گردونه رو بچرخون ، گردونه رو بچرخون

17 آوریل 2015

گفتم سال اولش سختست مثل تمام سالهای اول، سال اول مدرسه، سال اول ازدواج ، سال اول مهاجرت. ..‌بعد کم کم ادم یادش میرود زندگی قبل از سال اول چطوری بوده و عادت میکند به زندگی جدید،به ادمهای جدید، به دوستان جدید و انوقت دل کندن از همینها هم بعد از چند سال سخت میشود.

گفتم مهاجرت درد دارد مثل ترک اعتیاد تمام عضلاتت کشیده میشود و له له میزنی برای زندگی قبلی، تا عادت از سرت بیفتد و خو بگیری به زندگی جدید.

گفتم مهاجرت مثل زاییده شدن دوباره است، زاییده شدن در  بزرگسالی، انگار کودکی در جثه ی بزرگسال را بدون والدین رها کنند وسط شهری که نه زبانش را درست میداند نه اداب مردمش و همه از کودک توقع داشته باشند که به خاطر جثه اش تمام کارهای ادم بزرگها را به بهترین نحو انجام دهد .

گفتم مهاجرت کشتی گرفتن با خودت و زندگیت است معلوم نیست پیروز میشوی یا شکست میخوری ،ولی وقتی وارد این میدان شدی تو دیگر ان ادم قبلی نیستی ،هزارسال بزرگتر شده ای و دنیا را جور دیگری میبینی، کلمات را جور دیگری تعریف میکنی، ادمها ،نژادها، جنسیت ،قانون، دوستی، خوشبختی، سرمایه، عشق، همه چیز برایت معنای دیگری میگیرد، معنایی که فقط خودت میدانی و با دایره المعارف هیچکس دیگری همخوان نیست.

گفتم مهاجرت ادم خودش را میخواهد کسی که نگاهش به اینده باشد و بتواند از گذشته بگذرد . کسی که بتواند جلوی اشکهایش را بگیرد و از حال لذت ببرد. اینها را گفتم و نگاهش کردم ،هنوز اشک میریخت مثل تمام سی روزی که مهمان خانه مان شده  بود . گفت دلم میخواست چشمهایم را میبستم و باز میکردم میدیدم همه ش خواب بوده و من در هیچ لاتاریی برنده نشده ام. حالش بد بود خیلی بد، تازه در هواپیما متوجه شده بود که  لاتاری فقط یک بازی نبوده، بازیی که بعد از برنده شدنش همه برایت کف بزنند و در دلشان حسادت کنند که چرا اندازه ی تو خوش شانس نیستند، همین برنده شدن زندگیت را به کل دگرگون میکند و یکهو پرتت میکند جایی از کره ی زمین که دست هیچ دوست و اشنایی دیگر به تو نرسد و خودت میمانی و زندگیی که حتی نمیدانی چطور شروعش کنی  .تمام اینها را تازه در هواپیما متوجه شده بود و هواپیما  خیلی سریعتر از توان او ،داشت او را از هرچه داشت و نداشت دور میکرد و این دیگر بازی نبود واقعیت ترسناکی بود که باید با ان کنار میامد. بغضش ترکید ، گفت نمیتوانم،  من از اینجا متنفرم ، از  خیابانها میترسم، از مردم، از پلیس، از فروشنده، از هر کسی که به ظاهر مهربانتر از مردم کشور خودم است ولی من نمیفهممش و همین نفهمیدن ادمها را ترسناک میکند.

هر شب با فریاد از خواب میپرید و میدوید به سمت دستشویی تا کمی از خودش را بالابیاورد . گفتم من هم  همینطور بودم ماهک جان ،باورکنی یا نه ،سه ماه تمام ،هر روز بالا اوردم تا زندگی کمی عادی شد، ولی هیچوقت فکر برگشت به سرم نزد. بلیط برگشتم همان ماه اول باطل شد، حتی یک قاشق ازجهیزیه ام را محض یادگاری نگه نداشته بودم چه برسد به پلهای پشت سر که همه میگویند نباید خرابش کرد .

من امده بودم که بمانم و او امده بود که ببیند ته این بازی چه شکلیست. گفتم ماهک جان تا تهش هنوز خیلی راهست بگذار یکسال بگذرد، بعد یک سفر برو ایران میفهمی که چطور همه چیز در این یکسال درمغز تو زیباتر بوده تا در واقعیت، میفهمی که حتی نفس کشیدن در ان هوا بوی فحش میدهد وقتی احترام را یکسال زندگی کرده باشی . وقتی ادم از حقوق انسانیش باخبر شود دیگر تحمل فضایی که حق و حقوق و قانون و مدنیت هیچ معنایی ندارد میشود جهنمی که فقط میشود مدت کوتاهی به هوای دیدن ادمهایی که دوستشان داری در ان مهمان بود . گفتم بگذار طعم زندگی در اینجا را بفهمی، به هوای اینجا خو بگیری بعد برو ببین کجای دنیا جای توست .  بیست و پنج سال انجا زندگی کردی ، فقط یکسال اینجازندگی کن که لااقل بتوانی مقایسه کنی. گفتم و گفتم وگفتم  ولی او  دیگر گوشهایش نمیشنید ،خیلی وقت بود که نمیشنید ،فقط اشک بود و بغض و اه ‌و انتظار برای شنیدن کلامی که بگوید تو راست میگویی ماهک جان  امریکا بدترین جای دنیاست و همه ی ما ادمهای ترسویی هستیم که مانده ایم و حاضر نیستیم بگوییم اشتباه کردیم و از ترس مسخره شدن برنمیگردیم .هر کس را میدید همین سوال را میپرسید ولی جوابها هیچکدام دلخواه او نبود، یکی از ارامشی که  در زندگی جدید کسب کرده بود  میگفت، دیگری از امکان زندگی بهتر ،یکی از قانون بی چک و چانه و درست و حسابیش میگفت و دیگری از مردم مهربان و محترمش . ولی او هیچکدام را نمیشنید ، این بازی واقعیتر از حد تحمل او بود  و هیچکس نمیفهمید که او دلش برای شلوغیهای میدان انقلاب پر میکشد ولی طاقت ترافیک بزرگراه ۴۰۵ را ندارد .کسی نمیفهمید که او دلش برای هوای دودی میدان تجریش یک ذره شده ولی دود خفیف اگزوز همسایه ی سیاهپوست دیوانه اش میکند . اخر اینجا ناسلامتی امریکا بود جایی که همه ی دنیا ارزویش را دارند ولی پر از اشغال و کثیفی و ادم بی خانمان است .هیچکس این چیزها را نمیفهمید و همه به او میگفتند ما تو را خوب میفهمیم ماهک جان ،ما خودمان این دوران را گذرانده ایم.

طاقتش طاق شد ،چمدانش را بست گفت مهاجرت سختست من برمیگردم . گفتم اینکه تو انجام دادی مهاجرت نبود ،مهمانی خانه ی ما بود، تو که هنوز یکروز هم اینجا زندگی نکردی ،کاش لااقل میگذاشتی این یک ماه  مهمانی بهت خوش بگذرد . گفت اذیتت کردم . گفتم خودت را اذیت کردی ،اینهمه در این مدت فشار روحی کشیدی،  زندگیت را فروختی، قطر دنیا را سفر کردی ، همسرت را اواره کردی ،کاش هیچوقت فکر نمیکردی که لاتاری فقط یک بازیست که برنده شدنش کیف  دارد. کاش انموقع که اسمت را وارد گردونه ی این قمار میکردی فقط یک لحظه چشمهایت را میبستی و فکرمیکردی اگر برنده شوی چه میشود .یک لحظه خودت را تصور میکردی در یک اتاق سیاه سیاه که مدت زیادی طول میکشد که چشمت به ان عادت کند و باید صبر داشته باشی تا روشناییهایش دیده شود ،ببینی طاقتش را داری یا نه .طاقت دل کندن از تمام گذشته و رفتن به سمت اینده ای نامعلوم که موفقیت و عدم موفقیتش جایی نوشته نشده . ولی همه ی اینها را در دلم گفتم و فقط نگاهش کردم . در این یک ماه خیلی لاغر شده بود و رنگ پریده .من که او را از قبل نمیشناختم ولی خودش میگفت قبلا دختر شادی بوده که حسابی میخندیده، حتی تصور لبخندش برایم سخت بود. من فقط گریه هایش را دیده بودم، بیتابی هایش ، افسردگیهایش، بی حوصلگیهایش، ترسهایش نگرانیهایش و حالا رفتن زودهنگامش. نگاهش کردم و سکوت کردم دیگر حتی نمیشد برایش موعظه کرد،طاقتش را نداشت فقط میخواست برود . دلم میخواست تمام اینها را برای هزارمین بار برایش بگویم بلکه بشنود و اینقدر عجله نکند، ولی فقط نگاهش کردم وگفتم برو ،کار درستی میکنی ماهک جان ،برو  . اینبار صدایم را شنید . مرا در اغوش کشیدو برای همیشه‌رفت .‌

نمیدانم سرنوشت ان کارت  سبزی که از گردونه به نام او بیرون امد باطل شدن است یا بلاخره روزی برمیگردد ، ولی میدانم که این اولین کارت سبزی نیست که باطل میشود اخریش هم نخواهد بود .

پ. ن. امشب بعد از ماهها تصادفا سر از اینجا در اوردم ، در کمال بهت یک عالمه کامنت نخوانده داشتم . حسابی شرمنده شدم .  محبتتان سر ذوقم اورد که دوباره بنویسم هر چند کج و کوله و پرغلط . در دنیایی که دوست و رفیقهای ادم بعد از مدتی ندیدن ادم را به کل فراموش میکنند شما دوستان ندیده ی من از کدام سیاره اید که اینقدر با معرفتید!

Advertisements

فریاد در باد

21 ژوئیه 2014

۱. خودم را ترک کردم .  در دورترین حالت از خودم که هستم  همه چیز را ترک میکنم حتی عادتی مثل بالا پایین کردن بی دلیل فیس بوک. انگار تنم افتاده باشد یک ناکجاابادی در کره زمین و خودم معلق مانده باشم در فضا٬ یک جایی وسط سیاهی کهکشان٬ نزدیک یک سیاره ی بی نام و نشان . همین چند ماه پیش در نزدیکترین حالت به خودم بودم . رفته بودم لای سلولهای تنم زندگی میکردم٬ یک امیختگی عجیبی از جسم و روح . پانزده ساعت کار بی وقفه برای چیزی که رویایش را میبافتم . ولی دوباره همه چیز کشک شد .  آقابالا گفت که« یه سرو دوگوشها » تصمیم گرفته  اند کار پخش نشود و من تابع جمعم . آقابالا همیشه همینطور بود خودش را قایم میکرد پشت بقیه که بگوید در اتفاقات بد من دخیل نیستم . شاید به خاطر معروفیتش است که نمیخواهد ادم بده ی داستان تلقی شود . ولی من  دیگر اقابالا  را در ان مدت شناخته بودم . دهن بین بود و نامسلط بر تصمیم گیریهای جمعی .« یه سرو دوگوشها »هر جور میخواستند مخ آقابالا را شستشو میدادند٬ میخواستند کسی غیر از خودیها وارد جمعشان نشود و من غیرخودی بودم . یک ادم بی نام ونشان که از ناکجا ابادی افتاده پایین و حرفهای گنده تر از دهانش میزند. نمیدانم که این چندمین ادم معروفیست که بهش نزدیک شدم و باز ارزو کردم کاش فقط از دور نگاهش میکردم که یاد آواز دهل نیفتم و بتش برایم نشکند . البته اقابالا هیچوقت بت من نبود ٬حتی در بچگیهایم که از خودم هیچ چیز مورد علاقه ای نداشتم و نگاه میکردم به دهنٍ سانی که ببینم چه کسی را دوست دارد تا من هم طرفدارش شوم  ٬ ولی دورادور برایش احترام زیادی قایل بودم . مثل تمام هنرمندان پیری که خوب و بد ٬همین که تمام عمر در هنر دست و پا زده اند ٬  همذات پنداری با سالهای یاس و بی پولیشان  باعث میشود برایم قابل احترام باشند.  وقتی به طرز باورنکردنیی با  آقابالا شروع به کار کردم هر کس که شنید قبل از آرزوی موفقیت اول برایم یک اژیر قرمز  کشید که ما شنیده ایم اقابالا خیلی شیاد است حواست را جمع کن !  ولی واقعیتی که من از او فهمیدم چیز دیگری بود٬ مردی  کوچک اندام  دوست داشتنی و پرحرف که خستگی هفتاد سال تجربه ی ناکام را به دوش میکشید . از نظر خودش ناکام و از نظر دیگران موفق . هر کسی میگفت حواست را جمع کن٬ میگفتم  تو چیزی درمورد اقابالا شنیده ای؟ همه میگفتند نه ولی همه میگویند خیلی شیاد است . مستدلترین ادله  هم این بود که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !

