با بچه هایش روی فرش قرمز جشنواره ای در جمهوری چک بود با یک روسری چروکیده و مانتوی کج و کوله بدون هیچ آرایشی جلوی دوربینها ظاهر شد! خدا وکیلی کدام یکی از شما تا به حال خانم لام ۀ جیمی را در این شکل و شمایل دیده بوده؟ خانم جان شما در محلۀ ما به خوشگلی معروفی ! حالا این اجنبیها به آرنج چپ ابوالفضل ،میدانی بچه محلها این عکست را ببینند چقدر دپرس میشوند ؟! بابا یک شانه ای ،خودکاری، مدادی ،ته قاشقی ،چیزی برمیداشتی لا اقل فرق سرت را صاف و صوف باز میکردی!

یکبار هم که بازیگران زن ایرانی خواستند سنگ تمام بگذارند و کمی به خودشان رسیدند . در فرش قرمز مربوط به فیلم دربارۀ الی در برلین بود که البته نمیدانم چرا همگی در یک حرکت دسته جمعی خودشان را به شکل و شمایل کولی ها و خنزل پنزلی ها در آورده بودند. حالا این اجنبی های از خدا بی خبر خیال میکنند که ما معمولا  با شلیته به خیابان میرویم و مردهایمان هم کلاه بوقی و ابا دارند! با این طراحی لباس انگار یک گروه فیلم از اعماق تاریخ با ماشین زمان آمده اند! آخر کدام زن ایرانی امروزی روسرویش را بقچه میکند میگذارد روی سرش؟ مگر برای اینکه نشان بدهیم ایرانی هستیم باید حتما لباسهای آرشیو پهلوانان نمی میرند را قرض بگیریم  و بر فرش قرمز ظاهر شویم . کجای دنیا مردم با لباسهای سنتی کشورشان می روند روی فرش قرمز؟ آنوقت باید تمام هالیوودیها با لباس برگی و پرعقاب روی سرشان و یک تیرکمان بزرگ میامدند روی فرش قرمز که تداعیگر سنت سرخ پوستی آمریکا باشد!

بگذریم …داشتم میگفتم که بلاخره دویدیم و دویدیم تا به اسکار رسیدیم . گفتم خیلی ذوق مرگ شدم که اینبار زن ایرانی با وجود طراح شخصی برای  لباسش و لباسهایی که قرار بود از فرانسه برسد قرار است چهرۀ واقعی خودش را به عنوان یک زن همیشه شیک پوش نشان دهد ،ولی ای دل غافل که این لباسها هم با آنهمه دبدبه و کبکۀ آقا چاقه دوست بابا ،که در فیلم بود این از آب درآمد !یک  لباس عروسی مربوط به 1200 خورشیدی  که من لنگه اش را در صندوقچۀ عروسی مادربزرگ خدا بیامرزم دیده بودم برای خانم لام ۀ جیمی و یک لباس تمام سیاه مخصوص بانوان شیک پوش 85 سال به بالا در شبهای محرم و شام قریبان با حضور دی جی آهنگرانی به صرف قیمه در حسینیۀ امام  ،برای یک دختر نوجوان سین ف! خواستم بگویم جناب دوست بابا واقعا خسته نباشید! اینهمه فشن و شوی لباس اسلامی !کافی بود همین گوگل را یک سرچی میکردید ببینید چطور میشود با وجود داشتن حجاب مطابق استانداردهای مد ، لباس پوشید! در ایران هم که کپی رایت مثل مهریه است و کی داده وکی گرفته یکی از همین طرحها را پرینت میکردید وچندرغاز ،آن هم نه به دلار به ریال میگذاشتید کف دست خیاطهای امامزاده حسن تا ببینید آن لباس بهتر میشد یا لباس دمدۀ از فرنگ برگشتۀ این بندگان خدا که مجبور بودند با این وضعیت جلوی دوربینهای بزرگترین خبرنگاریهای دنیا ظاهر شوند! البته با همۀ اینها خدای را شاکریم که لباس آقایان از این قاعده مستثناست و همین که یک کراوات و یک پاپیون و یک کت و شلوار درستی داشته باشند طبق استانداردِ لباسهای اسکار هستند. و البته از آقا چاقه هم کمال تشکر را داریم که لا اقل باعث شدند زنان ما ،گلاب به روتون ،با آن لباسهایی که در تصاویر بالا مشاهده کردید در فرش قرمز اسکار ظاهر نشوند و لباسی هرچند زشت ولی رسمی به تن داشته باشند .

اصلا برای سال بعد ،گوگل را هم نمیخواهد سرچ کنید در همین اسکار 2012یکی از بازیگران ،خانم فاطمه زهرا را الگوی خودش قرار داده بود و اگر یک لچکی چیزی هم میبست به سرش، دیگه کاملا اسلامی میشد و مقبول درگاه حق تعالی . با اینکه این لباس هم در برنامه های تلویزیونی و سایتهای اینترنتی جزو بدترین لباسهای اسکار امسال معرفی شد که هیچ سنخیتی با سن این دختر که نوجوان است نداشت ولی از همه نظرخیلی زیباتر از لباسهای بازیگران ما بود .لا اقل برای اسکارهای بعدی لباس اورا الگو قرار دهید و خیاطهای امام زاده حسن را هم دست کم نگیرید.

حالا هی تو بیا به جان من غر بزن  که چه کار به کار هنرمندان محبوب ما داری؟ همه شان خیلی هم خوش تیپ و خوش لباس بودند تو چشم بصیرت نداری…ما که از ایران اسکار را نگاه میکنیم خیال میکنیم همین که آدمهای آشنای کشورمان را روی فرش قرمز دیدیم یعنی همه چیز در بهترین و رویایی ترین حالت ممکن قرار دارد ، ولی همین «ما»که میاید آمریکا میفهمد که بابا هر چیزی آداب و رسوم خودش را دارد . آداب اسکار هم گذاشتن هنرمند در یک ویترین زیبا از لباسهایش است . در واقع مراسم اسکار مراسم مطرح شدن آدمها از طریق لباسهایشان است  که درگوشه ای از این شوی بزرگِ فشن و لباس ،چهارتا برنده هم معرفی میشود.حدود 20 ساعت قبل و بعد از اسکار تلویزیون و سایتهای خبری به طور زنده اخبار و تصاویر لباس افراد را پوشش میدهند ودر کنارش فقط 3 ساعت به قسمت معرفی برندگان اختصاص دارد. تمام کمپانیهاو دیزاینرها روی این بخش اسکار سرمایه گذاری میکنند و با هم رقابت شدیدی در عرضۀ بهترین لباسها دارند .برای همین هم تا یک هفته بعد هر شبکه ای را باز میکنیم دارد راجع به لباس جنیفر لوپز و تام کروز حرف میزندو  این که چه کسی سکسیتر بوده وچه کسی از همه بدلباس تر . حالا خدا را شکر که این اجنبی ها در این موارد ما را به آرنجشان هم حساب نمیکنند وگرنه هرروز باید لباس خانم لام و خانم سین را در شبکه های تلویزیونی به عنوان بدترینها میدیدم .