۲.پرفسور رودریگز با چشمهای پر از اشک بغلم کرد.  نگاه عمیق مادرانه  زن اسپانیایی که تمام ساعات زندگیش را در کلاس درس میگذارند شبیه هیچکدام از معلمهایم نبود. لابد من دیگر یکی از فرزندان سببی او به شمار میایم . سببش هم  میخواهد گذراندن پنج کلاس با او در طی این سالها باشد  ٬ یا خارجی بودن هردویمان  ٬ یا زن بودن  ٬ یا دیوانگی مشترکی که باعث شده هر دو علاوه بر زن بودن و خارجی بودن خیال کنیم هالیوود برای ما فرش قرمز پهن خواهد کرد ٬ سببش هر چه باشد آنشب پرفسور رودریگز با چشمهای پر از اشک ذوق بغلم کرد .  دستهایم میلرزید و کلمات ٬ مقطع به زبانم میامد . پرفسور رودریگز تنها  کسی در کلاست که زبان من را نمیفهمد٬ بعد از این سالها فهمیده ام خیلی وقتها که دو خارجی به تور هم میخورند این مشکل پیش میاید چون لهجه ی یکدیگر را درست متوجه نمیشوند . با لهجه ی غلیظ اسپانیایی گفت  واقعا عالیست  این کار خیلی حرفه ایست! روی زبانت بیشتر کار کن که با امریکاییها کار کنی ٬ یادت است اولین فیلمی که ساختی٬  آن گل و توپ و …    و بعد خندید.  میخواست نمودار پیشرفت چشمگیرم در این دو سه سال  را برایم ترسیم کند ولی اشاره اش به داستان گل اصلا برای من خنده دار نبود هنوز داستان  گلی که اب بهش نمیرسید را  خیلی دوست داشتم حتی از داستان دختری که میخواست با باز گذاشتن شیر گاز خودش را بکشد  و بچه ها میگفتند شبیه کارهای دیوید لینچ شده بیشتر . این  یکی هم ناخوداگاه  پر از سمبل بود  . در زندگیم فیلمهای سمبلیکِ انگشت شماری دیده ام حتی اصلا علاقه ای هم به دیدنشان ندارم٬  به متافور و سمبلیک بازی و پیچیده فکر کردن  هم علاقه ای ندارم ٬ ولی نمیدانم چرا هربار چیزی میسازم ناخوداگاه سمبلیک میشود. حتی همین موزیک ویدیوی مثلا لس انجلسی  اینقدر سمبلیک و لایه لایه شد که فقط  پرفسور رودریگز با مدرک دکترای فیلم از UCLA باید مینشست نقد و بررسیش میکرد٬ نه اقابالا که یک عمر در کار دنبل و دینبل و بشکن و بالا بنداز بود .

۳. انگار نشسته باشی بالای نعش خودت . حوصله هیچ کاری نداشتم . مسیجها را بالا پایین میکردم ببینم خبری میشود یا نه . خبری نبود . نه حتی جواب سلامی .ویوهای یوتیوب را شمردم سی و هزار و پانصد و نود و هشت!  نگاهش کردم ٬چشمهایش غمگینتر و پیرتر از همیشه بود . همیشه میشد در آن رستورانی که بعد از اینهمه سال هنوز زنها با موهای پوش داده ی لیلا فروهری چربیهایشان را بدون عذاب وجدانٍ چلوکباب سلطانی و یک پارچ نوشابه  با آهنگهای شش و هشت  بالا پایین می انداختند پیدایش کرد . خیال کردم دیگر مرا نمیشناسد . آمد طرفم . گفتم او هم گذاشت و رفت ؟ گفت اره این یکی هم رفت مثل بقیه.  و چشمهایش پیرتر و غمگینتر شد . شنیده بودم  دیگر میخواهد بازنشست شود . راست و دروغش را نمیدانم  مثل شیاد بودنش . ولی اینکه در این سن و سال  آخرین تیرش هم به سنگ خورده بود ناراحتم میکرد.  گفتم برایم یک اهنگ بخوان .رفت روی سن و  شروع کرد به خواندن: ای که دلم برات تنگه٬ خنده ت برام اهنگه٬ افسوس دلت از سنگه ٬… پس دلش برایم تنگ شده بود ! پس اینهمه که دیگر جواب مسیجهایم را نداده بود دلش برایم تنگ شده بود ! عمیقتر نگاهش کردم . اشکم مثل بارونه ٬غم برام فراوونه٬ سکوت من یه فریاده٬ فریادی که در باده …. پس چرا این شکلی شده بود ؟!  اه اینکه اقابالا نبود ! اصلا این اهنگ را که اقا بالا نخوانده !! … شاید وقتش است از خواب بپرم .

 


تاثیر نه چندان پروانه ای

18 دسامبر 2013

سالها پیش پسرکی که در گروهی با او آشنا بودم و درست شبیه شعر فروغ بود با موهای درهم و گردن باریک و پاهای لاغر آمد دم در دانشگاه و بی مقدمه یک نوار کاست به من داد :سکوت سرشار از ناگفته هاست ٬احمد شاملو .  آنروز پسرک نتوانست سکوت کند و تمام ناگفته ها را گفت که از من خوشش میاید .گفت که من اولین دختری هستم که در زندگی برایش پا پیش گذاشته ودورادور تاثیر عجیبی روی زندگیش گذاشته ام و  اگر من را در زندگی داشته باشد چقدر حالش بهتر میشود و… و یک عالمه چیزهای عجیب و غریبِ دیگر که من همه را گذاشتم به حساب تخلیهای پسرکی که دنبال کسی میگردد تا عاشقش شود! حرفهایش که تمام شد ٬ایستادم کمی نگاهش کردم و با لحن کاملا معمولی گفتم ولی من از تو خوشم نمیاید !‌ پسرک شوکه شد جمله ساده تر از این حرفها بود که بشود باورش نکرد ! قد درازش کمی خمیده تر شد و ایستاد به اصرار که دلیلش را بگو ! ولی من واقعا برایش دلیلی نداشتم ! فقط خوشم نمیامد !‌مثل کفش و لباسهایی که از مدلش خوشم نمیاید و نمیخرمشان٬ مثل کتابهایی که از خواندنشان خوشم نمیایدو از کتابخانه نمیگیرم٬ مثل آهنگهایی که از شنیدنشان خوشم نمیاید و گوش نمیدهم و دلیل خاصی برای هیچکدام از انها ندارم ! بهش همینها را گفتم .  پسرک کمی به حرفهایم فکر کرد ولی برایش کافی نبود٬ شاید دلش میخواست بایستم به بدو بیراه گفتن وچیزهای ناخوشایندش را یکی یکی بکشم بیرون و  برایش بشمارم٬ ولی من حتی انقدری فکرم درگیر پسرک نبود که بتوانم برای خوش نیامدنم از او دلیل پیدا کنم .

آنروز پسرک  اولین شکست عشقیش را تجربه کرد و برای همیشه رفت یا من خیال کردم که برای همیشه رفت . سالها بعد ٬بعد از پخش یک کار تلویزیونیم دوباره پیدایم کرد نمیدانم چطور شماره تلفن خانه م را پیدا کرده بود. گفت تمام این سالها از دور نگاهم میکرده ٬ و از نظر او من دختر صریحی هستم که میداند از زندگی چه میخواهد و چه نمیخواهد و برای اهدافش میجنگد . میگفت تمام این سالها تماشای موفقیتهایم برایش الهامبخش این جمله بوده که خواستن توانستن است و این موضوع به او که همیشه در زندگی آدم ناامیدی بوده انگیزه حرکت به سمت رویاهایش را داده! … اینبار من شوکه شدم از حجم عمیق کلماتی که بر سرم میبارید و تاثیر ناخواسته انسانی که من بودم بر پسرکی که برایم رهگذری بیش نبود .
امروز یاد پسرک افتادم و به عذاب وجدان  پروانه های بیچاره  از بال بال زدنشان و تاثیرش بر طوفانهای سمت دیگر کره زمین فکر کردم .  در دلم دعا کردم که  پسرک دیگر هیچگاه من را پیدا نکند!  با شرایط فعلی زندگیم میترسم همه امیدهایش نا امید شود ! …

سکوت سرشار از ناگفته هاست !

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه میخواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد …


رقص در اوج مستی

10 دسامبر 2013

نمیدانم قبلا هم گفته بودم یا  از چشمهایم معلوم بود که من بسیار خواننده بدی هستم . آواز را نمیگویم وبلاگ و اینطور مقولات را میگویم ٬ هرچند که از نظر آوازی هم حساب کنی مگر آب سربالا برود که من بتوانم چیزی بخوانم .

مدتی بود  هر بار این وردپرس پدرسوخته به من خبر میداد که یکی از انسانهای  مهربان روزگار نوشته های مرا قابل دنبال کردن دانسته و زین پس مرا دنبال میکند برایم جالب بود سر از کار دنبال کنندگانم دربیاورم ولی  ایمیلم جز آواتار مجازی آن شخص چیزی نشانم نمیداد . در وردپرس هم چندباری سعی کردم مخزنشان را پیدا کنم ولی هرچی روی کلمات هچل هفت به زور فارسی شده ی وردپرس کلیک کردم راه به جایی نبردم. چند روز پیش که آمده بودم ببینم کامنتی چیزی دارم و خط آمارم تا کجا بالارفته  نمیدانم چه شد که دستم خورد به کجای وردپرس که البته جای بدی نبود و یکهو لیست تعقیب کنندگانم  برملا شد و من تازه فهمیدم که دوستان مهربانم اکثرا از  وبلاگداران محل هستند و برای خودشان در این راسته دکون و دستگاه دارند . با اینکه خواننده بسیار بدی هستم و برعکس روده درازیِ  خودم٬ بسیار در خواندن بی حوصله ام  یکی دو پست آخر تمام وبلاگهای تعقیب کنندگانم را خواندم . در کمال تعجب بعضی بسیار کوتاه نویس بودند و برخی از من هم درازتر مینویسند !!  همش پیش خودم فکر میکردم که آدمی که پشت این نوشته است چطور آدمیست ! اصلا چطور حوصله اش میگیرد خزعبلات مرا بخواند !! انگار که همینطور که داری برای خودت با صدای بلند و فالش در خانه آواز میخوانی دیوارها کنار برود و ببینی همسایه هایی که صدایت را میشنوند چه شکلی هستند و آواز خواندن خودشان چطورست .  آقای شلغم که برعکس من خودش وبلاگخوان حرفه ایست -از این وبلاگخوانهای غیور که سرشان برود پست جدید وبلاگهای بیشماری که تعقیبشان میکنند از دستشان نمیرود -با توجه به تجربه سالها وبلاگخوانی همیشه از همان قدیم ندیمها میگفت که خواننده های تو همه آدم حسابی هستند آن اولها فکر میکردم دارد به من روحیه میدهد ولی  با گذشت زمان ومطالعه کامنتهای همیشه مودب و مفید خوانندگانم و نوشته های اخیرا کشف شده ی وبلاگهای تعقیب کنندگانم  خودم هم به این ایمان رسیده ام که  خوانندگانم همه آدم حسابی هستند .راستش  وقتی آدم حسابیها نوشته های آدم را بخوانند در لحظات اولیه کشفِ این موضوع آدم یکهو از خودش خیلی خوشش میاید ولی این خوش آمدن دیری نمیپاید و هر بار که آدم نوشته های خودش را  جهت ادیت یا مرور میخواند از خودش بدش میاید که آخه این چه چرندی بود در برابراینهمه آدم حسابی گفتم ؟!

قبلاها که در وبلاگم چیز مینوشتم  در فیس بوکم هم شیر میکردم. لابد فکر میکردم چه حرف جالبی زده ام که باید همه بدانند !!  اینطور شد که پای فامیل و دوست و‌آشنا به وبلاگم باز شد . آنموقعها هربار که داشتم مینوشتم ناخوداگاه خودم را میگذاشتم جای حسن و حسین و باقر وکلثوم و تک تک دوستان و آشنایانم و از دیدِ آنها نوشته ام را میخواندم ببینم چه فکری به ذهنشان خطور میکند از من . سخت است آدم از درونیاتش جلوی آدمهایی که میشناسد بگوید به خصوص که  بعد از یکسال و اندی که به ایران برگشته ای  وسط جمع فامیلی نشسته باشی و یکهو یکی از خاله خانزاده هاکه روحت هم خبر ندارد خواننده ی توست چیزی که از تو در وبلاگت خوانده  را بلند بلند به جمع بگوید . من همیشه در چنین مواقعی شوکه میشوم و با اینکه اصولا آدم  رویی هستم و  همه دوستان و آشنایانم احتمالا از زندگی من باخبرند ناخوداگاه خجالت میکشم و سرخ میشوم انگار که کسی در جمع  شلوار آدم را پایین کشیده باشد .

از اینکه بگذریم بنده پاپا تیمساری دارم که هنوز موفق نشده ام از پادگانش کارت پایان خدمتم را بگیرم و هنوز که هنوزه مشغول دوره دیدن در امور تربیتی در محضر ایشان هستم که یکوقت از دیسیپلین خارج نشوم . برای همین من باید همیشه اراذل و اوباشِ درونم  را ازش مخفی کنم  که اصلا هم  کار راحتی نیست ٫آدم که اراذل و اوباشِ درونش بزرگ باشد بلاخره در یک کامنتی حرف بی ربطی چیزی میزند بیرون٬ به خصوص بین جمع دوستان هنری که باشی . هربار زنگ میزنم با لحن پدرانه و مهربانش میگوید اینا چیه در فیس بوک مینویسی بابا جان .آنوقت است که میخواهم سرم را بکوبم به دیوار که سن خر پیره ی مشت قنبر هم که بشوم پدرم باز مرا قدر پنج سالگیم تمشیت میکند .درست مثل همان روزی که در پنج سالگی  برای اولین بار دونفری  از بوشهر به تهران پرواز کردیم بدون حضور مادر و سانی . در تمام طول پرواز که من ذوق مرگ بودم از اینکه پدر مرا اینقدر تحویل گرفته که با خودش تنهایی ببرد تهران منزل مادربزرگ که من یک دل سیر با بچه های فامیل بازی کنم پدر داشت نکات تربیتی را گوشزد میکرد که نباید دیگران را با انگشت  نشان بدهم  ٬نباید آدامسم را با ملچ و مولوچ و دهان باز بجوم ٬ نباید انگشتم را موقع غذا خوردن در دهانم فروکنم ٬نباید وقتی دامن پایم است جوری بنشینم که شورتم معلوم شود و هزار و یک باید و نبایدِ دیگر که چون یک گفتگوی خصوصی بین پدرو دختر بود به طور تاثیرگذاری هنوز در مغزم مانده  . وقتی هم  که در فیس بوک چیزی را با هزارجور پرایوسی و سوراخ سنبه   مثل دوران نوجوانیم از او قایم میکنم میبینم که خاله و خانباجی  و در و همسایه حرف کم آورده اند و بین مکالمات روزمره شان  به گوشش رسانده اند. حالا فیس بوکِ من اینطور شده که هزار و یک کتگوری و دسته بندی دارد که خود مارک زاکربرگ هم  نمیتواند به آن نفوذ کند برای همین هیچوقت مشکلات این آدمها که دم به دقیقه پست میگذارند که بروید در فلانجای فیس بوکم  و فلان چیز را تغییر دهید تا دوستانِ دوستانِ دوستانِ شما نتوانند چیزهای مرا ببینندو بلد نیستند خودشان پرایوسی خودشان را  حفظ کنند را  درک نمیکنم .

حالا که مدت زیادیست که دیگر بین فیس بوک و وبلاگم هیچ نوع کانکشنی برقرار نکرده ام ٬ با اینکه حدس میزنم هنوز تعدادی از دوستان و آشنایانم به صورت خاموش مرا دنبال میکنند ولی از نظر ذهنی احساس آزادی بیان بیشتری دارم و وقتی دارم مینویسم دایی و عمو و دخترخاله و پسر پسردایی بابام  جلوی چشمم رژه نمیروند و مرا با انگشت به هم نشان نمیدهند . خودمم و دنیای خالی و دور از هیاهوی اطرافم و خوانندگانی که نمیشناسمشان و هرطور خودم دوست دارم تصورشان میکنم . چهره های زیبا جوان و میانسال با یک لبخند متین بر لب و چشمهایی که از عمقشان دانایی  و انسانیت میریزد٬ آدمهایی که مشمول قضاوت سرسریشان نمیشوم و چون درون مرا کاویده اند به من نزدیکند. وقتی تنها و خسته ام تنها و خسته میشوند وقتی شادم و پر انرژی با من بالاپایین میپرند . وقتی عمیق به چیزی فکر میکنم عمیق گوش میکنند . آدمهایی که همیشه حوصله مرا دارند. حالا گیرم واقعیت این باشد که مردم از سرچ سک.س با گلابیهای وحشی به این وبلاگ رسیده باشند ویا خوانندگان پروپا قرصم دو کلمه اول هر پارگراف را سرسری خوانده باشند و رفته باشند و در دلشان  چند تا فحش هم داده باشند که این چه چرتی بود دیگه ! من که این چیزها را نمیبینم . اصلا تمام لذت تخیل کردن همینست که هرچه دلت بخواهد را نقاشی میکشی و میچسبانی روی مغزت . بی کم و کاست .

از اینها هم که بگذریم آدم وقتی با خوانندگان ناشناس و فرضی که فرض بر اینست  که همدیگر را نخواهیم دید طرف است  حضور تماشاگر را حس نمیکند . اصلا آدم وقتی فکر کند تماشاگر دارد دیگر نمیتواند راحت خودش باشد . من برعکس خیلی از نسوانی که قر تو کمرشون فروونه نمیدونند کجا بریزند و یکی از بزرگترین تفریحاتشان رقصیدن است٬ چه  دسته مذهبیون که آقایان را با سلام و صلوات از اتاق بیرون میکنند و لچکها را کنده و نکنده میپرند وسط مجلس حالا نچرخون پس کی بچرخون وچه  دسته ی از خدا بیخبرها که در مجلس گناه سر لخت میرود جلوی نامحرم خودشان را تکان تکان میدهند در هیچکدام از دارو دسته ها  رقصیدن را دوست ندارم و هربار که به اصرار دیگران میرقصم حس میکنم ابزوردترین کار دنیا را دارم انجام میدهم ٬چون همیشه یک عده نشسته اند به تماشا وصندلیها را اشغال کرده اند و همینطور که دارند با صدای بلند در گوش بغل دستیشان داد میزنند که صدا به صدا برسد زل زده اند به جماعت رقصنده و با قویترین ذره بینهای دنیا تمام بالاپایین شدنهایت ٬سایز شکمت ٬حرکات مچ پا و دست و تکان تکان خوردن باسنت را مورد مطالعه قرار میدهند . آنوقت من زیر ذره بینهایشان حس میکنم  دست و پایم دارند به هم گره میخورند ٬ دهانم با آن لبخند تصنعیش در کج و کوله ترین حالت ممکن است .شکمم را با تمام وجود میدهم تو و از فرط نفس نکشیدن کبود میشوم و با بدنی خشک و باسمه ای بدون کمترین تحرکی دستانم را تکان میدهم و این پا و آن پا میشوم که یعنی  من هم دارم میرقصم .

با اینکه یک دهه از زندگیم را روی صحنه جلوی تماشاگر بوده ام ولی وقتی در نقش خودم باشم در کتم نمیرود کسی مرا تماشا کند  به غیر از یک حالت .  امان از روزی که با دو جرعه زهرماری مست شوم  و بروم در قعر دنیای خودم ٬بیخیال هر که هست و نیست اگر مودم تحرک و رقص باشد اینقدر وسط مجلس بی محابا و بدون توجه به نگاه دیگران  تو حال خودم بدون خودسانسوری بالا پایین میپرم و انواع پیچ و تابها را به بدنم میدهم و هر اداو اصولی جهت شاد شدن بیشتر دلم بخواهد درمیاورم که دیگر واقعا هیچکس چیز بیشتری جز اینکه < دختره دیوانه است >برای مطالعه پیدا نمیکند .

این اکتشاف  زکریای رازی یکی از خواصش اینست که وقتی به بدن بزنی و بروی فضا ٬تمام دنیاو متعلقاتش را واگذار میکنی به آرنج چپ اسب حضرت عباس و خودت میشوی و خودت ٬میروی ته ته وجودت و آنجا آرام میگیری . مهم نیست که دیگران تو را تماشا کنند یا نه مهم اینست که در آن لحظه از خودت لذت ببری و جسارت ابراز احساساتت را پیدا کنی.