معلم یکی از کلاسهای سینمایم میگوید:سینما هنر جذب دوربین به سمت خودت است . سینما هنر جذب آدمهای این رشته است  . هنر برقراری کانکشن با هرکسی که ممکن است روزی به کارت بیاید .هنر ماندن در تیتر اول خبرهاست . همینست که این هالیوودیها هر چندسال یکبار طلاق میگیرند ،راه به راه بچه دار میشوند و اگر خودشان  از زاییدن خسته شدند سرپرستی بچۀ دیگری را بر عهده میگیرند. اینها همه  یعنی خبر ساز شدن برای دنیای خاله زنک آمریکایی ،چیزی که کمپانیها شدیدا به آن نیاز دارند و اگر اخبارشان را تامین کنی همه جوره رویت سرمایه گذاری میکنند.  رمز موفقیت و همیشه در صحنه بودن یک هنرمند در دنیای خاله زنک هالیوود اینست که همیشه باید حواسش به دوربینها باشد . آن وقت هنرمندان ما دوربین را که میبینند شرمشان میشود که یک فیگور درست بگیرند . میدانم که این کارها در فرهنگ ما تعریف نشده است و اگر کسی بخواهد ژست خاصی هم بگیرد ما برایمان قابل هضم نیست !میگوییم ببین تو رو خدا خیال کرده کیه ! چه اداهایی از خودش درمیاره!ولی دنیای سینمای جهان چیز دیگری میگوید . در آمریکا هنرمندان بت هستند و برای همین هیچوقت یک بت با لباس خواب مادربزرگش جلوی دوربین ظاهر نمیشود. همیشه مثل یک مجسمۀ زیبا در بهترین فیگور اندامشان جلوی دوربین می ایستند ودر آن بحبوحۀ مراسم اسکار کسی  شرمش نمیشود که الان چهارنفر که از کنارش رد شدند چه راجع به او فکر میکنندو چقدر از اینکه او به صورت یک مجسه ایستاده و ژست گرفته در دلشان میخندند! هنرمند آمریکایی به عکسی فکر میکند که از او روی مجله چاپ میشود ودر تمام شبکه های تلویزیونی پخش میشود و هزاران نفر آنرا میبینند نه مکان و موقعیت فعلی. فقط به لباس و فیگور خانم جیم لام در این عکس که مربوط به اسکار 2012 است دقت کنید ،همه چیز در ایده آل ترین حالت ممکن است .او خوب میداند که باید چطور نگاهها را به خود جذب کند ،چه چهره ای از خود منتشر کند که هر کسی این عکس را دید بگوید الهۀ زیبایی حتما چیزی شبیه همینست!

ما اگر قواعد این خارجیها را بفهمیم و خیلی پرت نزنیم .میتوانیم خیلی بیشتر از اینها در دنیا مطرح شویم .بازیگران زن ایرانی در زیبایی چیزی از این هالیوودیها کم ندارند ولی وقتی انگشتر زیبا و قیمتی را بپیچی لای دستمال کاغذی کسی نگاهش نمیکند. اصغر فرهادی عزیز امسال برایمان یک اسکار به ارمغان آورد فیلمی ساخت که تمام بزرگان سینمای دنیا آنرا تحسین کرده اند ،امیدوارم از نوشته هایم این برداشت را نکنید  که من هم مثل همه شما به او ،به بازیگرانش ،به گروهش، به وجودش افتخار نمیکنم  و بارها خدا را شکر نمیکنم که اگر در این دوره و زمانه خیلی چیزها نداریم لااقل یک اصغر داریم که به خاطرش به ایرانی بودنمان افتخار کنیم  .ولی واقعیت اینست که در آن مراسمِ بزرگ نتوانستیم دوربینها را آنطور که شایسته است جذب کنیم .تا جایی که من اسکار را دنبال کردم در کل مراسمِ قبل و بعد از اسکار فقط یکبار گروه ایرانی جدایی  در تلویزیون دیده شدند آن هم در لحظۀ روی سن رفتن اصغر فرهادی ! درحالیکه همۀ اهالی هنر در آمریکا میدانند که این فیلم چه غوغایی به پا کرده و چقدر طرفدار دارد همه حدس میزدند که این فیلم احتمال برنده شدنش بسیار است ، ولی هیچ دوربینی لحظه ای روی آنها نچرخید .(منظورم دوربین شبکه های محلی آمریکاست که  مراسم را زنده پخش میکردند ومشتریش از همه بیشتر است وگرنه من هم میدانم که آنها در جاهایی هم رویت شدند ).ولی واقعیت  اینست کسی که چیز جذابی برای دوربین نداشته باشد در قواعد هالیوودی به راحتی از صفحه پاک میشود. این حضور کمرنگ یعنی رعایت نکردن نکات کلیدی در دنیای تجاری هنر ،که بدبختانه هر چقدر هم بخواهیم خودمان را از این قواعد احمقانه دور نگه داریم مجبوریم قبول کنیم که همین قواعد احمقانه است که دارد سینمای جهان را میگرداند .

به این میگویند خاله زنک بازی به شیوۀ هالیوودی . هنرمندانِ از همه جا بی خبر را میگذاری وسط ،خودت می نشینی یک گوشه ای همان دور و اطراف، یک مشت تخمه میگیری دستت (البته برای شلیته پوشان که ما باشیم هنوز سبزی پاک کردن هم جواب میدهد )شروع میکنی جد و آباد طرف را میاوری جلوی چشمش ، البته اگر طرف آتویی دست کسی داده باشد ،مثل همین هنرمندان ما با این لباسهای شکیلشان در صحنه های جهانی !ولی  خدا شاهده من خاله زنکی هستم که قصدم خیر است ،میخواهم یک تلنگری بزنم که اگر برای ما این چیزها پشیزی ارزش ندارد و فقط جایزه را میبینیم ،برای دنیا از این خبرها نیست ، همین الان جنیفر و مارتین وبرد و آنجی  نشسته اند یک گوشه دارند پشت سرمان حرف میزنند!

از همۀ اینها هم که بگذریم اصلا مگر چند بار دیگر پیش میاید که تمام تلویزیونهای دنیا یک زن هنرمند ایرانی را نشان دهند؟ که بتوانیم به دنیا بفهمانیم که ما آن زنهای روبنده دار سیاه پوش عرب نیستیم ، ما لباسهای ماقبل تاریخ نمی پوشیم ، ما لباسهای کج و کوله و گشاد و از ریخت افتاده تنمان نمیکنیم . ما هم به اندازۀ شما مد را میفهمیم ، زیبایی را میفهمیم و اتفاقا خیلی بیشتر از شما به سرو وضعمان اهمیت میدهیم …ولی افسوس که این فرصت هم از دست رفت! انشالله اسکار بعدی جبران کنیم.


شهر زیبا

28 فوریه 2012

میگفت آدمها مثل یک شهر خیلی زیبا در دوردستها می مانند .همیشه آرزو میکنی که یک روز بتوانی به آنجا سفر کنی . بلاخره موقعش که برسد دل را میزنی به دریا و کلی راه میروی ،سختی میکشی ، مرارت میکشی تا به آن برسی.

روز اول فقط محو در ودیوار و کوچه هایش میشوی، ریه هات را پر میکنی از هوایش ، با هر جنبده و چرنده و پرنده وگیاهی که آنجاست یک عکس یادگاری میندازی، میخواهی  فقط ساعتها در سکوت بنشینی و در حالیکه  زل زده ای  به زیباییش، به صدای رودی که کمی آنطرفترست گوش کنی .

روز دوم سوار ماشینت میشوی و میروی گوشه کنار شهر را کشف میکنی تا راه و چاه را بشناسی و از اینکه هر لحظه جای جدیدی پیدا میکنی که زیباتر از قبلی به نظر میاد ،کلی از بودنت در آنجا به وجد میایی .

روز سوم از بس  از این شهر خوشت آمده ، بارو بندیل را می بندی و میروی یک خانه با پنجره های بزرگ رو به تپه ای زیبا اجاره میکنی ، با تمام وجود میخواهی برای همیشه آنجا اطراق کنی و از مناظر لذت ببری.

روز چهارم با یک عالمه گل و بوته و درخت وارد خانه میشوی  و به این فکر میکنی چطوری باغچه را سر وصفا بدهی که قشنگتر و دلپذیرتر بشود  و یک صندلی ننویی هم برای بالکن سفارش میدهی .

روز پنجم بعد از برگشتن از کار میخواهی صندلی ننویی که  وسط خانه افتاده را ببری در بالکن و بشینی همانجا و در حال خوردن ساندویچی که از رستوران مورد علاقه ات خربده ای یک دل سیر به تپۀ پر از گلِ روبری خانه و گلهایی که در باغچه کاشته ای نگاه کنی ، ولی  ساعتت را نگاه میکنی و به خودت میگویی امروز کمی خسته ام ،فردا صندلی را خواهم برد.

روز ششم در حالیکه داری روغن ترمز ماشین را عوض میکنی ،به این فکر میکنی که خانه ات خیلی دور است ،بهتر بود خانه ای نزدیکتر به محل کارت پیدا میکردی .

روز هفتم خسته و کوفته از سرکار برمیگردی ، پرده های کلفت پنجره را میکشی تا نور داخل نیاید که بتوانی زودتر بخوابی.ساعتت را برای صبح زود تنظیم میکنی که بتوانی قبل از کار موهایت را کوتاه کنی.

روز هشتم ناگهان از خواب میپری  ، ساعتت را نگاه میکنی میفهمی که خواب ماندی.در حالیکه داری باعجله پیراهن تازه اتو کرده ات  را تن میکنی و در حیاط میدوی  پایت گیر میکند به یکی از گلها و میبینی که تمام باغچه خشکیده ومدتهاست یادت رفته  باغچه را آب بدهی .

روز نهم  در حالیکه روی صندلی ننویی جلوی تلویزیون ولو شده ای و داری چرت میزنی صدایی از بیرون میاید ، پردۀ کلفت را کنار میزنی ببینی چه خبر شده ،می یبنی یکی از درختهایی که کاشته بودی در آستانۀ شکستن است.پیش خودت میگویی که فردا باید یک تبر پیدا کنی وقبل از اینکه دردسر ساز شود قطعش کنی . از فکراینکه فردا باید با آنهمه خستگی ، کارِبه این سختی را انجام دهی ،در دلت آرزو میکنی کاش در همان آپارتمان و شهر قبلی زندگی میکردی که هیچکدام از این دردسرها را نداشت .

روز دهم در حالی که با چشمهای سرخ و خسته از سرکار برگشته ای و به دلیل جیرجیر درختِ نیمه شکسته تا صبح خوابت نبرده به خودت لعنت میفرستی که پا به این شهر گذاشته ای و برای وقت و زمانی که در این شهر تلف کرده ای اندک اشکی میریزی .

روز یازدهم  روی صندلی ننوییِ وسط خانه ،درحالیکه صدای جیر جیر درخت و صندلی تواما در خانه پیچیده  ،به خواب سنگینی فرو رفته ای.

روز دوازدهم خانه در سکوت عجیبی فرو رفته ، فقط هر از گاهی با هر تکانت صندلی ننویی جیر جیر خسته ای میکند و دوباره همه چیز آرام میشود، پیراهنت را اتو میکنی ، موهایت را مرتب میکنی ، تلویزیون را خاموش میکنی و ساعتت را برای فردا صبح تنظیم میکنی ، کمی پرده را کنار میزنی تا مطمئن شوی هوا کاملا تاریک است و قبل از اینکه پرده را بکشی به خواب سنگینی فرو میروی.

روز سیزدهم در حالیکه نور تمام صورتت را گرفته قبل از اینکه ساعتت زنگ بزند با سرو صدای عجیبی از خواب بیدار میشوی ، خیلی سردت شده میبنی که لای ملافه ات وسط کوچه دراز کشیده ای ، با بهت و ناباوری می بینی که دو مرد قوی هیکل در حال خراب کردن خانه هستند ، به سمت آنها میدوی تا جلوی این کار را بگیری ،آنها کاغذ بزرگی را نشانت میدهند که قرارداد اجارۀ 45 سالۀ خانه تمام شده و آنها باید خانۀ دیگری در این مکان بسازند. هر چه داد و هوار راه می اندازی که تو 45 سال اینجا نبوده ای و فقط 13روز را در اینجا سپری کرده ای کسی گوش نمیدهد، با عجز و لابه از آنها میخواهی که چند روز دیگر به تو فرصت دهند ولی آنها میگویند که فقط چند ساعتی تو را تنها میگذارند که وسایلت را جمع کنی.

بعد از ظهرِ روز سیزدهم در حالیکه هنوز شکه هستی وداری وسایلت را جمع میکنی ،به سمت پنجره میروی تا پرده ها را باز کنی و در جعبه بگذاری، نگاهت به تپۀ روبروی خانه می افتد که هیچ وقت نمیدانستی در این فصل پر از گلهای زرد میشود ، به بالکن میروی وخسته از اینهمه اتفاق غیر منتظره میخواهی بنشینی و کمی نفس تازه کنی ، می بینی که صندلی ننویی شکسته هنوز داخل خانه است وهیچگاه فرصت نکردی آنرا به جای اصلیش منتقل کنی ، باغچه را نگاه میکنی ، بوی مرگ میدهد ،حتی از علف هرز هم در آن خبری نیست ،فقط درختِ خشکیده که از کمر شکسته روی زمین افتاده ،متعجب میشوی  که کی کاملا شکست که تو حتی صدای افتادنش را هم نشنیدی ! هر چه فکر میکنی یادت نمیاید اینجا قبلا چه شکلی بوده، میروی آلبوم عکسها که فقط صفحات اولش عکس دارد را  لای غبار وسایل پیدا میکنی .هرکدام از عکسها را که میبینی متعجبتر میشوی که  اینهمه زیبایی چطوردر عرض فقط سیزده روز به این روز افتاده ! و در دلت شک می افتد که نکند تو واقعا 45 سال اینجا بوده ای ! همانطور که عکسها را ورق میزنی و چشمانت از خاطرات روزهای زیبای شهرِزیبا ،تر میشود می بینی که دست خط آشنایی پشت آخرین عکس نوشته:

کاش پیراهنت بودم تا مجبور شوی هر روز مرا در بربگیری

کاش ساعتت بودم تا مجبور شوی روزی چند بار نگاهی گذرا برمن بیندازی

کاش ساندویچت بودم تا مجبور شوی هر چند وقت یکبار برای به دست آوردنم کار غیر روز مره ای انجام دهی

کاش موهایت بودم تا مجبور شوی هر از گاهی به حالم صفایی بدهی

کاش ماشینت بودم که مجبور شوی هر چند وقت یکبار چک کنی به روغن سوزی نیفتاده باشم

کاش تلویزیون خانه ات بودم تا هر روز یک دل سیر مینشستی نگاهم میکردی و به حرفهایم گوش میدادی

افسوس که هیچکدام از اینها نبودم ،فقط همسر و عشق چندین ساله ات بودم ، همین!

 


ای زی جِی وای!