وبلاگ نویسی برای من چیزی شبیه رقصیدن در اوج مستیست . شبیه محشور شدن با اکتشاف رازی ست .  همراه لباسهایت پوستت را درمیاوری و در عریانیِ خودخواسته میتوانی از ته وجودت برای نگاههای عاقل اندر سفیه دنیای واقعی اطرافت دست تکان بدهی و همینطور که آب سربالا میرود با سینا حجازی بخوانی که :

من همینم که میبنی . نه قندم نه شیرینی . حالت رو بد میکنم . میتونی کنارم نشینی . اصلا خزم خیلم خرابم . یه لا ابالیم . اصلا  شما ته حالیو . بنده باقالیم . … من همینم که میبنی . راضی میکنه تو رو؟ راضی نمیکنه هیس ! هیچی نگو برو …

 


سفر به کنکون ( قسمت دوم )

16 نوامبر 2013

داشتیم برای مهاجرت وسایلمان را میفروختیم و همه جا را پاکسازی میکردیم گاهی آدم دلش نمیاید آت و اشغالهایی که سالها دور خودش جمع کرده را دور بریزد . اینقدر برایم سخت بود که تصمیم گرفتم تکه کاغذهای دستنویس دوم دبیرستانم که سرکلاس بین من و دوستانم رد و بدل شده بود و تمام کارت تبریکها و نقاشیهای گوشه کتابم از معلمها و هزار و یک تکه کاغذ و آت و آشغال دیگر که سال تا سال نگاهشان نمیکنم را با خودم خرکش کنم بیاورم آمریکا . آقای شلغم هم لای وسایلش وول میخورد و هرازگاهی صدای خرت خرت پاره کردن دسته های کاغذ شنیده میشد . یکی از بیماریهای آقای شلغم اینست که  نمیتواند حجم کاغذهای انباشته شده را تحمل کند و همیشه در حال ریز ریز کردن کاغذها و دور ریختن آنهاست و در این میان همیشه مهمترین سندها و مدارک هم پاره میشوند و ازبین میروند . البته در حین مقدمات مهاجرت فهمیدم که  این بیماری ریشه ژنتیکی دارد چون وقتی داشتیم ماشینمان را به اسم برادر آقای شلغم میکردیم معلوم شد که برادر آقای شلغم سند ماشین را همراه دیگر کاغذهایی که آشغال فرض شده اند پاره کرده و دور ریخته !

آنروز سالگرد ازدواجمان بود که وارد جزیزه isla mujeres شدیم . همین که پایمان را از کشتی بیرون گذاشتیم یکی از افراد محلی پرید جلویمان و به اسپانیایی چیزهایی گفت دیگر به این موضوع عادت کرده بودیم که تمام مکزیکیها فرضشان بر اینست که ما از اهالی امریکای جنوبی هستیم . ایرانیها و اهالی امریکای جنوبی از نظر قیافه و رنگ پوست بسیار شبیه هم هستند . در ایالات متحده به دلیل پوست سفیدم کسی به من نگفته بود که شبیه مکزیکیها هستم فوقش مرا ربط میدادند به آرژانتینیها ولی در مکزیک که کلی آدم سفید پوست حتی با چشم روشن دیدم فهمیدم که خیلیهایشان شبیه ایرانیها هستند انگار همه شان را قبلا در ایران دیده بودم  تازه فهمیدم که بی جهت نیست که تمام مکزیکیها با ما اسپانیایی حرف میزنند و وقتی میگوییم نمیفهمم نگاه عاقل اندر سفیه میکنند که یعنی برو خودت رو رنگ کن بابا !

مرد مکزیکی که خفتمان کرده بود گفت که تور قایق سواری دور جزیره به همراه snorkeling که همانا زیر آبی رفتن همراه با لوله های تنفسیست و عکس انداختن با کوسه ها و حتی نهار همه با هم میشود نفری ۲۵ دلار . من و آقای شلغم که قصد همراه شدن با توری را نداشتیم و همانطور که قبلا گفتم فقط میخواستیم از ساحل و دریا استفاده کنیم ٬دیدیم چه از این بهتر لااقل تجربه نیمه کاره ی چچنیتزا دوباره تکرار نمیشود و میرویم همه جای جزیره را میبنیم .  پس پنجاه دلار به مرد مکزیکی دادیم و راهی تور جزیره گردی شدیم . تمام مسافرهایی که با ما همراه شدند از اهالی مکزیک و امریکای جنوبی بودند و هیچکس انگلیسی بلد نبود ولی با این حال تمام مدت یکی از خانمهای مکزیکی که بسیار هم زن بامزه و مهربانی بود با زبان اسپانیایی با ما ارتباط برقرار میکرد و جالبست که با لال بازی به یک زبان مشترک رسیده بودیم و با هم کلی حرف زدیم حتی اهالی قایق به مناسبت سالگرد ازدواج ما برایمان کلی دست زدند و تبریک گفتند  . وقتی به وسطهای دریا رسیدیم به هرکداممان یک جلیقه نجات دادندکه  آنرا تن کردیم وپریدیم داخل اب بدون موج و بسیار گرم دریای نیلی کاراییب . با لوله های تنفسی و عینک مخصوص که بینی را هم کیپ میکند به راحتی میشد  زیر دریا را تماشا کرد .واقعا حیرت آور بود . من قبلا تجربه غواصی در اعماق خلیج فارس را داشتم متنها  با کپسول اکسیژن و دم و دستگاه و غریق نجات ولی به اندازه همین سر زیر آب کردن در سطح دریای کاراییب ماهیهای زیبا و عجیب ندیده بودم ! مسیر نسبتا طولانی  را از داخل دریا شنا کنان  طی کردیم در حالیکه سرمان زیر آب بود و جزیی ازماهیها شده بودیم که زیر بدن ما در حرکت بودند تا رسیدیم به یک فانوس دریایی و دوباره یک قایق آمد و مارا سوار کرد و برد به سمت کوسه ها .  شنا کردن بین انهمه ماهی  در حالیکه هوا در مطبوعترین حالت ممکن بود و درضمن میتوانستم راحت نفس هم بکشم و ماهیها را نگاه کنم  واقعا جذاب بود .

یک قسمت دریا را مثل قفس فنس کشیده بودند و کوسه بیچاره را انداخته بودند داخل آن تا توریستها بروند کنار کوسه و عکس بگیرند . آقای شلغم پرید در قفس کوسه و با او عکس گرفت ولی من بیرون ماندم .  با اینکه بدنمان خیس بود و باد میوزید اینقدر هوا خوب بود که اصلا سردمان نمیشد و چون هوا ابری بود از آفتاب شدید آن مناطق هم خبری نبود که گرممان شود همه چیز در بهترین حالت ممکن بود  .

از قایق که پیاده شدیم مارا بردند به یک رستوران داغون کنار دریا تا غذا بدهند . شام سالگرد ازدواج ما  یک پرس غذای دریایی محلی شد در ظروف یکبار مصرف که توسط آقای قایقران بین تمام مسافران قایق پخش میشد.یاد سفرهای دانشگاهمان افتادم که غذاها در فقیرانه ترین حالت ممکن دست به دست بین دانشجویان پخش میشد . من و آقای شلغم از اینکه اینقدر شام سالگرد ازدواجمان شیک برگزار میشد کلی خندیدیم و از وضعیت داغون خودمان عکس گرفتیم  ولی غذا بسیار خوشمزه بودو ما بسیاراز تفریحاتی که داشتیم راضی بودیم . تا اینکه با غروب کردن خورشید پشه های استوایی به ما حمله ور شدند و یک دل سیر خون ما را کشیدند . بلاخره تور به پایان رسید و ما سوار به کشتی مسافربری به شهر برگشتیم .

در راه برگشت  به هتل همینطور که در اتوبان درگیر راه انداختن جی پی اس واینترنت کند و پیدا کردن  آدرس هتل بودیم آژیر پلیس درست پشت سر ما به صدا درامد و پلیس دستور توقف داد . قبلا شنیده بودیم که یکی از مراحل سفر مکزیک دستگیری توسط پلیس است و همه حداقل یکبار گیر پلیس میافتند . پلیس که مرد کوتاه و چاق مکزیکی بود چراغ قوه اش را انداخت داخل ماشین و به زبان اسپانیایی چیزهایی گفت . گفتیم انگلیش پلیز . او کمی من من کرد و بدون اینکه ذره ای انگلیسی بداند با ایما اشاره و کلماتِ دست و پا شکسته به ما فهماند که ما را به خاطر اینکه سرعتمان کم بوده نگه داشته!! سرعت کم ! پلیس پشت یک تکه کاغذ نوشت که جریمه مان ۱۲۰ دلار میشودو باید فردا انرا پرداخت کنیم !! ۱۲۰ دلار برای سرعت کم ؟!!اقای شلغم گفت ما فردا داریم میرویم وقت نداریم جریمه پرداخت کنیم . گفت خب همین الان جریمه را بده! گفتیم ما الان اینقدر پول نقد نداریم . گفت خب چقدر میخوای بدی؟ من دستم را کردم داخل کیفم و صد دلاریی که گوشه کیفم بود را قایم کردم و خرده ها را شمردم بیست دلاری میشد .بدون اینکه امیدی داشته باشد که بیست دلار در برابر صد و بیست دلار بس باشد بیست دلار را به پلیس دادم  پلیس بدون اینکه پولها را بشمرد  بیست دلار را گرفت و خیلی شاد و خرم رفت . بعدا فکر کردم که این پلیسی که من دیدم کارش با پنج دلار هم راه میافتاد شاید باید کمتر رشوه میدادم .

برنامه روز بعدی دیدن از پارک xcaret  بود که به خاطر بلیطش مستر بین میخواست شش هزار دلار را در پاچه مان بکند . پارک پر از ساختمانهای عجیب زیر زمینی به سبک مایاها و رودخانه و غار و دلفین  و طوطی و پروانه بود . انگار که داشتی در رویا راه میرفتی .این تصاویر را فقط در فیلمهای تخیلی دیده بودم . از قسمتی از پارک وارد رودخانه زیرزمینی میشدی و شنا کنان از لای غارها و طبیعت سرسبز استوایی میرسیدی به طرف دیگر پارک . بخشی از پارک هم که به دریا وصل بود مثل جزیره ی دیروزی  پر از ماهیهای رنگارنگ بود که همراه آدمها شنا میکردند . از ساعت پنج عصر به بعد هم نمایشها شروع میشد که شامل نمایشهای سرخ پوستی بود با گریم ولباسهای واقعی سرخ پوستان  در مکانی درست به ابعاد و شکل چیزی که نمایشهای سرخ پوستی در زمان مایاها اجرا میشده بازیها و مراسم سنتی مایاها را اجرا کردند. یکی از مسابقاتشان یک نوع هاکی بود با توپ آتشین که بازیکنان با آن بدنها و پاهای لخت و لباسهای سرخ پوستی به اندازه یک سرخ پوست واقعی مایه میگذاشتند و ما تماشاگران همش نگران سوختن دست و پایشان بودیم .یکسری از نمایشها هم که در یک غار برگزار میشد شامل رقص و اوازهای سنتی مکزیکی بود  که از بس  پر انرژی و شاد بود آدم به سختی روی صندلیش بند میشد. راه به راه هم پشتبند هر نمایشی فریاد میزدند زنده باد مکزیک و مردم خونشان به غلیان میامد و حنجره ها پاره کرده و جامه ها دریده و تشویقها میکردند که به به عجب کشوری داریم ما . یک زن مکزیکی که در مسیر برگشت در هواپیما کنارم نشسته بود میگفت مکزیکیها خیلی نژاد پرست هستند و قدیمیهایشان کلا خارجیها را آدم حساب نمیکنند و خیلی به فرهنگ و تمدن خودشان میبالند .وقتی از شرایط اجتماعی و اقتصادی مکزیک برایم تعریف میکرد انگار که دارد راجع به ایران حرف میزند فکر میکنم تمام کشورهایی که تمدن کهنه دارند دچار همین درد مشترک فقر امروز و افتخار دیروز هستند .

بلاخره سفر ما هم به پایان رسید و یا لااقل ما خیال کردیم به پایان رسیده . با تن خسته و کوفته بعد از ساعتها شنا در رودخانه و دریای پارک کمی در ماشین دراز کشیدیم تا ساعت یازده شب برویم ماشین را تحویل بدهیم . پروازمان ساعت دو نیمه شب بود و قرار بود که بعد از یک توقف یک ساعته در مکزیکو سیتی ساعت  هشت صبح به لس انجلس برسیم تا آقای شلغم که محل کارش چسبیده به فرودگاه لس انجلس است همانجا مستقیم از فرودگاه به سر کار برود .