23 فوریه 2012

جلسۀ اول سریکی از کلاسهای سینما، یک آقای حدودا 50 ساله با تیپ داغون نزدیکم نشسته بود. قیافه اش شبیه یکی از دوستان شیرازیِ پدرم بود، با یک لهجۀ کشدار مدام از معلم سوال میکرد و هی مزه میپراند و خودشیرینی میکرد .معلممان که یک خانم اسپانیایست و خیلی هم در انگلیسی حرف زدن  گیر میکند،سعی میکرد اسم بچه ها را حفظ کند ، اتفاقا به نظر میامد معلممان کمی هم هوش و حواس ندارد چون هر اسمی را بعد از اینکه  ده بار تکرار میشد هم نمیتونست از حفظ بگوید ،ولی این آقا یکهو بی ربط میگفت  تیچر !یو آر سُ اِسمارت YOU ARE SO SMART! ولی معلم هیچ عکس العملی به این شیرین بازیهاش نشان نمیداد. حتی وقتی بچه ها سوال میپرسیدند جواب همه را میداد ،همه را تحویل میگرفت ،الا این یک نفر که داشت حسابی روی اعصابش راه میرفت  و سعی میکرد سوالات او را که معمولا بی ربط به موضوع هم بودند نشنود . پیش خودم گفتم طرف مکزیکیی چیزی باید باشد که چنین سرو وضعی دارد و زبانش هم اینقدر ضعیف است و از همه بدتر اینکه شبیه ایرانیهاست (چون خیلی از ایرانیها که پوست سبزه ای دارند شبیه مکزیکیها و کلا آمریکای جنوبی که اسپانیایی زبان هستند میباشند و خیلی از مکزیکیها جزو قشر فقیر جامعه هستند و برای امرار معاش تن به هرکاری  میدهند وبه تعریف خودمان کارگر ارزان حساب میشوندو با اینکه خیلی از آنها انسانهای شریف و دوست داشتنی هستند ولی طبقۀ اجتماعی پایینی دارند وشبیه بودن به آنها افتخار حساب نمیشود.) پیش خودم گفتم که خدا را شکر که ایرانیهای لس انجلس اکثرا  تحصیل کرده اند ومعمولا برخورد کلیفرنیا نشینان با ایرانیها خیلی خوب و محترم است و اکثرا خاطرۀ خوبی از ایرانیها دارند . در همین فکرها بودم که معلم گفت هردونفر شروع کنید به صحبت و همدیگر را  به کلاس معرفی کنید منم که نزدیکِ این آقا بودم شروع کردم واتز یور نِیم  what’s your nameواز این جور چیزا پرسیدن . گفت اسمش اِزجی است وقبل از اینکه من بخواهم اسمش را دوباره تکرار کند خودش زود اسپل کرد :ای زی جِی وای . پیش خودم گفتم عجب اسم عجیبی داردتا حالا به گوشم نخورده شاید مکزیکی هم نباشد!.. خب وِر آر یو فرام ازجی؟ به جای گفتن اسم کشورش برایم اسپل کرد: آی آر اِی اِن …آی آر اِی اِن؟!  وای خدا  یعنی  I R A Nایراااااان !!!!!!! باورم نمیشد که چنین پدیده ای هم وطنم باشد !با حال گرفتگی شدید گفتم منم همینطور!… طرف اصلا یادش رفت موضوع چه بود و قرار بود راجع به چه چیز حرف بزنیم، کلی ذوق مرگ شد و گفت «میتونی فارسی حرف بزنی ؟» گفتم آره، و چندکلمه فارسی حرف زدیم گفت «باریکلا چقدر فارسیت خوبه !اینجا متولد شدی؟»گفتم نه بابا تازه اومدم.. گفت» آخه لهجه ت یک جوریه فکر کردم فارسی بلد نیستی «… پیش خودم گفتم من که لهجه ام داغونه مرد حسابی ،ببین تو خودت چقدر انگلیسی رو با لهجه سلیس فارسی حرف میزنی  که به نظرت من خوب میام!…
شروع کردم به انگلیسی سوالاتی که معلم گفته بود را از او پرسیدم اوهم به فارسی جوابهای چرت و پرت میداد که من 25 سال است که دررادیو کار میکنم و راجع به حقوق بشر حرف میزنم  و میخواهم راجع به عظمت فرهنگ هزاران سالۀایران فیلم بسازم حالا تو اینها را به انگلیسی راجع به من بگو …. ای خدا!!عجب شانسی دارم !!تو کل کالجی که ایرانیهایش خیلی کمند ،آن هم در این رشته که اکثرا آمریکاییند ،این چی بود نصیب من شد؟!!!!!این هم نتیجۀ فکر کردن به مردم به شیوۀ نژاد پرستانه! حالا خوب شد ؟خدا یکی داغونتر از مکزیکیهای بیچاره گذاشت تو کاسه ت که دقیقا هم وطن توست!
بلاخره نوبت ما شد که همدیگر را معرفی کنیم ،معلم خیلی تعجب کرد که ما هر دو مال یک کشوریم و تصادفا نزدیک هم نشستیم … از آن به بعد هرچه میگفت که این آقای زبان نفهم نمیگرفت و باز هم به مزه پرانی ادامه میداد معلم به من توضیح میداد که به او حالی کنم موضوع چیست و چه میگوید… کل کلاس کفری شده بود از دست حرفهای بی ربط و بی مزۀ این آقا … هر بار که دهانش را باز میکرد من از خجالت قرمز میشدم ، که این هم از هم وطنِ من !چند بار هم وسط سکوت کلاس و حرفهای معلم با صدای بلند خمیازه کشید… میگفت میخواهد راجع به فرهنگ هزاران سالۀ ایران فیلم بسازد و من دلم میخواست دهانش را محکم ببندم تا بیشتر از این وسط حرف معلم نپریده و آبروی فرهنگ و مملکتمان را نبرده!
همان روز این مطلب را در فیس بوک برای دوستانم شیر کردم و آنها بعد از اینکه به شانس گند من خندیدند توصیه کردند که جلسۀ بعد تا میتوانم از این آقا فاصله بگیرم البته یکی از آنها معتقد بود که این آدم میتواند سوژۀ مناسبی برای شخصیت پردازی در یک فیلم یا تئاتر باشد و بهتر است به او نزدیک شوم و موقعیت شناخت چنین آدم جالبی را از دست ندهم .ولی من که کلا در این ولی آباد سفلی دربه در دنبال دوست انگلیسی زبان هستم واز بختِ بد تا الان کسی دم به تله ام نداده است این کالج به این دوری را انتخاب کرده ام که دوکلام انگلیسی بلغورکنم ،در کلاسها هم شش دانگ حواسم باید جمع صحبتهای معلم باشد که بفهمم چه میگوید ،آن هم معلم اسپانیایی الاصل که «ه» را «خ » تلفظ میکند و «ز» را «س» !پس ترجیح دادم به پیشنهاد اول گوش کنم و تا میتوانم از این آقا فاصله بگیرم که مدام وسط کلاس سرش را کج نکند طرف من و به فارسی چیزهای بی ربطی به من بگوید.
 
جلسۀ دوم حدود 15 دقیقه دیر به کلاس رسیدم ،دوان دوان خود را رساندم تا از حضور و غیابِ اول کلاس جا نمانم . تمام دغدغه ام این بود که در دورترین نقطه از این آدم بنشینم .تا جایی که من دستگیرم شده سیستم نشستن سر کلاسها اینطور است که هر کس از روز اول هر جا نشست تا آخر ترم در همان محدوده ها مینشیند ، البته قانون نیست ولی فکر میکنم نشستن در یک نقطۀ آشنا به آدمها حس آرامش بیشتری میدهد برای همین هم ناخودآگاه همه جاهای ثابتی در کلاس دارند .من جلسۀ اول ردیف دوم سمت چپ کلاس نشسته بودم و ازجی نشسته بود جلوی من در ردیف اول  . درب کلاس ته کلاس واقع شده و وقتی وارد کلاس میشوی جز پس کله ها چیزی نمیبینی. پس بلافاصله بعد از ورود رفتم ردیف یکی مانده به آخر سمت راست یعنی دقیقا در یک فاصلۀ قطری از جای دفعۀ قبل . نگاهی به اطرافم کردم و دیدم از ازجی خبری نیست ، یک نفس راحت کشیدم که حالا میتوانم با خیال راحت با بغل دستیهایم ارتباط برقرار کنم شاید یکی از آنها پایۀ دوستی با من بیچارۀ زبان نفهم بود . نگاهی کردم به سمت راست کلاس ببینم ازجی اینبار کجا نشسته ولی هر چه چشم گرداندم او را پیدا نکردم ! پیش خودم خیال کردم که حتما دیده این کلاس برایش سنگین است آنرا حذف کرده . در همین خیالات خوشایند بودم که دوباره یک صدای اشنا شروع کرد به مزه پرانی …وای خدایا باورم نمیشد صدا دقیقا  ازپشت سرمن بود!!… ازجی پشت من نشسته بود !یعنی در واقع من جلوی او نشسته بودم ! دقیقا همان موقعیت جلسۀ اول فقط کپی پِیست و روتِیت شده بود به ته کلاس! دیگر به این ایمان پیدا کردم که خون خون را میکشد ،من خیلی ناخواسته با پای خودم رفتم نشستم نزدیک او . به خودم گفتم که تقدیر تو این است که در جوار این هم وطن عزیز باشی پس با تقدیرت نجنگ ! زنگ تفریح  هم ازجی شروع کرد به حرف زدن راجع به اینکه چیزی از فیلم نمیداند ولی در عوض خیلی خوب بلد است مردم را بخنداند وچند تا جوک بی مزه هم برایم تعریف کرد ، و من ناکام از مراوده به زبان انگلیسی ، همینطور که به جوکهای بی مزۀ او گوش میدادم ،نشستم  یک دل سیر به خودم و سرنوشتم خندیدم!
 
جلسۀ سوم بدون هیچ مکثی خودم با پای خودم رفتم نشستم همان جای دفعۀ قبل ،از ازجی خبری نبود ، من هم دنبالش نگشتم .  با اینکه صندلیهای کلاس خالی بودند ،نشستم چسبیده به چند تا از بچه های کلاس و خودم را در احاطۀ  کامل اجنبیها قرار دادم که شاید بلاخره با یکی از آنها بتوانم هم کلام شوم.ازجی  با تاخیر رسید و باز رفت نشست صندلی پشتی من ، و باز هم شروع کرد به بی ربط گویی و مزه پرانی . مثلا یکبار معلم داشت سیستم چگونگی ضبط دوربین دیجیتال را توضیح میداد و آخر توضیحاتش طبق معمول پرسید «کسی سوالی ندارد ؟ «ازجی دستش را بالاکرد ومعلم گفت »چیه ازجی؟» گفت میخواستم بگویم «بچه ها ا اگر هنوز برای پارکینگ ثبت نام نکرده اند بروند ماشینهایشان را از پارکینگ کالج بردارند تا جریمه نشده اند !! » معلم با خویشتن داری کامل گفت : «ممنون برای اطلاع رسانیت ولی این ربطی به سیستم دوربین دیجیتال نداشت!»
با همۀ اینها این جلسه یک اتفاق خوب افتاد و مرا از سرافکندگی داشتن هم وطنی به این سبک و سیاق نجات داد . در آمریکا رسم است که مردم خیلی از آخر هفته ها به خصوص جمعه شبها به سینما میروند . معلم بعد از اینکه از ما پرسید این آخر هفته چه فیلمی دیده ایم ،خودش با اشتیاق تعریف کرد که این هفته او یک فیلم فوق العاده دیده و به همه توصیه میکند که بروند و این فیلم را ببینند .همینطور که داشت از فیلم تعریف میکرد بچه ها هم حدسهای خود را میگفتند هوگو ؟ نه ! …آرتیست؟نه!.. پس چه فیلم خوبی روی پرده است که ما خبر نداریم؟ گفت این یک فیلم جهان شمول است ، یک فیلم با داستانی فوق العاده که میتواند در هر زمان و مکانی اتفاق بیفتد و مرز نمیشناسد ،یک فیلمی که راجع به ارزش خانواده است و برای همه قابل درک است ، فیلمی که با بودجۀ خیلی کمی ساخته شده و صحنه های اکشن هم ندارد ولی چون هرکس میتواند با آن هم ذات پنداری کند و بسیار ملموس است جذابست ، و هیچ بعید نیست که اسکار بگیرد. واین فیلم چیزی نبود جز جدایی نادر از سیمین … وقتی اسم فیلم را گفت هیچکدام از بچه های کلاس آنرا ندیده بودند جز من . من که کلی خرکیف شده بودم از اینهمه تعریف و تمجید معلمم از یک فیلم ایرانی ،سریع مثل یک قاشقِ نشستۀ خیلی خوشحال پریدم وسط و با افتخار گفتم  «آی واچد ایت ! ایتز فِرام مای کانتری ! «معلم از اینکه یک نفر پیدا شده که در تجربۀ دیدن این فیلم با او سهیم است کلی به وجد آمد و از آن به بعد رو به من ،از فیلم تعریف میکرد و وقتی میخواست اسم این فیلم را ببرد مرا با انگشت نشان میداد ،انگار که من نمایندۀ این فیلمم ، من به معلم توصیه کردم که حتما «دربارۀ الی «را هم ببیند واو گفت که اتفاقا اسم آنرا هم شنیده .حتی زنگ تفریح یکی از بچه ها در حالیکه با گوشیش در حال گوگل کردن بود از من اسم اصغر فرهادی را پرسید تا بتواند فیلمهای بیشتری از او پیدا کند و من علاوه بر اینکه توانستم با چند نفری انگلیسی حرف بزنم ،سرم را مثل یک غازِ خوشحال بالا گرفتم و از اینکه آنها نمیتوانند بگویند »ق» و هرچه من گفتم اصغر باز آنها تکرار کردند اصگر کلی دلم خنک شد و تلافی تمام تی اچ THهایی که د و ت میگوییم و دبلیوهایی که «و» میگوییم درآمد.
آن روز من توانستم در دلم کلی افتخار کنم که ما اگر از این هم وطنانِ داغون نظیر ازجی در داخل و خارج از کشور زیاد داریم ،در عوض از این هم وطنان هنرمند  نظیر اصغر فرهادی هم کم نداریم که بتوانیم سرمان را بالا نگه داریم و بدون خجالت بگوییم من ایرانیم. …اصغر فرهادی !هم دانشکده ای !هم رشته ای ! هم وطن ! دمت گرم!

دوهزار فرسنگ انور دریا- سفرنامه ایران قسمت آخر-

17 فوریه 2012

اینبار هوا کمتر بوی دود میداد ، شاید چون در روزهای برفی تهران بودم ، ولی همۀ اینها باعث نمیشد که وقتی به مرکز شهر میروی دچار تنگی نفس نشوی .چند روزی طول کشید تا خوابم تنظیم شد و توانستم دوباره  طبق عادتِ جغدیِ خودم ،شبها تا دیروقت بیدار بمانم . روزهای اول به مهمانی و دیدو بازدید فامیل گذشت ، به نظرم آمد کسانی که در محدودۀ سنی 45-50 بودند خیلی شکسته شده بودند ،پیرترها تغییر زیادی نکرده بودند. فکر میکنم کلا پیر شدن یکبارۀ آدمها در همین محدودۀ سنی باشد .بعدتر پیر شدن روند ظاهریش کندتر میشود و در عوض آدمها از درون میپوسند و امراض پیری به سراغ آدم میاید .

یکی از چیزهای قابل توجه برای من ،دخترهای شهربودند که انگار در یک حرکت فرهنگی همگی تصمیم گرفته بودند دسته جمعی لاغر شوند ،هیچوقت در ایران اینهمه دختر باریک و مانکن را به یکباره ندیده بودم . ولی با وجود لاغریِ دخترها مانتوها گشادتر شده بود . شاید اینهم از تاثیرات گشت ارشاد است که یک زمانی خیلی سخت گرفت و خون مردم را در شیشه کرد .ولی کلا وضعیت حجاب آزادتر شده بود ، انگاردیگر چکمه بلند و شلوار تنگ پوشیدن جرم محسوب نمیشد یا اگر هم هنوز جرم بود اینقدر پوستها کلفت شده بود که دیگر کسی برایش اهمیت نداشت که در روز روشن مرتکب چنین جرمی شود .

خانواده ها طبق معمول شبانه روز پای ماهواره و تلویزیون بودند و اینگونه شب و روز را سپری میکردند . ولی دیگر فارسی وان روی بورس نبود .. همۀ شهر مشغول تماشای سریالهای ترکیه ای از شبکه ژم بودند حتی خود من در آن مدت ازبس که این سریال همه جا دیده میشد به آن خو گرفته بودم و روزهای اولی که آمدم آمریکا در همان ساعت پخش سریال بدن درد میگرفتم.   طبق معمول  هم موضوع داغ سریال عشق و خیانت به همسر بود ،آنهم خیلی عادی و بدون هیچ احساس عذاب وجدانی.. همین است که خیانت کردن در ایران برای بعضی افراد یک کار عادی شده ،در همین سالهای اخیر خیلیها را میشناسم که به علت خیانتِ همسرشان یا طلاق گرفته اند و یا در شرف طلاق هستند!

و اما در خیابانها همان وضعیت سابق بود :جنگلی از ماشینهای درهم و برهم که لای هم وول میزنند و هر روز هم بیشتر میشوند .. خیلی از خیابانها و اتوبانها و پلها هم که طبق معمول در حال احداث و یا تعمیر و تغییر هستندو پروژه های 90 سا له شان قرار است خیلی زود تمام شود . مثلا اتوبان صدر که یکی از جاهای پرتردد است به دلیل ساخت و ساز شده یک خیابان باریک دوبانده که انشاالله قرار است به مدد امام زمان دوطبقه شود.با کمال تعجب چند بار از خیابانها و حتی اتوبانهایی رد شدم که حتی خط کشی هم نداشتند از بس که شهردار دلسوز هر روز اسفالت این خیابانها را عوض میکند و دلش نمیاید آنها را خط خطی کند. یکبار هم مجبور شدم که خودم به تنهایی ماشین را برانم . فکرش را بکنید بعد از اینهمه مدت رانندگی کردن با دنده اتومات با یک پا ،مجبور شدم پای چپم را به کار بیندازم و دوباره آنرا با مقولۀ کلاچ آشنا کنم . نصف راه را به جای دنده 3 با 5 رفتم و دنده یک را هم نمیتوانستم جا بیندازم .برای اینکه مجبور نشوم نیم کلاچ کنم تمام راه را طوری رفتم که پشت ماشینی نایستم . کل رانندگی من 20 دقیقه طول کشید ولی آنچنان تاثیری بر اعصاب و روانم گذاشت که وقتی پشت ماشین خودم در آمریکا نشستم مدام پای چپم را فشار میدادم که کلاچ را پیدا کنم  و موقع دنده عقب هم ،دنده را به زور فشار میدادم که به صورت ال به سمت عقب برود. به من میگویند نمونه کامل یک آدم بی جنبه !