در فرودگاه کنکون فردی که کارت پرواز را صادر میکرد تکه کاغذی که در بدو ورود لای پاسپورت من گذاشته بودند و نمیدانستم چه است  و به چه کاری میاید را در اورد  بعد لای پاسپورت آقای شلغم را نگاهی انداخت و گفت  شما کاغذت کو آقا؟ آقای شلغم گفت کاغذ چیه؟ گفت این کاغذ ویزای مکزیکه ! ما با دهان باز نگاه کردیم که  ویزای مکزیک؟! ما که گرین کارد داریم ویزا دیگه چه صیغه ایه ؟!! گفت تو مکزیکو سیتی این تکه کاغذ را  به مسافرها میدهند به عنوان ویزا اگر نداشته باشی موقع خروج اجازه نمیدهند بروی . آقای شلغم  جیبها و کیفها و حتی چمدان را گشت و بعد با نگاهی مستاصل گفت فکر کردم دیگه به درد نمیخوره امروز صبح انداختمش دور ! اینبار هم مثل همیشه بیماری پاره کردن کاغذها و دور ریختنشان کار دستش داده بود.ولی دیگر کاری نمیشد کرد .

مسوول پرواز گفت به محض رسیدن به مکزیکو سیتی بروید اداره مهاجرت آنها سی دلار میگیرند و دوباره یک کاغذ دیگر صادر میکنند . تقریبا مطمن بودیم که این هم یکی دیگر از بامبولهای مکزیکیهاست برای پول کشیدن از مسافران بدبخت . چون خروج از هر کشوری فقط نیاز به ویزای ورود به کشور بعدی را دارد که ما هم گرین کارد داشتیم. در مکزیکو سیتی من و آقای شلغم که بین پرواز فقط یکساعت وقت داشتیم  و میدانستیم که با این زبان نفهمی مکزیکیها پیدا کردن اداره مهاجرت به این راحتیها نیست از اینور فرودگاه بسیار بزرگ مکزیک به آنور فرودگاه میدویدیم دنبال یک ماموری که بتواند چهار کلمه انگلیسی حرف بزند. در همین موقع پای من پیچ خورد و رویه ی صندل تابستانی که پایم بود از جا کنده شد و کل کفش فقط از یک نقطه بسیار کوچک که هرآن در حال پاره شدن بود به پای من وصل بود . با موهای وز کرده از فرط شنا و کفش پاره درست شبیه گداهای دوره گرد شده بودم که دنبال یک سرپناه آمده اند زیر سقف فرودگاه .

در نهایت اداره مهاجرت که یک میز بود گوشه فرودگاه را پیدا کردیم . زن مکزیکی پشت دخل گفت که این کاغذ احتیاج به مهر دارد و مسوولش ساعت ۷ صبح میاید . نگاهی به بلیطمان کردیم پروازمان ساعت ۶ صبح بود.گفتیم ما چطور تا آنموقع صبر کنیم پروازمان را ازدست میدهیم . گفت بروید پروازتان را عوض کنید . دوباره با پاهای خسته و کفش پاره پرسان پرسان رفتیم دفتر پروازمان که  یک هواپیمایی مکزیکی به اسم Aeromexico  بود را پیدا کردیم .  زن مسوول دفتر فس و فس کنان جدول پرواز را چک کرد و بعد از پانزده دقیقه گفت که تنهای جای خالی درپرواز بعدی قسمت بیزینس است که باید برایش نفری ۸۰۰ دلار پرداخت کنید . ای بابا خانم جان کل خرج سفر ما نفری ۸۰۰ دلار نشد جان بچه های قدو نیم قدت  یک صندلی ارزان پیدا کن ! دوباره فس فس کنان کامپیوتر را بالاپایین کرد و گفت فقط یک جای خالی در پرواز بعدی نه بعدی است که آنهم میشود ۶۰۰ دلار ! برای بلیطی که فوقش ۳۵۰ دلار شده بود آنهم رفت و برگشت باید ۶۰۰ دلار برای نصف مسیر آنهم یک طرفه میدادیم واقعا غیر منصفانه بود . خودش پیشنهاد داد که برویم از یک پرواز دیگر کلا یک بلیط از اول بخریم چون از هواپیماییِ آنها آبی گرم نمیشود .

آقای شلغم رفت تا در کافه ای هتلی جایی اینترنت پیدا کند و بلیط بخرد  و قرار شد که من هم با بلیط خودم تنهایی بروم لس انجلس تا ببینیم سرنوشت آقای شلغم چه میشود . از دار وندار دنیا هم فقط یک اسکناس صد دلاری و یک پنجاه پزویی پول نقد داشتیم چون فکر میکردیم سفر تمام شده و لزومی ندارد که از جایی پول نقد بگیریم . من صد دلاری را گرفتم که بروم کفش بخرم و آقای شلغم بیچاره ماند و پنجاه پزو که معادل شش دلار است .با کلی استرس از هم خداحافظی کردیم و من با کفش پاره لک و لک کنان جوری که بقیه کفشم هم پاره نشود آرام به سمت گیت رفتم تا از پروازم جا نمانم .

آنموقع صبح تمام مغازه های فرودگاه بسته بود . با خوشحالی رفتم داخل تنها کفش فروشی که تازه داشت کرکره هایش را بالا میکشید . یک کفش تابستانی واقعا زشت که شامل چهار بند و یک کفیِ تخت بدون هیچ پاشنه ای بود را برداشتم و گفتم هرچه باشد میخرمش . پشتش را که نگاه کردم مخم سوت کشید : ۳۸۰ دلار !! کفش را آرام گذاشتم سرجایش و به سمت دستشویی رفتم تا ببینم چه خاکی به سرم بریزم .ناگهان به ذهنم رسید که کش سرم را بندازم دور انگشتهای  پا و کف کفش به این ترتیب رویه ی کفش به کفه ی آن متصل میماند و من میتوانستم با خیال راحت راه بروم . با کفشی  که خودم وصله پینه اش کرده بودم سوار هواپیما شدم وبه خودم دلداری میدادم که با اینکه همه اتفاقات بد دنیا یکباره افتاد ولی الان عوضش دو صندلی دارم ومیتوانم روی صندلی خودم و آقای شلغم حسابی استراحت کنم !

همینکه سوار هواپیما شدم دیدم که ردیفها سه نفره است و صندلی من وسط دو صندلی دیگر واقع شده و یک آقا کنار پنجره نشسته و یک خانم چاق هم کنار راهرو . با تعجب گفتم یکی از این صندلیها مال شوهر منست . زن و مردکه هر دو مکزیکی بودند نگاهی به هم کردند و کارت پروازشان را نشان دادند هر دو کارت پروازشان درست بود !!‌من همینطور که داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم و توضیح میدادم که شوهرم این صندلی را خریده و کارت پروازش هم در کنکون صادر شده  و این صندلی کنار پنجره مال اوست ولی  این مکزیکیهای از خدا بیخبر نمیگذارند برگردد به کشورش ٬مهماندار خودش را قاطی کرد که کارت پروازت را ببینم تو که شماره صندلیت همینست چرا نمیشینی سر جایت ؟! هر چه توضیح دادم که حق ندارند یک صندلی را دوبار بفروشند همه مثل بز نگاهم میکردند انگار که کلا هیچکس انگلیسی بلد نبود . خلاصه که مجبور شدم کوتاه بیایم و با بدبختی خودم را بچپانم  بین دو مکزیکی .  خانم چاق سمت راستی تا خود لس انجلس برایم با انگلیسی دست و پا شکسته حرف زد وکل زندگیش را تعریف کرد که دکترای تاریخ دارد و دو پسر و سه نوه و از اینکه بچه هایش زندگی در امریکا را ترجیح داده اند و به کشورشان برنمیگردند حسابی ناراحت است وغر میزد که  نسل جدید وطنپرستی و رگ و ریشه حالیشان نمیشود و از این حرفها … اقای مکزیکی دست چپی هم راه به راه باد معده خالی میکرد و هوای گرفته ی هواپیما را مسمومتر میکرد . طوری که من کله ام را کرده بودم زیر پتو و ژاکتم به خودم وزمین و زمان و سیستم دزد مکزیک و زبان نفهمی مهماندارها فحش میدادم .

و اما بشنوید از آقای شلغم بیچاره  که  با کلی بدبختی اینترنت پیدا کرده بود وهیچکس از او کردیت کارد قبول نمیکرد و پنجاه پزوبیشتر ته جیبش  نبود و مجبور بود برای اتوبوس و دستگاه کپی فرودگاه و هر چیز دیگر که در بقیه فرودگاهها مجانی انجام میشود پول بدهد . بلاخره  یک بلیط یک طرفه از مکزیک به لس انجلس با هواپیمایی یونایتد پیدا کرد به قیمت ۲۰۰ دلار که البته مجبور شد بیست و چهار ساعت را در فرودگاه با بی پولی  سر کند ومثل کارهای اداری ایران اینقدر برای یک مهر از اینور به آنور دوانده بودنش که پایش تاول زده بود . میگفت در فرودگاه مکزیک حدود بیست آمریکایی را دیده که همه سرگذشت مشابه آقای شلغم را داشته اند و هیچکدام نمیدانستند که آن تکه کاغذ مهم بوده . خانم چاق مکزیکی که همسفر من بود میگفت که این مکزیکیها بیخودی این مسخره بازی ویزای مکزیک را راه انداخته اند و از قصد به مسافرها نمیگویند که آن تکه کاغذ را باید نگه داریم تا ایجاد درامد کنند .

بلاخره آقای شلغم بعد از ساعتهای طولانی و طاقت فرسا  با اعصابی متشنج و بدنی داغون از سفر سالگرد ازدواجمان به خانه برگشت ودر حالیکه به خون هر چه مکزیکی و اسپانیایی زبان است تشنه بود ٬ بالشت و پتو را با تمام وجود در آغوش کشید و بیهوش شد .


سفر به کنکون (قسمت اول )

13 نوامبر 2013

(در این پست  اطلاعات توریستی شهر کنکون (یکی از شهرهای توریستی کشور مکزیک) موجود است و خواندنش به افرادی که دچار ضیق وقت هستند اصلا  توصیه نمیشود .)

نوزده آبان سالگرد ازدواجمان بود . از اول ازدواج با آقای شلغم قرار گذاشتم که سالگردهای ازدواجمان به جای اینکه مثل بقیه زوجها برای هم کادو بخریم یا برویم یک رستوران شیک هر سال در هر موقعیتی بودیم برویم سفر . در این هفت سالی که با هم زندگی میکنیم تا الان همیشه به این رسم پایبند بودیم و هر سال بسته به شرایط زندگیمان جایی رفته ایم . سال اول رفتیم دبی . سال دوم بوشهر شهری که بدون داشتن نسبت خونی و رگ و ریشه زادگاه منست و از هفت سالگی ندیده بودمش . سال سوم مصادف شد با سفر کاری من  به آلمان و پشت بندش مهاجرت به آمریکا . سال چهارم و پنجم به ایران سفر کردیم و سال ششم سفری به  بیگ بر داشتیم دریاچه زیبایی  بالای کوه در فاصله دو ساعت و نیم از لس انجلس . و امسال هم به مکزیک شهر کنکون سفر کردیم .

قبل از اینکه سفرمان شروع شود در گوگل سرچ کرده بودم ببینم کجاهای کنکون در اولویت هستند یکی از اهالی مکزیکی کنکون در یک سایتی توضیح داده بود که توریستها این سه جا را از دست ندهند : chechen itza, xcaret, isla mujeres . برای سفر چهار روزه ای که داشتیم همین سه جا کافی بود تا تمام وقتمان را بگیرد . بعد از یک پرواز هفت ساعته که یک توقف دوساعته هم در شهر مکزیکو سیتی داشت وارد شهر کنکون شدیم . مکزیکو سیتی از فراز آسمان خیلی شبیه شهرهای ایران به نظر میاید معماری شلوغ و بهم چسبیده و ساختمانهای نامتناسب و بی قواره تنها فرقش رنگهای شاد و جیغی بود که در ساختمانها به کار برده شده بود و ارتفاع کوتاه خانه ها  و دریاچه های بسیار بزرگ  در جای جای شهر .

و اما شهر کنکون خیلی شبیه فلوریدا به نظر میرسید البته زیباتر. طبیعت فوق العاده سبز استوایی و هتلهای گرانقیمت و زیبا و تفریحاتی که با ذایقه امریکایی سازگار است. دریای کاراییب از زیباترین آبهای دنیاست . قبلا که عکسهایش را دیده بودم فکر کرده بودم به ضرب و زور فتوشاپ درختها اینقدر سبز شده اند و دریا اینقدر نیلی . ولی وقتی با چشمهای خودم دیدم باورم شد که میشود دریا اینقدر آبی باشد و طبیعت اینقدر سبز !

ساحل کنکون

از آنجایی که یکی از مرضهای من ریسرچ است و تمام زندگیم پای تحقیقات اینترنتی میگذرد . همیشه بهترین و ارزانترین هتلها و پروازها را پیدا میکنم  البته یکی از بدیهایی که دارد اینست که در تمام سفرهایی که با دوستانم دارم وظیفه  هماهنگ کردن این امور بر دوش من میافتد ٬ حتی مجبورم برای سفرهای شخصی خاله و شوهر خاله ام هم بلیط پیدا کنم اطرافیانم به صورت  یکجور آژانس مسافرتی خانوادگی و رفاقتی  رویم حساب باز میکنند و من هم که از وجدان کاری عجیبی رنج میبرم با تمام قوا مایه میگذارم. در سفر کنکون یک بلیط پرواز ۷ ساعته  به کنکون همراه ۴ روز هتل پنج ستاره و اجاره چهار روز ماشین کم مصرف ٬ نفری ششصد و پنجاه دلار شد که خود اهالی کنکون باورشان نمیشد.

وقتی وارد هتل شدیم . دهانم باز مانده بود از اینهمه زیبایی هتل . معمولا وقتی هتلی را رزرو میکنیم عکسهایش بسیار زیباتر از واقعیت موجودست ولی در مورد این هتل همه چیز برعکس بود خود هتل از عکسهایش بسیار زیباتر و بهتر بود . هتل دقیقا کنار دریا بود و ساحل شخصی داشت و در طرف دیگرش  دریاچه بسیار زیبای  وجود داشت . یعنی هتل از دو طرف به آب راه داشت .هر روز صبح که از خواب بیدار میشدیم از پنجره اتاق این منظره را میدیدیم :

دریاچه کنکون

روز اول که وارد کنکون شدیم . شخصی که باید ماشین اجاره ای را تحویلمان میداد  یک مکزیکی بود به نام خوآن ٬بدون اینکه از او بخواهیم مثل یک ایرانی کاملا دلسوز تمام نکات و ظرایف لازمه برای یک توریست را برایمان شرح داد . مثلا اینکه کجاها دیدنیست. در مواجهه با پلیس چه کار کنیم . در مکانهای دیدنی چه کارهایی کنیم  که پول کمتری از ما بچاپند و خیلی نکات و ظرایف دیگر که حدود دو ساعت توضیحش طول کشید . در آخر گفت که میتوانیم بلیط پارک xcaret که حدود نفری ۹۰ دلار است را نفری سی دلار بخریم و یک بلیط مجانی رفت و آمد به جزیره isla mujeres بگیریم  اگر که با دعوتنامه او برویم به یکی از هتلهای نوساز مکزیکی تا آنها هتلشان را به ما نشان بدهند شاید ما برای سفرهای بعدی به جای هتل امریکایی هتل آنها را رزرو کنیم . ما دیدیم هم فالست و هم تماشا ٬ آقای شلغم از دیدن معماری هتل لذت میبرد و من هم از صرفه جویی کردن مقدار قابل توجهی پول ٬بنابراین بلیطها را همانجا به قیمت سی دلار خریدیم تا آنها صبح روز دوم سفرمان در هتل مذکور تحویلمان دهند.

شب با پاهای خسته و شکم گشنه سوار ماشین اجاره ای که دنده اش اتوماتیک هم نبود وارد شهر شدیم. از جاهای دیدنی شهر مالهای بزرگ آنست از بین این مالها به پیشنهاد خوآن رفتیم به kukulcan plaza این قسمت از شهر پر از کلاب و رستورانهایی بود که زنان نیمه عریان در ارتفاع سکوهای اطراف بار میرقصیدند . خیلی شبیه فضای لاس وگاس بودو همه چیز بوی سکس میداد حالا فهمیدم که چرا در تحقیقاتم در هر فرومی که میرفتم یکی از توصیه های اصلی مردم این بود:Bring lots of condoms  .

با اینکه با توجه به فقر مردم مکزیک و کم ارزش بودن پولشان نسبت به دلار فکر میکردم قیمتها باید ارزانتر از امریکا باشد ولی در نهایت حیرت غذای رستورانها به گرانی امریکا بود و یکی از کلابها که صف بسیار طولانی داشت ورودیش از ۷۰ دلار شروع میشد .برای پارک کردن ماشین هم یک عده مکزیکی مثل ایران کنارِ خیابان را به آدم میفروختند و هر چقدر تیغشان میبرید قیمت تعیین میکردند ولی از انجایی که ما ایرانی هستیم و خودمان گنجشک رنگ میکنیم جای قناری میفروشیم کمی در خیابان چرخ زدیم و دیدیم که خود مکزیکیها کجا پارک کرده اند و ما هم آنجا مجانی پارک کردیم .

راه به راه مکزیکیها آدم را خفت میکردند که بیا بلیط فلان کلاب را با تخفیف بخر . همه شان اول اسپانیایی با ما حرف میزدند و وقتی میگفتیم نمیفهمیم انگلیسی دسته پا شکسته با لهجه غلیظ اسپانیایی شروع میشد . کمی که چرخ زدیم از آنجایی که من به ادویه جات حساسیت شدید دارم و خوردن یک لقمه بوریتو که غذای ارایه شده در هواپیما  بود باعث شد که تمام مدت با آبریزش چشم و بینی دست و پنجه نرم کنم ترجیح دادیم که در قلب مکزیک به رستوران آمریکایی هارد راک بروم . موزیک زنده و آهنگهای پر انرژی اسپانیایی و آمریکایی که توسط یک گروه خیلی حرفه ای در رستوران اجرا میشد با وجود زبان نفهمیمان بسیار جذاب بود . بهترین قسمتش اجرای زنده ی یکی از گارسونها بود که به بالای سن دعوت شد و یک آهنگ خیلی جالب مکزیکی که ریتم تند و یک نفسی داشت با یک شعر بسیار طولانی را اجرا کرد . اینقدر از آن اهنگ که نمیدانم چه بود خوشم آمده بود که تا دو روز در سرم میپیچید .

صبح روز بعد طبق برنامه راهی chichen itza شدیم . در راه رسیدن به چچنیتزا به توصیه راهنمای توریستی که در هتلمان بود به جای اتوبان گرانی که هیچ مکزیکی از آن عبور نمیکند و عوارضیش  از هر ماشینی ۲۵ دلاربرای ورود و ۲۵ دلار برای خروج میگیرد ترجیح دادیم که از بین شهر برویم تا کمی با فرهنگ مردم مکزیک آشنا شویم . شهرهای  بین راه شبیه روستاهای شمال ایران بودند مردم فقیرو خانه های خرابه ی روستایی در ساده ترین حالت ممکن که شبیه نقاشی بچگیهایمان بود یک مستطیل با یک درب در وسط و دو پنجره قرینه در دو طرف در .  بند رختهای پر از لباس که نشان از پرجمعیت بودن خانه ها داشت در دل جنگلهای زیبا و سرسبز استوایی و آدمهای بیکاری که  چندین صندلی پلاستیکی چیده بودند دم در خانه هایشان و رویشان نشسته بودند و با هم حرف میزدند و سوپر مارکتهای کوچک و خرابه ای که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آنها پیدا میشد . ولی فرقش با روستاهای ایران این بود که زنان مجبور نبودند در گرمای شرجی  و طاقت فرسای منطقه چادر چاقچول داشته باشند و اکثرا هم با وجود فقر به خاطر نژادشان چاق و توپول موپول به نظر میرسیدند .

چچنیتزا یکی از جاهای دیدنی دنیاست .زیگوراتها و ساختمانهای مایاها که یکی از اقوام سرخ پوستی هستند و تقریبا همزمان با هخامنشیان بسیار زیباتر و حیرت انگیزتر و سالمتر از تخت جمشید خودمان مهارت سرخ پوستها را در استفاده از سنگ برای ساختمان سازیهای عظیم نشان میداد. قبل ازسفر به مکزیک همیشه طبق فیلمهای هالیوودی خیال میکردم که این سرخ پوستهای ننه مرده همه شان در امریکای شمالی بودند و دار و ندارشان از فرهنگ و تمدن یکسری چادر سرخ پوستی بوده و همه شان وحشی و آدمخوار بوده اند . در مکزیک با وجهه دیگری از سرخ پوستها آشنا شدم انسانهای بسیار متمدن و کاردرست که در حد هخامنشیان و حتی بهتر از آنها از خودشان آثار هنری به جا گذاشته اند . خیلی از آدمهای مکزیک و امریکای جنوبی چهره های سرخ پوستی دارند و با اینکه طبق چیزی که در ایالات متحده امریکا دیده بودم خیال میکردم نژاد سرخ پوستها رو به انقراض است ولی یک نگاه به صورت برخی مکزیکیها و مجسمه ها و صورتکهای به جا مانده از مایاها نشان میداد که نسبت ژنتیکی و خونی دارند و بسیار شبیه اجدادشان هستند .

Chichen Itza زیگورات سرخ پوستی

برخلاف همه جاهای تاریخی و موزه های دنیا که در همان ورودیش کلی نقشه و اطلاعات و راهنما وجود دارد سیستم دزد پرور مکزیکی حاکم در چچنیتزا برای در اختیار قرار دادن نقشه و هر گونه اطلاعاتی از توریستها پول میگرفت . به غیر از ورودی که باید دم در پرداخت میکردی تعدادی آدم مکزیکی به عنوان راهنمای تور دم در ایستاده بودند و مردم را خفت میکردند هر راهنمای تور نفری پنجاه دلار میگرفت که گروهی را با خودش ببرد داخل و توضیحات لازم را بدهد .خوآن به ما گفته بود که اصلا وارد بازی آنها نشویم و فقط ورودی را پرداخت کنیم چون آنها فقط میخواهند آدم را بچاپند و همینطور که داریم امارتها را میبینم با گروهی همراه شویم و به اطلاعات گوش دهیم . من و آقای شلغم هم بیخبر از همه جا ورودی را دادیم وصد دلارمان را گذاشتیم در جیبمان و  با گروهی متشکل از بیست نفر همراه شدیم .به اولین زیگورات که رسیدیم راهنمای گروه که خودش گرگ باران دیده بود نگاهی به ما کرد و گفت که شما مال این گروه نیستید . من و آقای شلغم هم  دست از پا درازتر کمی به خوآن به خاطر این توصیه احمقانه اش بدو بیراه گفتیم و گروه را ترک کردیم و مجبور شدیم که منطقه را بدون هیچگونه اطلاعات و راهنمای توری بگردیم .هر چند که شنیدن اطلاعاتی که با سرچ گوگل هم میتوان به دست آورد صد دلار نمیارزد ولی کل لذت دیدن مکانهای تاریخی به همراه شدن با راهنمای تور و شنیدن اطلاعات آنهاست .