جانم برایتان بگوید چیزی که خیلی اینبار به چشم من آمد و از بابتش خرسند شدم این بود که حس کردم آستانه تحمل مردم بالارفته و صبور تر شده اند . خیلی کم شنیدم که در خیابان مثل سابق کسی برای کسی بوق بزند نور بالا بدهد ،فحش بدهد و جد وآباد هم را صفا بدهند . با کمال تعجب خیلی وقتها که یک نفر میپیچید جلوی ماشین دیگر یا اینکه میخواست پارک کند یا راه بگیرد و راه را بند میاورد بقیه صبر میکردند !!

یکی از چیزهای آزار دهنده که این روزها خیلی در ایران مد شده تخریب قومهای دیگر است .خیلی  از مردم از صبح تا شب دارند برای هم اس ام اس جوک در مورد مردم شهر خاصی میفرستند ، بنده هم با اینکه اینور دنیا هستم  به واسطه ایمیل از این جوکها بی نصیب نمیمانم . در حال حاضر بیش از هر قومی لرها روی بورس هستند . جوکهای ترکی دیگر قدیمی شده اند ، به اصفهانیها و رشتی ها و قزوینیها هم زیاد کاری ندارند و در عوض مردم در یک حرکت فراگیر همه گیر داده اند به لرها . جالبست که بنده با تعدادی لر آشنا هستم که خودشان بیشتر از بقیه این جوکها را برای هم میفرستاند و میخندیدند !یکجور فرافکنی که انگار اگر خودت به این چیزها بخندی دیگر از دستۀ آن لرهایی که جوک شده اند خارج میشوی و پاک می مانی !

من به علت درس خواندن در دانشگاه دولتی شانس این را داشته ام که خیلی از دوستانم شهرستانی باشند ، اتفاقا صمیمیترین دوستانم شهرستانی هستند ،هرچند که  به دلیل متمرکز بودن امکانات در تهران هیچگاه به شهرشان باز نگشتند و مقیم تهران شدند ولی اصل و نصبشان برای شهر دیگری است . هرچند که اکثر ما مثلا تهرانیها هم اصل و نصبمان مال شهر دیگریست ولی همه ،جوری وانمود میکنند انگار جد اندر جد پایتخت نشین بوده اند .اصلا گیریم که بوده اند مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه ! کل کشورمان درگیر هزار و یکجور مشکل فرهنگی سیاسی اقتصادی است ، حالا چه فرقی میکند که در پایتخت این آشفته بازار زندگی کنیم یا در شهر کوچکش؟

درد اینجاست که خیلی از آدمهای به ظاهر فرهیخته و متمدن به مسخره کردن هم میپردازند ،رشتی لره را مسخره میکند ،لره ترکه را ،ترکه قزوینیه را ،و تهرانیه همه اینها را! یکی از همین روزها با خواهرم که او هم در ایران زندگی نمیکند و هم زمان به ایران رفتیم ،برای دیدن دوستانمان به رستورانی در جردن رفتیم ، پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که دیدم یک ماشین مدل بالا سمت راست ما ایستاده و زنی به ظاهر متمدن که راننده اش بود بر و بر ما را نگاه میکرد. فکر کردم میخواهد سوالی بپرسد شیشه را دادم پایین ،گفت خانمها شما نباید تو این لاین بایستید . پیش خودم گفتم به به تازگیها چقدر مردم در ایران کار فرهنگی میکنند ،میایند در مورد خیابانها اطلاع رسانی میکنند! خیلی صادقانه گفتم آخه ما اینجا رو درست بلد نیستیم ! با لحن زشتی و تحقیر امیزی گفت از قیافه هاتون معلومه از شهرستان اومدید !! و پایش را گذاشت روی گاز و فرار کرد! من کاملا شکه شدم ، از طرفی حالم بد شد از اینهمه بی فرهنگی که با ظاهر بزک شده در بطن خیلی از آدمهای این شهر هفت رنگ وول میزند و از طرفی هم خنده ام گرفت که از دیدِ این تهرانیِ تازه به دوران رسیده لابد آمریکا هم شهرستان است! اصلا گیریم که من از شهرستان آمده باشم چه بر سر ما آمده که شهرستانی بودن فحش حساب میشود؟! چرا وقتی میخواهیم یکی را تحقیر کنیم میگوییم طرف شهرستانیه؟ مگر پدر پدر بزرگ تو شهرستانی نبوده؟ گیریم هفت پشت تو تهرانی ، خانواده همسرت چه؟ دوستانت چه؟… یک چیز جالب و آموزنده ای که در آمریکا هست ،که اگر ما ایرانیها هم بلد بودیم الان جهان سوم محسوب نمیشدیم ،اینست که اکثر مردم به خصوص قشر تحصیلکرده به ریشه هایشان احترام میگذارند، بارها شده اساتیدم در کالج همان جلسه اول موقع معرفی خود میگویند که جد و آبادشان به کدام کشور برمیگردد . حتی یکبار یکیشان به بچه ها میگفت ما هیچ کدام آمریکایی نیستیم چون بلاخره اجدادمان از کشورهای دیگری آمده اند مگر اینکه سرخ پوست باشیم پس همه ما مهاجریم و با هم فرقی نداریم. آنوقت منِ ایرانی دو روز میایم آمریکا و وقتی پاس آمریکاییم را میگیرم با لهجۀ هچل هفت میگویم من آمریکاییم ! گوسفندهایم را میفروشم میروم شهر و دو روز بعد میگویم من و جد و آبادم شهری هستیم . برای فعلگی میروم تهران و دو روز بعد بچه هایمان دماغماشان را میگیرند بالا که ما اصالتا تهرانی هستیم ! درد ما و کشور ما از همین بی اصالت بودن و فراموشی ریشه هایمان است ،درد از من و توست که جای اینکه پشت هم باشیم می نشینیم برای هم جوک میسازیم ، درد ما از اینست که تمام دنیا را از روی خودمان معنی میکنیم ،هرچه ما بپوشیم ،هر چه ما بگویم ،هرطور ما حرف بزنیم ،هر عقیده ای که ما داشته باشیم خوب ودرست و منطقی و ارزشمند است ودیگران را به خاطر اینکه شبیه ما حرف نمیزنند ،شبیه ما فکر نمیکنند ،شبیه ما لباس نمی پوشند قضاوت میکنیم و برای اینکه اعتقادات ما را ندارند محکوم میکنیم . درد اصلی ما دردی ریشه دار و فرهنگیست ،نه دولت فاسد و نرخ تورم و قوانین اسلامی که نتیجۀ همین طرز فکرها بوده وهست.

گفتم نرخ تورم یاد قیمتهای فضایی افتادم که به مدد دولت مهرورز خیلی قشنگ دارد مردم را ورز میدهد . همان روزهای اول یکبار به فروشگاه شهروند رفتم  ، هر چیزی که میدیم چشمهایم گردتر میشد . یک  تکه کاکوی تلخ به اندازه چهار انگشت، محصول صد در صد وطنی که بنده دو سال پیش میخریدم 800 تومان شده 2400 تومان ،یعنی 3 برابر ! خارجی هم نبوده که بگوییم تحریم این بلا را سرش آورده ! همۀ خوراکیها کوچکتر شده بودند و گرانتر .. بسته های چیپس شده بودند اندازۀ یک کف دست و بدون اغراق همانطور که حتما شنیده اید یک بسته هوا هستند که چند تا چیپس توش افتاده  ! آدم تا خودش به چشم نبیند باور نمیکند! با تمام این اوضاع بلبشو جالب اینست که مردم همچنان توانایی خرید کردن را دارند !خیابانها پر شده از ماشینهای آنچنانی که چند برابر قیمت واقعیش پول خورده ، مردم همچنان در حال خرید سکه و خانه هستند و سعی میکنند پولهایشان را تبدیل به چیز دیگری کنند که از تورم جان سالم به در ببرند .(منظورم از مردم ،قشر متوسط  و متوسط به بالای تهران است که من با آنها حشر و نشر داشته ام  وگرنه قشر فقیر جامعه حتما فقیرتر شده اند)

یکی از قسمتهای تراژیک این سفر برای من قیمت دلار بود که در بدو ورود من دچار تغییرات عجیب و غریبی شد . بنده و آقای شلغم خانه مان را که با کلی قرض و وام خریده بودیم را فروختیم که پولش را دلار کنیم که اگر خدا بخواهد تمام ارتباط مالیمان را با کشوری که همه چیزش روی هواست و امروز و فردایش خیلی با هم فرق دارد قطع کنیم. میخواستیم در این سفر دلارها را بیاوریم به آمریکا و در بالشتمان جاسازی کنیم که شب سر راحت زمین بگذاریم ولی دست بر قضا کل سیستم ارزی کشور کن فیکون شد و ما ماندیم وچندرغاز پول که در عرض چند ماه نصف شد ! احتمالا یکی از علتهای این تغییرات عجیب ما بودیم که تصمیم گرفتیم دلار بخریم . خدا ما را ببخشد که این همه بلا سر مردم ایران آوردیم. همۀ قیمتها به یکباره زیاد شد .  مردم دیگر وسط تبلیغات سریالهای ترکی  و بفرمایید شام راجع به قیمت گوشت ومرغ حرف نمیزدند بلکه قیمت دلار و طلا  که ظهرو شبش با هم فرق داشت شده بود نقل محافل . یک دوست طلا فروشی داشتم که میگفت تا هفته پیش مگس میپرانده ولی حالا که طلا گران شده مردم در مغازه اش صف می بندند .می گفت مردم هر وقت هرچیز گران میشود هجوم میاورند که بخرند! این هم یک خصلت عجیب آدمیزاد !شاید هم ایرانیها !چون باید سعی کنند یکجوری از این تورم پول دربیاورند تا کمرشان زیر بارش نشکند.

از قسمتهای بدش که بگذریم امسال کلی مهمانی رفتم و جایتان خالی اینقدر خورشت قورمه سبزی و قیمه و فسنجان خوردم که کلا خورشت زده شده ام و الان دلم همش فست فود میخواهد. سفره ها همچنان رنگین بود و تعارفها به راه ! آغوش پدر و مادر همچنان گرم بود و بودن با خانواده می ارزید به تمام این ناهنجاریهایی که در شبانه روز باید تحمل کردی. تلویزیون و رادیو همچنان صبح تا شب دروغهای بزرگ و بزرگتری پخش میکردند و مردم همچنان بر جد و آبادشان درود میفرستادند. سهام عدالت هنوز به حسابها ریخته میشد و سهام عدالت ما هم دو نفری در طول یکسال شد  به اندازۀ پول یک بلیط رفت وبرگشت آمریکا و ما هم درود فرستادیم بر جد وآباد مموتی و سد علی که با اینکه  ارزش پول خانه مان را نصف کردند ولی در عوض پول یکی از بلیطهایمان را پس دادند. نسل جدید متوقعتر شده اند والبته شجاع و نترس، خانواده ها برای بچه های بزرگترشان ماشین و خانه میخرند و برای کوچکترها موبایل و پلی استیشن . دختر و پسرها پارتیهای شبانه شان به راه است و نیروی انتظامی هم منتظر تلکه کردن مردم .دانشگاه هنرهای زیبای ما هم شده  یک قبرستان بی سر و صدا و آرام که دیگر نه از استاد خبری هست و نه از دانشجو ، نه از صدای گیتار وپیانو خبری هست و نه از هیاهوی تئاتر !انگار همه در رخوت پوچی به سر میبردند که اصلا هنر به چه کار این مملکت قمر در عقرب میاید که حالا ما برایش جان بکنیم! خیلی از آنهایی که درسشان تمام شده بود هم ناامید از کارِ مناسب بیشتر در فکر کلاس تافل و آیلتس و فرار از سرزمین مادری که افتاده دست نا پدری هستند.

از همه اینها که بگذریم ، این سفر به من خیلی خوش گذشت ، به واسطه بی کار وبی عار شدن دوستانم که اکثرا از قشر هنرمند جامعه هستند ،این شانس را پیدا کردم بیشتر با آنها باشم و از بیکاری آنها در کمال رذالت لذت ببرم .توانستم ساعتها به خاطرات مشترکم با دوستانم بخندم و از اینکه هنوز بیشتر از همۀ مردم دنیا با آنها وجه اشتراک دارم در دلم احساسِ لذتبخشِ بودنِ با دوست  را داشته باشم . توانستم ساعتها در آرامش خانه بشینم و همانطور که صدای دلنشین پدرو مادر و بقیه خانواده در خانه می پیچید با خیال راحت و بدون استرسِ اینکه الان حالشان خوب است یا نه منتظر دست پخت مادر شوم. توانستم در خیابان و کوچه و بازار با خیال راحت بدون وحشت از غلط و غولوط حرف زدن ، با همه به زبان مادریم  حرف بزنم .توانستم یک دل سیر احساس امنیت و عدم تنهایی ودلتنگی کنم.  که هر چقدر هم  در کشور دیگرهمه چیز داشته باشی ، اینها را واقعا کم داری.


دوهزار فرسنگ آنور دریا -سفرنامه ایران قسمت اول

16 فوریه 2012

جانم برایتان بگوید که بنده برخلاف آنچه تصور میکردم همسفر یک پسر ازبکستانی شدم که قیافه اش خیلی شبیه افغانیها بود و ادعا میکرد که علاوه بر فارسی و انگلیسی ،روسی هم بلد است . ولی جالب است که من و این آقا که اسمش را میگذارم ازبک خان ،با داشتن دو زبان مشترک به هیچ وجه زبان همدیگر را متوجه نمیشدیم و بیشتر با ایما و اشاره با هم حرف میزدیم ، ازبک خان انگلیسی را طوری حرف میزد که من هیچی نمیفهمیدم و کلماتی از فارسی هم که بلد بود بیشتر فارسی دری بود که من آنرا هم نمیفهمیدم. او هم لاتاری برده بود و مثل من دوسال و اندی بود که به خاک پر فسق و فجور آمریکا قدم گذاشته بود و شاکی بود از اینکه هر ازبکستانی که میشناسد یا قبلا در لاتاری برنده شده یا قرار است که برنده بشود ،میگفت کلی از دوست و آشناهایش در لاتاری گرین کارد برنده شده اند . ولی من نمیدانم  او چرا اینقدر از این قضیه ناراحت بود !فکر کنم مثل بعضی از هم وطنان عزیزمان خیال میکرده که جایش در آمریکا تنگ میشود اگر بقیه ازبکها هم بیایند.

این ازبک خان خیلی هم آدم خوشایندی نبود یکبار که چشمهایم را بسته بودم و تلاش مذبوحانه ای داشتم که بعد از 10 ساعت پرواز ،خودم را بخوابانم و تمام حالتهای آفتاب بالانس و مهتاب بالانس و دووارو جمع را جهت جابه جا کردن پاهایم امتحان کرده بودم و به حالت چهارزانو خودم را چپانده بودم در صندلی ،حس کردم که ازبک خان دارد با انگشتش کف پای مرا ،در واقع جوراب بوگندوی مرا لمس میکند! یا بهتر است بگویم ناز میکند !باورتان میشود ؟!! کسی که در آمریکا زندگی کند حتما به گوشش خورده که برای کمتر از این هم  ممکن است آدم را به زندان بیندازندو این کارها سو استفاده ج.ن.سی محسوب میشود . اینقدر شکه شدم که حتی نتوانستم چشمهایم را باز کنم !خیالهایم هنوز به ایران نرسیده تعبیر شدند! کمی در همان حالت صبر کردم ولی او دیگر حرکت خلاف قاعده ای انجام نداد، به خودم دلداری دادم که خیالاتی شده ام . در ایران هر بلایی در خیابان و انظار عموم سرمان میاوردند برایمان خیلی عادی بود ،همه زنها و دختران ایرانی تجربه این را دارند که وقتی در خیابان راه می روند کسی به آنها تعرض کند و جوری هم حرفه ای این کار را بکند و رد شود که اصلا نفهمند که بود !! ولی وقتی در آمریکا زندگی کنی این غیر عادی ترین کاریست که یک نفر ممکن است مرتکب شود! حتی در صف کسی به کسی نزدیک نمیشود که خدای نکرده سو تفاهم پیش نیاید!… راستش ترجیح دادم خیال کنم که توهم بوده چون اگر هم توهم نبود که میدانم نبود، اصلا نمیدانم  در کشوری که این چیزها جرم حساب میشود در چنین مواقعی که خیلی هم نادر است باید چه کار کرد! اصلا تکلیف جرمی که  توسط یک ازبکستانی که در آمریکا زندگی میکند بر یک ایرانی که شهروند آمریکا نیست ، در آسمان کشور نامعلومی انجام شود چیست؟! میتوانستم به مهماندار بگویم و جایم را عوض کنم ولی این هم باعث میشد که قضیه  خیلی بزرگ شود. از طرفی دلم برای ازبک خان سوخت ، شاید ازبس با هم حرف زدیم بیش از حد احساس نزدیکی کرده بود ، با وجود سن کمش ،دستهای پینه بسته و زمختی داشت و معلوم بود که از خانواده ای فقیر است .خلاصه که بیشتر از هرچیز نسبت به او حس ترحم داشتم تا وحشت یا انزجار، این شد که خطایش را در دل خودم بخشیدم و به روی خودم نیاوردم . فقط از اینجای سفر به بعد دیگر دلم نمیخواست با او حرف بزنم . پس سرم را گرم کردم به مونیتوری که روبرویم بود .همۀ فیلمهایش را چک کردم ،طبق معمول چیز به درد بخوری نداشت ولی یکی از چیزهای خوبی که داشت قسمت بازیهایش بود !تا آخر سفر تخته بازی کردم ، اینقدر زل زده بودم به مونیتور که از چشمهایم  که یک شبانه روز خواب به خودش ندیده بود اشک میامد.