زیگوراتها بسیار عظیم و دیدنی بودند و منطقه مثل تخت جمشید پر از ساختمانهای مخصوص جشنها و بازیها و ساختمانهای مسکونی و محل عبادت سرخ پوستها بود که همه اش پر از جزییات و کنده کاری و ستون و سرستون بود .شاید یکی از علتهای  اینکه ما اینقدر به تمدن هخامنشی خودمان مینازیم  اینست که خبر نداریم که جاهای دیگر دنیا هم در زمان مشابه همینقدر هنر و تمدن وجود داشته .

در راه برگشت از چچنیتزا یکی دیگر از عجایب دنیا در مسیرمان بود . گودالهای زیرزمینی پر از آبی که به آنها cenote میگویند . در این گودالهای غار مانند زیر زمینی پر آب میتوانی شنا کنی و همینطور که خفاشها هر ازگاهی بالای سرت پرواز میکنند و ماهیهای کوچک زیر پایت شنا میکنند از تلولو نور خورشید از سوراخ غار لذت ببری . این یکی از تجربه های بی نظیر زندگیم بود . در اطراف چچنیتزا چندین گودال وجود دارد ولی ما چون نمیدانستیم که این گودالها ساعت پنج عصر میبندند وچون بیشتر روز را در چچنیتزا گذرانده بودیم فقط یکساعت وقت داشتیم و توانسیتم در عرض یکساعت به دو گودال که به فاصله ده دقیقه از هم بودند برویم و شنا کنیم .

گودال آبی در کنکون cenote dzipnup

همین که ساعت پنج شد و گودال تعطیل ٬  بارانهای شدید استوایی که هواشناسی خبرش را داده بود شروع شد  ما به شهر نزدیک این گودالها رفتیم که یکی از شهرهای توریستیست و خیابانها و معماری جالبی دارد. در آنجا  به یک رستوران مکزیکی رفتیم و غذای مکزیکی خوردیم . گارسون مهربان کم مانده بود ما را مشت و مال هم بدهد . برخلاف قیمتها ی گران کنکون در این رستوران دو تا غذای کامل همراه با دو گیلاس بزرگ مارگاریتا و یک نوشابه فقط ۲۵ دلار شد و من کمی از نگرانیم برای مکزیکیهای فقیر و بیچاره کاسته شد .

در راه برگشت به علت خستگی و جهت حفظ امنیت ترجیح دادیم از اتوبان گرانقیمت بیاییم . در کمال تعجب کل دو ساعتی که در این اتوبان گاز میدادیم فقط یک ماشین دیگر غیر از ما رویت شد ! شهردار مکزیک یا هر نهاد دست اندر کار دیگر احتمالا ذره ای مغز اقتصادی ندارد که اینقدر این اتوبان را گران کرده که هیچکس حاضر نیست از آن تردد کند .

باران شدید استوایی که بی شباهت به شلنگ آب نبود صبح روز بعد همچنان ادامه داشت . ما طبق قراری که با خوآن داشتیم راهی هتل نوساز مکزیکی شدیم . هتل بسیار زیبا و مدرنی که  بر خلاف هتل ما پر از مسافر بود . خوآن ما را به لابی هتل برد دو سه نفری هی رفتند و آمدند و به ما خوشامد گفتند و هی توضیح دادند که میخواهند چه بلایی سرما بیاورند . خوآن گفته بود که تور هتلگردی ۹۰ دقیقه طول خواهد کشید و چون بیرون به شدت بارانی بود ما زیاد نگران از دست رفتن زمان نبودیم . یکی از آدمهای هتل با لباس رسمی آمد که خیلی شبیه مستر بین بود خودش را معرفی کرد که قرار است او راهنمای ما باشد . ما را به رستوران بسیار شیک هتل برد تا از صبحانه مجانی هتلشان لذت ببریم . رستوران هتل برخلاف تمام رستورانهای هتلهایی که در زندگیم دیده ام پر از آدم بود . در میزهای اطراف ما هم آدمهای دیگری که جهت پرزنت دعوت شده بودند حضور داشتند . مستر بین در حین خوردن صبحانه تمام جیک و پوک زندگی ما را دراورد و زندگی خودش را تعریف کرد که پدرش یکی از بازیگران معروف مکزیکیست . خودش سه فرزند دارد و قبلا مهماندار هواپیما بوده و سفرهای زیادی به امریکا داشته و در سن پنجاه و هفت سالگی یک پسر چهارساله و یک پسر بیست و چند ساله دارد و مدام عکس بچه هایش را نشانمان میداد . بعد از اینکه صبحانه تمام شد و نمک گیرمان کردند .مستر بین ما را به تمام سوراخ سنبه های  هتل برد و توضیح داد که اگر عضو گروهشان شویم یکسری هتلهای مدرن و شیک دنیا مشابه همین هتل با قیمت بسیار ارزان همراه غذای نامحدود تمام رستورانهای هتل  و تسهیلات ویژه مثل استخری که در ارتفاع هتل بود و فقط اعضا حق استفاده از آنرا داشتند در اختیارمان قرار میگیرد. و این امکانات شامل پنجاه و پنج هتل گرانقیمت دیگر در دنیا هم میشد که عکسهایش هوش از سر آدم میبرد . مستر بین هی حرف زد و حرف زد تا آخر رسیدیم سر میز مذاکره همه چیز رویایی به نظر میاد . یکجور بازاریابی شبکه ای مثل گولد کوییست بودکه اگر عضو دیگری را اضافه کنی فلان تخفیفات شامل حالت میشود .

در سالن مذاکره پر بود از زوجها و پرزنت کنندگان . برخلاف چیزی که اول گفته بودند ۹۰ دقیقه حدود سه ساعت طول کشید و مستر بین همچنان داشت ما را با لهجه شیرین مکزیکی خام میکرد که پکیج هفتاد ساله هتلهایشان را بخریم و شش هزار دلار جرینگی برای عضویت تقدیمشان کنیم . آقای شلغم مسخ پیشنهادات رویایی مستر بین شده بود و من در چشمانش دایره های رنگی چرخان را میدیدم که هی  قیلی ویلی میرفت . به مستر بین گفتم این ایده که من از الان برای سفرهای هفتاد سال اینده ام برنامه ریزی کنم واقعا مسخره است از کجا معلوم که من همین فردا نمیرم! مستر بین چشمهایش که تا الان میدرخشید حالت عجیب و خسته ای به خودش گرفت و شروع کرد  آسمان و ریسمان به هم بافتن و حاضر شد پکیج ما را به سی سال تقلیل دهد . از او اصرار و از من انکار٬ میزهای بغلی خالی و پر میشدند و ما همچنان گرفتار مستر بین و پیشنهادهای رویاییش بودیم . آخر مستر که جواب نه ی من در مشتش بود رفت و رییس بزرگش را آورد .رییس با نگاه بهت زده ای به من گفت یعنی جواب شما واقعا نه است؟ انگار اولین بار بود که با جواب نه برخورد میکرد . گفتم من نمیتوانم برای سی سال آینده ام برنامه ریزی کنم . ریییس نگاهی به من کرد و پیشنهاد را به هفت سال تقلیل داد آقای شلغم همینطور که خام و خامتر میشد نگاهی به من کرد و من که دیگر میخواستم میز را گاز بزنم و از هتل فرار کنم گفتم جواب من همچنان نه است . مستر بین نگاه غمگین و خسته ای کرد و آنها بلاخره راضی شدند که دست از سر ما بردارند و بلیطهای  ما را بدهند برویم دنبال کارمان .

آقای شلغم که موقع خروج از هتل رویایی تازه از حالت مسخ خارج شده بود از من به خاطر اینکه یک دنده بودم وسر حرف خودم ماندم تشکر کرد و گفت اگر تو نبودی حتما پکیج آنها را میخریدم . نه آقای شلغم که تمام  آدمهایی که در هتل آنها که یکی از پنجاه  و پنج هتل بود وول میخوردند و پکیج را خریده بودند  نشان میداد که آنها چقدر در گول زدن مردم از هر قشر و تحصیلات و هوشی ماهر هستند  . حالا فهمیدم که چرا هتل و رستوران مذکور مثل شهربازی پینوکیو پر از مسافر بود ! بعدها که راهنمای توریستِ هتل خودمان هم سعی کرد مثل خوآن پای مارا به یکی دیگر از پرزنتهای یک هتل مکزیکی دیگر باز کند تازه متوجه شدم که این قضیه نت ورک در کنکون خیلی فراگیرتر از این حرفهاست و ممر درامد خیلیهاست . خوآن  که آدم قابل اعتماد تر و روراست تری بود از بقیه مکزیکیها ٬میگفت که به ازای هر فردی که به این هتلها میبرد پنجاه دلار عایدش میشود و تقریبا زندگیش از این طریق میگذرد. حتما کسی مثل مستر بین که سه ساعت وقت برای پرزنت میگذارد به ازای هر قرارداد کلی پول به جیب میزند .

بعد از آزادی از دست مستر بین در هوای تازه و آفتابی  بعد از بارندگی صبح  راهی جزیره isla mujeres شدیم . خوآن گفته بود که به جای رفتن به تورهای رسمی از تور آدمهای محلی استفاده کنیم که بسیار ارزانتر است   میگفت که بهترین جا برای شنا در دریای کاراییب همین جزیره است چون صخره های اطراف موج دریا را گرفته و دریا مثل استخر آرام است .من و آقای شلغم که فقط جهت لذت شنا در دریایی ارام و زیبا وارد جزیره شده بودیم و اصلا قصد  گرفتن تور نداشتیم  همین که از قایق بزرگ مسافربری (فِری )پیاده شدیم توسط یکی از مکزیکیها خفت شدیم .

ferri to Isla Mujeres

میخواستم شرح سفر را در یک پست تمام کنم ولی دلم نیامد جزییات را نگویم من که از تایپ خسته شدم چشمهای شما را نمیدانم . بقیه ماجرا که پر از اتفاقات خوب و بد است را در قسمت بعدی بخوانید .


تاریخ نگاری اجنه بندمزگان به روایت تصاویر خیالی

1 نوامبر 2013

هالووین هر فلسفه ای دارد یا ندارد  هر نقدی که بر آن هست یا نیست . اگر ناشی از غرب زدگیست و معادل پارسیش  میشود روز لولوگیران شاسب  یا روز اجنه بند مزگان برای من  فقط یک معنا دارد شبی که میتوانم تمام عقده های تاتریم را خالی کنم و دوباره بروم روی صحنه و انرژیم را تخلیه کنم .