پروازم یک توقف 6 ساعته در فرودگاه استانبول داشت ، از همه بدتر اینست که یک وجب با ایران فاصله داری ولی باید 6 ساعت در فرودگاه ویلان و سرگردان بمانی ، آن هم با پاهایی که اینقدر سنگین شده اند که  هر لحظه میخواهی چپه شوی .سعی کردم روی صندلیها دراز بکشم و بخوابم . با اینکه کلا آدم ناراحتی هستم و خوابیدن در یک مکان عمومی که همه در حال رفت و آمد هستند  معذبم میکند ولی با کمال تعجب یکبار خوابم برد ولی از ترس اینکه از پرواز بعدی جا نمانم  با استرس پریدم و دیدم که فقط 15 دقیقه خوابم برده بوده. تمام بدنم درد میکرد، شروع کردم به راه رفتن و دست بر قضا ازبک خان را دیدم که او هم مثل مرغ پرکنده داشت فرودگاه را بالا پایین میکرد. اینقدر بیکاری بهم فشار اورده بود که دوباره روی خوش بهش نشان دادم و یک ساعتی با هم فرودگاه  را گز کردیم تا اینکه بلاخره شماره گیتهایمان معلوم شد و قصه من و ازبک خان به سر رسید .

در کل پروازم با  هواپیمایی ترکیش همه چیز خیلی منظم و بی نقص بود ،حتی یک لحظه هم در صف نیاستادم .خودشان طبق گروههایی که روی بلیطمان نوشته بود و براساس میزان عقب بودن صندلیها بود، اعلام میکردند که چه گروهی بیاید سوار هواپیما شود . فکر کردم که چون هواپیمایم عوض نشده اینبارهم همینطور است پس بدون توجه به صف در هم پیچیده و طولانی که هم وطنان چسبیده به گیت بسته بودند، برای خودم نشستم یک گوشه و پیش خودم گفتم این بنده خداها اینقدر به صف عادت دارند اینجا هم که روی اصول است و صفی نیست دوباره صف بسته اند! ناگهان در گیت باز شد ومردم یکی یکی سوار هواپیما شدند! با کمال تعجب هر چه صبر کردم دیدم هیچ کس هیچ چیزی اعلام نکرد ! من  به دلیل عقب بودنِ صندلیم باید زودتر از بقیه وارد هواپیما میشدم  ولی ته  این صف دراز نصیبم شد! باور نکردنی بود، پروازی که همه چیزش اصولی بود به ایران که رسید یکهو همه چیزش یلخی و درهم برهم شد! همین موقع یک ندایی در سرم گفت وِل کام تو آشفته بازارِ ایران!  یکهو دیدم یک دخترخانم که عجیب به خودش رسیده بود و یحتمل قبل از پرواز وقت آرایشگاه داشته، شروع کرد به بلند بلند غر زدن و بد وبیراه گفتن که من اینجای صف بودم شماها صف رو بهم زدید ، من باید حق خودم رو بگیرم! و بعد با قدمهای سریع و عصبی ،از چندنفری که جلویش بودند جلو زد و رفت همان جلو ایستاد! باورم نمیشد !این خانم چرا اعصاب ندارد؟! چرا اینجوری میکند؟!حق خودم رو بگیرم یعنی چی ؟! بابا یک هواپیماست به این گندگی ،همه صندلیهایش هم مشخص است !وقتی همه چی خرتو خره حالا چه فرقی میکند دیرتر بروی توش یا زودتر؟!!همین موقع بود که باز ندایی در سرم گفت ول کام تو مرکز اعصاب و روان ایران!

وارد هواپیما که شدم در کمال تعجب دیدم که کلی توریست داخل هواپیماست ، با اینهمه پروازی که در زندگی داشته ام هیچوقت چنین چیزی ندیده بودم . اینهمه توریست به مقصد ایران؟!! فهمیدم که مموتی انگار دوباره یک حرکتهایی زده  ،شاید مثلا تور مجانی گذاشته برای ایران به صرف نفت و فراورده های نفتی، وگرنه تو این اوضاع بلبشو این خارجیها باید مغز خر خورده باشند تعطیلاتشان را بیایند به کشور گل و بلبل و توریست پرور ما .البته همسفر بعدی من هیچکدام از این توریستها نبودند که بتوانم سر از کارشان دربیاورم ،در عوض یک پسر شاخ شمشاد ایرانی همسفرم شد به اسم مجید،البته شمشادش یک کم توپول و پهن بود . همین که نشست صندلی کناریم ،بی مقدمه همین سوال را مطرح کردم شاید او بداند ،گفتم «چقدر توریست داره میره ایران موضوع چیه؟!» و همین یک جمله شد آغاز حدود 3 ساعت و نیم صحبتِ یک نفس ! و حاصل این صحبتها این شد که من الان میدانم که مجید کیست ،چند ساله است ،چه شغلهایی را تجربه کرده ،تمکن مالیش چقدر است ، با چه جوردخترهایی دوست بوده ،از چه چیزهایی خوشش میاید ، چه نوع غذاهایی را دوست دارد، در سفرش به آلمان چه کارهایی کرده ، پدرش چه جور آدمیست ،برادرش چه کاره است ،خودش میخواهد چه کارهایی در زندگی انجام بدهد و دهها چیز دیگر که مطمئنم مادر مجید هم آنها را نمیداند .خلاصه اینقدر حرف زدیم که من میتوانم یک پایان نامه راجع به داستانهای مجید بدهم . در آخر هم گفت که اصولا آدم کم حرفیست و هیچگاه با  دختری اینقدر راحت حرف نزده ، میگفت همه دخترها یا میخواهند از آدم سو استقاده کنند یا اینکه خودشان را میگیرند! این قسمت از پایان نامه عنوانش بود مجید و نگاه به زن . حالا مجید هر که بود و هر چه که میخواست بشود و هر دیدگاهی نسبت به دخترها داشت در کل پسر خوب ومثبت و زبر و زرنگی بود ،توانسته بود در عنفوان جوانی کلی پول و پله جمع کند و خیلی از کشورها را دیده بود. البته طبق این قانون که دنیا همیشه با تو کاری را میکند که انتظارش را داری ،من هم به عنوان یکی از زنانی که او در زندگی دیده بود توانستم به صورت ناخوداگاه از او سو استفاده کنم و به خودم سود برسانم ،سود مجید برای من این بود که اینقدر  از او حرف کشیدم  و خاطره تعریف کرد که نفهمیدم این سه ساعت و نیم چطور گذشت و وقتم حسابی پر شد ویادم رفت که پایم درد میکند ،سود دیگرش هم این بود وقتی به فرودگاه رسیدیم و من گلاب به روتون موال واجب بودم  ،جایم را در صفِ چک پاسپورت نگه داشت ،و از همه مهمتر اینکه چمدانهای در حال انفجارم را  از روی ریل برایم بلند کرد . در آخر قرار شد که من در فیس بوک پیدایش کنم و البته من دقیقا 5 دقیقه بعد از خداحافظی به دلیل آلزایمر فصلی هر چه فکر کردم یادم نیامد فامیلیش چه بود ودقیقا همینجا بود که داستان من و خاطرات مجید هم به پایان رسید .و من بلاخره بعد از 22 ساعت پرواز نفس گیر پای چاق و ورم کرده ام را گذاشتم به خاک پاک وطن .

ادامه دارد…


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.