سال اول مهاجرت ٬بدو ورودمان به آمریکا خورد به مراسم هالووین. بدون کوچکترین آمادگی و تجهیزاتی  با بهت و حیرت در خیابانهای لاس وگاس مشغول سیر و سیاحت آدمها شدم در لباسهای عجیب و غریبشان . تصورم پیش از حضور در امریکا این بود که هالووین شبی ترسناکست که همه تلاش برای ترسناک شدن خواهند کرد ولی در کمال حیرت دیدم که هالووین بیشتر شبیه یک مجلس بالماسکه عمومیست که زنان تلاششان بر هر چه بیشتر سکسی شدن است و مردان هم اگر سعی نکنند مثل بت من و رابین هود و زورو خوشتیپ و قوی به نظر بیایند فوق فوقش اوج خلاقیتشان  لباسهاییست با تاکید بر مسایل سکسی مثل نصب ممه هایی که اینقدر بزرگ است که لولو هم  در شب هالووین نتواند آنها را ببرد یا پوشیدن آلتی که لای نان ساندویچیست واز این دست کاستومها .  انگشت شماربودند آدمهایی که با تفکر سنتی من از هالووین و ترس تناسب داشتند و سعی کرده بودند واقعا ترسناک شوند . خلاصه که سال اول  به سیر و سیاحت گذشت در آشنایی با مقوله ای به نام هالووین .

سال دوم  که هنوز بین دوستانم بمب نخورده بود که هر کدام پرت شوند به ایالت و شهری دیگر و تعداد قابل توجهی دیوانه شبیه خودم را با زور و زحمت در این غربت و بی کسی پیدا کرده بودم و وقتی به هم میرسیدیم میتوانستیم هر گونه مراسم رسمی را منفجر کنیم چه رسد به جایی مثل هالووین که میشود دیوانه بود و مورد تشویق حضار هم قرار گرفت تصمیم گرفتیم که ما هم خودمان را برای هالووین آماده کنیم. اولین مغازه کاستوم فروشی که رفتیم با قیمتهای وحشتناک لباسهای هالووین مواجه شدیم لباسهایی که در ارزانترین حالت نزدیک ۵۰ دلار بودند در حالیکه با بدترین متریال دوخته شده اند و یکبار مصرفند و برخلاف عرف معمول در امریکا که میتوانی هر چیزی را تا چند ماه بعد از خریده شدن پس بدهی ٬در هالووین جنسی که فروخته شود به هیچ وجه من الوجوه پس گرفته نمیشود حتی اگر پاره و تنگ باشد . لباسها همگی گران بودند و ما همگی تازه مهاجرهایی که آه در بساط نداشتیم . این شد که به پیشنهاد من همه دوستان لباس راه راه زندانی خریدیم که از همه ارزانتر بود و نفری ۲۰ دلار میشد.

در لس انجلس یکی از بزرگترین کارناوالهای هالووین که مردم آنرا بسیار جدی میگیرند و لباسهایی که به تن میکنند در حد لباسهای خاندان سلطنتی بریتانیا گرانقیمت و پر زرق و برق به نظر میاید در خیابان وست هالیوود برگزار میشود . ما که هفت هشت نفری میشدیم که لباسهای ارزانقیمت زندانی به تنمان بودبا گریم زخم و مشت خوردگی که من روی صورت بچه ها کرده بودم تا کمی خشن شوند  از دیدن لباسهای غول آسای مردم و تجهیزات الکترونیکی برخی لباسها متحیر مانده بودیم . به دوستانم گفتم بیاید لب جدول خیابان بنشینیم . درست مثل اینکه یک عده زندانی  از زندان دالتونها فرار کرده باشند ردیفی نشستیم لب جدول ٬ یکهو در نهایت حیرت ما بین آنهمه لباس پر زرق و برق و عجیب  مردم  به سمت ما سرازیر شد تا با ما عکس بگیرند . آنجا بود که فهمیدم وقتی حرکتی گروهی میشود مهم نیست که چقدر برایش هزینه کرده باشی همین که گروهیست جذابش میکند ٬تکرار شدن یک لباس ثابت که به صورت فردی اصلا جذابیت ندارد وقتی گروهی پوشیده میشود به راحتی میتواند نظرها را جلب کند .

سال سوم هالووین دوستان دیوانه ام که حاضر باشند در خل و چل بازیهای من شرکت کنند به سه نفر تقلیل یافته بودند از قبل بهشان گفته بودم که ایده ای برای هالووین دارم و برای همه شان لباس درست خواهم کرد .با یکی از دوستانم رفتم فروشگاه هوم دیپو که یک فروشگاه ابزار فروشیست و چهار تکه چوب نازک پنجاه در هفتاد سفارش دادم و وسط همه چوبها را به اندازه یک کله دایره بریدم . بعد روی هر کدام  از چوبها را رومیزی پلاستیکی قرمز رنگ انداختم و چند ظرف الومینومی یکبار مصرف را از وسط نصف کردم و گذاشتم دور سوراخ چوبها. وقتی سرت را از دایره چوب رد میکردی و چوب را میگذاشتی روی شانه ات با وجود رومیزی که تا زانو میرسید و ظرفهای دور گردن وقتی روی زانو مینشستیم انگار سر بریده شده مان روی میز در ظرف قرار داشت . وقتی چهار نفری کنار هم زانو میزدیم میشد یک میز نهارخوری بزرگ با چهار سر بریده که روی میز آماده سرو است .  روی میزها لیوان چسباندم و انگشت بریده و خون و تزیینات دیگر و صورت بچه ها را مثل شکنجه شده ها با رنگ خون گریم کردم . هر میز حدود ده دلار خرج برداشت که دوستانم برای اینکه کاستوم به این چشمگیری اینقدر ارزان تمام شده همگی راضی و خوشحال بودند . چهارنفری با میزهایی که روی شانه هایمان نصب شده بود و وزن زیادی هم نداشت  رفتیم به سمت وست هالیوود . آنشب فهمیدم که این سلبریتهای ننه مرده چه میکشند . هرازگاهی که در خیابان شلوغ و پرجمعیت ردیفی روی زانوهایمان مینشستیم و به ارتفاع میز میشدیم جمعیت به سویمان هجوم میاورد برای عکس گرفتن . آنشب اینقدر فلاش خورد بر سر وصورتمان که یکی از دوستان سربریده ام  تا دو روز چشم درد داشت . امریکاییهای زیادی گفتند که ما بهترین کاستوم آنشب هستیم. از اینکه توانسته بودم نظر آنهمه آمریکایی را در خیابان هالیوود جلب کنم ٬بدون اینکه پای پول و جایزه و یا حتی افتخار درکار باشد همین که اینقدر استفبال شد  انگار جایزه اول کارگردانی فجر راگرفته باشم . یعنی یک همچین آدم سرخوشی هستم من .

امسال گروه هالووینیم در اثر مهاجرت دوستانم به شهرها و ایالتهای دیگر به دونفر تقلیل یافت : من و آقای شلغم ! امسال زیاد هم دل و دماغ مایه گذاشتن برای هالووین را نداشتم. موفقیت آن سال که سرهای بریده مان را گذاشتیم روی میز برای تمام عمرم هالووین زدگیم را ارضا کرده است.فکر کردم اینبار مثل یک آدم معمولی با لباسهای خودم میروم وست هالیوود ومثل خیلی از مردم نقش تماشاگر را بازی میکنم .  یکهو یکی از دوستانم زنگ زد وگفت فردا شب بیایید برویم فلان هالووین پارتی  . این به این معنا بود که باید برای خودم و آقای شلغم کاستومی مهیا میکردم .فکر کردم از خانه نشینی که بهتر است فوقش یک چیزی سنبل میکنم و میروم .همان موقع تصمیمی هول هولکی گرفتم  و از خانه زدم بیرون . من از آن دسته آدمها هستم که حاضر نیستم برای هالووین بیشتر از بیست دلار خرج کنم و چون میدانم که کاستومها چقدر بیخودی گران هستند به جای کاستوم فروشی مستقیم رفتم فروشگاه راس که یک فروشگاه لباس ارزان فروشی است . یک لباس سفید توردوزی شده بلند خریدم به قیمت ۱۶ دلار و ۹۹ سنت . تور لباس عروسیم که به دلایل نامعلومی با خودم از ایران خرکش کرده ام و آورده ام را وصل کردم به موهایم . موهایم را با ته مانده رنگهای پارسال سفید کردم و بهم ریخته ریختم دورم و صورتم را مثل میت سفید کردم و پای چشمهایم را با رنگ کبود گود انداختم و لبهایم را کبود کردم و شدم خود عروس مردگان . آقای شلغم که از سرکار برگشت از ترس حاضر نبود مرا نگاه کند .  لباسهای کارش را که دراورد به سفارش من سریع یکی از کت و شلوارها و کراواتهایی که از ایران اورده و هرگز قسمت نشده در آمریکا بپوشد را تن کرد . صورتش را مثل خودم گریم مرده و کبود کردم و یقه لباسش و کراواتش را کج و کوله کردم .با صورت استخوانی  و گونه های بیرون زده ای که دارد  حتی از من هم وحشتناکتر شده بود .  انگار که همین الان از قبر درامده باشد .خدا پدر آنکس که تصویب کرده  دانشجویان تاتر دو واحد گریم در دانشگاه بگذرانند را بیامرزد لا اقل به درد شبهای هالووینم خورد .

در خیابان که سوار ماشین میرفتیم به سمت هالووین پارتی٬ مردم در ماشینهای کناری ما را با انگشت نشان میدادند و ابراز احساسات میکردند . در هالووین پارتی هم که طبق معمول همه خوشگل و جگرهای سکسی پوش لس انجلس به خصوص از نوع ایرانیش جمع بودند٬ وسط جمعیت شیک و پیک دختران ماسک زده و با آن دمهاو دامنهای کوتاه سکسیشان و ماتیکهای قرمزشان مثل یک مرده که از گور پاشده بی توجه به جو موجود تا توانستم رقص مردگان کردم . مرگ تجربه سختی بود به خصوص وقتی مجبور شوی مثل مرده ها برقصی  با دستهای باز و بدن آویزان و گردنی که نا ندارد صاف بایستد . با آنکه نه قصد مایه گذاشتن و نشان دادن خودم را داشتم نه حال و حوصله اش را ٬در هالووین پارتی دیشب من و آقای شلغم اول شدیم و اینبار جایزه هم گرفتیم .صد دلار جایزه برای کاستومی که شانزده دلار و نود و نه سنت خرج برداشت  !

هالووین برای من که سنتی هستم شبیست که باید تا میشود ترسناک بود و در نقشت فرو رفت . اگر مردم لذت این را تجربه میکردند که در سال فقط  یک شب فرصت دارند که با لباس مبدل هر دیوانه بازی دلشان خواست دربیاورند و حاضر میشدند قالب شیک  و شسته رفته خودشان را بشکنند شاید این فرصت را غنیمت میشمردند .  چیزی که بیش از هرچیز در مطالعه مردم در اینگونه مراسم دستگیرم شده خودسانسوری عمیقیست که اکثر مردم به آن دچارند که حتی در اوج مستی و با لباس مبدل و انواع و اقسام ماسکها هم حاضر نیستند قالب شسته رفته ی همیشگی را بشکنند و جور دیگر بودن را تجربه کنند .

الان دیدم که کلمات این پست ۱۶۱۹ تا شده ! اگر به جای اینهمه  تایپ کردن جهت توصیف ماوقع ٬عکسهای این سالها را منتشر میکردم این پست سه خط بیشتر نمیشد ولی همه جذابیتش به اینست که  به اندازه تخیل شما از هالووینهایم عکسهایی دارم که خودم ندیده ام .


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: